12/30/2010

اتوپسیِ قتل غیر عمد

فقط برای ثبت این گوشه ها. پرانتزی که بسته شد و من با یک معده درد خفیف و یک شب بی خوابی از یک ماجراجویی دیگر جان سالم به در بردم!
جایی آن وسط ها ...



بالاخره علت قیافه در هم و نگران ام را برای مامان لو دادم. گفتم خیلی مریض است. گفتم دل ما برای رکسانا تنگ شده. گفتم بیماری ریه و کبد و روده اش را درگیر کرده. پرسیدم زنده می ماند یا نه. گفتم تو که نماز می خوانی از خدا بخواه بیشتر بماند برای کنستانس. گفت فقط دعا می کنم کمتر درد بکشد، درد آدم را به آرزوی مرگ می اندازد.

من می خواهم هم درد نکشد، هم بماند برای خودش، برای کنستانس و برای همه ما. خودخواه شدم ... ماندم داد بزنم رکسانا بمان یا رکسانا کم درد بکش ...
چطور شد؟

هفت سال پیش بود، دو روز قبل از شروع امتحان های پایان ترم سه. سرما خورده بود با تب زیاد. عصر جمعه رفت بیمارستان. هیچوقت بر نگشت.روز خاک سپاری امتحان نداشتم اما امتحان را بهانه کردم و رفتم دانشگاه. تحمل گریه زاری و بهشت زهرا و ... و ... را نداشتن.تمام روز سعی می کردم باور کنم که رفت. سعی می کردم تصور کنم زندگی بدون مامانی چه ریختی خواهد داشت. سارا فهمید و گریه کرد اما من نه. من فقط سعی می کردم تصور کنم که همه چیز چه شکلی خواهد شد.
هفت سال گذشته و من هنوز دلم می خواهد فکر کنم مامانی گوشه مبل اش نشسته، پتوی سبز روی پاهاش و تلویزیون نگاه می کند. هفت سال گذشته و من دلم می خواهد به روح اعتقاد داشته باشم، فکر کنم روح اش در حال رفت و آمد بین بهشت است و هر جا ما هستیم برای اینکه از ما محافظت کند. هفت سال گذشته و من دلم می خواهد فکر کنم که هر وقت بخواهم می توانم خودم را در آغوش بزرگ مامانی ولو کنم،ساعت ها و تمام نگرانی های دنیا آنجا تمام شود.
امروز هم به بهشت زهرا نرفتم.هنوز هم تحمل و اعصاب قبرستان ندارم.هنوز می خواهم فکر کنم که سنگ قبری نیست و مامانی هست فقط کافی است زنگ در خانه اش را بزنم. اینطوری برای هر دو ما بهتر است ...

12/02/2010

Elle est gravement malade ...

اریک، رییس گروه بیو سرامیک ،آرام و به همان اندازه تودار، واکنش اش به خنده دارترین سورپرایز خوشایند دنیا یک لبخند و نتیجه یک واقعه دردناک یک سر تکان دادن و بعد رفتن.
رکسانا، سی و چهار ساله،محقق گروه بیوسرامیک، اولین هم وطنی که اینجا دیدم و توتورِ من در تمام ترم اول مدرسه. خنده رو، خوش اخلاق، با سواد و آرام.حوصله بی نظیر این آدم و پی گیری و حمایت اش از دانشجو ها،همیشه من را شگفت زده کرده.
دو سال همکاری با این آدم ها در مدت کار دکترا یعنی با اینها برو، بیا، بخور،دنبالشون بگرد، کنگره برو و ...
امروز اریک با ناتالی که دوست و همکار سال آخر دکتراست آمدند پیش من و ماری : اریک خبر از مریضی شدید رکسانا داد و بستری شدنش در پاریس. وسط کار هم گریه اش گرفت و رفت بیرون. اریک و گریه؟
ما ماندیم، مثل بچه های یتیم ...
می ترسم.از خبرهای بدتر می ترسم.برای کنستانس دختر چهار ساله رکسانا می ترسم.برای تمام آدم هایی که رکسانا را دوست دارند می ترسم.
رکسانا خوب شو...

