8/23/2010

از فكرهاى سر صبح، از فكر هايى با بوى رختخواب


بازگشت به شهر مرطوب.
چطور اين همه رطوبت يادم رفته بود؟! باز بوي رطوبت.

بازگشت به شهر ساكت و خاكسترى.
اين شهر براي تابستان زيادى ابرى و گرفته است؛ امروز براى يك دوشنبه صبح زيادى بى جنب و جوش و سر و صداست.

بازگشت به خانه بى حضور.
سنگ را روى سنگ گذاشتم تا اين خانه خانه شد اما تلويزيون راه حل جالبى براى شكستن اين سكوت نبود.

بايد ليست تهيه كنم. يك ليست از "ندارم" هاى يخچال. يك ليست از "بايد انجام دهم "ها. يك ليست از "خوشحال كننده ها" .
بايد زود دست به كار شم تا اين رطوبت و سكوت و ابر و بى حضورى مرا به گريه هاى ابدى ننداخته ...


- Posted using BlogPress from my iPhone

No comments:

Post a Comment