9/09/2010

سلین رفت. بی خداحافظی آخر،بدون جواب اس ام اس من،بدون اینکه مطمئن باشم پیغامی را که لحظه آخر براش گذاشتم شنیده.
می خواستم بهش بگویم که این همه اضطراب،این همه هیجان، این همه خواستن مووآن،این همه جستجوی یک چیز دیگراَش را می فهمم که چهار سال پیش همین موقع ها فِد آپ شدم و خودم را دربه در کردم که وقتی دربه در شدی یعنی مبتلا. عمرا اگر یک جا با دل راحت آرام بگیری.
سلین رفت و من فکر میکنم چه دیر برای خودش و چه زود برای من که نشد بهش بگم این شهر کم می آورد یک سلین را. از کنار آپارتمانش رد شدم و آن پرده های سبز مغز پسته ای که چقدر بدم می آمد ازشان و روز اسباب کشی که دل شکسته بود و دل شکسته بودم و حرف هم را نمی فهمیدیم.نشسته بودیم روی تل کارتون ها،خاک و خلی و سیگار به دست و سر در گم که حالا چطور این همه را بذاریم سر جاش و اصلا سر جاش کجا هست!
سلین رفت و یک جایی خالی شد در دل من و این سوز اول پاییز که این جای خالی را سرد می کند. فکر می کنم من هم باید بروم. کجا، اصلا نمی دانم. من هم باید بروم و خداحافظی کنم و هرگز برنگردم.
خداحافظی از آدم های دوست داشتنی زندگیم که شده المان تکراری من و نمی دانم باید بهش عادت می کردم و نکردم یا اینطوری هاست یا من مریضِ دائمی نوستالژی های پی در پی ام.

No comments:

Post a Comment