8/26/2010

Long shots ...

شیرینی نخود چی ها را به دست مامان می دهم.قرار ته سالن بعد از تحویل چمدان ها.
خانوم نوبت شماست! این صف کلاس تجاریه! بفرمایید! قبول می کنن! ... وقتی هم که از آقاهه به خاطر رد شدن از روی پاهاش با چمدان سی کیلویی عذر خواهی کردم خیلی مودبانه گفت خواهش می کنم خانوم! متقاعد شدم.

خانوما که تو چمدونشون فقط قرمه سبزی دارن بابا! بذارین ما بریم جلو!
توجهم جلب شد. همان آقاهه بود.

خانوم! پاسپورتتون جا موند!
هواسم هزار جاست. نیمه خوابم و از تمرکز خبری نیست. اولین گاف. به ته سفر و همه چیزهایی که قرار است از من جا بماند فکر می کنم.

در نقد کتاب می خوانم :حتماً اين بواسطه جنسيتِ نويسنده و آشنايی با خلق و خوی خانم‌ها بوده. خصلت‌های چون داشتن حسادت و دغدغه‌های الكی و برخوردهای كينه‌توزانه و دل بستن به فال ورق و قهوه و شنيدن‌های حرفهای قشنگ ولو به دروغ و ...

یاد حرف آنی می افتم : در ستایش زندگی بی دغدغه یک داف!

در حالی که به جای ناخن های کج و کوله ام روی کف دستم نگاه می کنم از فکرم می گذرد که چقدر به زندگی داف های بی دغدغه، به زندگی زن هایی با چمدان های پر از قرمه سبزی، به زن های حسود با دغدغه های الکی، به آنهایی که دنبال راه حل لابه لای فال ورق می گردند حسادت می کنم.
از ذهنم می گذرد که گور پدر"فم اکتیو"، درود بر شوهر بازاری و زن خانه دار بودن!

... خسته ام.

No comments:

Post a Comment