8/07/2010

به من که غریبی می کنم...
به روز اول که صلح است و آرامش
انگار هیچ وقت رفتنی، برگشتنی در کار نبوده
که انگار همیشه این تخت یک نفره کوچک بوده و ملافه آبی و سماور و بوی هل
و من و همه دنیا در این ده متر مربع،گوشه ای از خانه پدری.
به روزهای بعد که جستجو است و شگفتی و گشتن و باز نیافتن و بغض کردن
و پرسیدن و خواستنِ باز هم از اول.
به تهران و تمام کافه ها و سیگار هاش.
به من و شهرم و گریه هام و قهقه هایم و دردهام
به من و شهرم که هیچ وقت برای من تمام نشد.
به تو و بغض بی امان سر صبح ات
و به تو که رفتی و همین جا گم شدی که می بینمت ولی نیستی و من به بیدار بودنم شک می کنم!
تهران-هفتم اوت-2010

No comments:

Post a Comment