11/18/2010

... حالا می فهمد موشومی چرا آن همه مدت در اینجا زندگی کرده، دور از کس و کارش، دور از هر دوست و آشنا. ... او اینجا خودش را یک بار دیگر از نوساخته، بدون تردید و دودلی، بدون عذاب وجدان.

همنام-جومپا لاهیری
ترجمه امیر مهدی حقیقت
نشر ماهی


همه اینها خوب. همه اینها لذت بخش.اما دیگر راهی به عقب نیست. یا باید صاف در چشم همه آشناهای قدیم نگاه کرد و گفت:"ببخشید!اشتباه گرفتید!" یا دوباره نشست سر حوصله از نو شناخت، از نو نگاه کرد،از نو گوش کرد،ساکت نشست و تصویر قبلی را رشته کرد و بعد سر صبر بافت وبافت تا رسید به تصویر جدید و گفت :"از آشنایی با شما خوش وقت شدم!".باید قوی بود، باید گریه نکرد وقتی پدربزرگ در بیمارستان تو را با خانم پرستار اشتباه گرفت و دیگر هیچوقت به خاطر نیاورد که تو روزگاری نوه بودی برایش. باید قوی بود و گریه نکرد از هیچوقت دوباره به جا نیاوردن و به جا نیاورده شدن.

...حامله نیست ولی هنوز هم گاهی وقت ها برشتوک برنجی و پیاز و بادام زمینی را توی کاسه با هم قاطی می کند. کم کم به این نتیجه رسیده که خارجی بودن یک جورحاملگی مادام العمر است؛ با یک انتظار ابدی، تحمل باری همیشگی و ناخوشی مدام.یک جور مسئولیت مدام و بی وقفه. یک جمله معترضه وسط چیزی که یک موقعی اسمش زندگی معمولی بوده، فقط برای اینکه نشان بدهد از زندگی قبلی خبری نیست و جای آن را چیزی پیچیده و پر زخمت گرفته. به نظر آشیما خارجی بودن هم مثل حاملگی ،غریبه ها را به کنجکاوی وا می دارد و حس ترحم و ملاحظه شان را بر می انگیزد.

همنام-جومپا لاهیری
ترجمه امیر مهدی حقیقت

زمستان سال گذشته بود، یکی از سفر های سالی یک بارِ فوری فوتی به تهران و یکی از شب های یکی مانده به آخر و درست یک ربع قبل از تعطیل شدن شهر کتاب میرداماد، شهر کتاب "فتیش" من! رفتم یک راست سراغ رمان های خارجی، همنام را که مدت ها بود دل دل می کردم به انگلیسی بخوانم یا فرانسه یا فارسی، با ترجمه خوب امیر مهدی حقیقت خریدم و برگشتم وسط فرانسه،به این شهر مرطوب .
کتاب نزدیک یک سال خاک خورد تا همین چند وقت پیش که تصمیم گرفتم به جای یک گوشه نشستن و لیس زدن زخم هام رمان بخوانم،مثل روزهای اول نوجوانی. بعد شکلات تلخ بخورم،جاز گوش کنم و فیلم ببینم برای سر پا ماندن، فعلا. تا بعد ببینیم چه می شود!

9/24/2010

فرقش چيست وسوسه ي زن تا سيب براي كسي كه آدم نيست !*

*از نظرهای استیتوس فیس بوک یک نفری دزدیدم. خوشم آمد.حیف بود اینجا برای خودم نگه ندارم!

9/23/2010



پاییز که از راه رسید ...

نفس ها سر صبح بخار می کنند و تو شادی از شدت باد یخ سر صبح ...
ظهر ها که شال و کت وبال گردن است و تو فکر می کنی نه! هنوز مانده ...
بعد از ظهرها که دست ها لیوان چای داغ می خواهند و تو مستاصلی با خواب آلودگی ات چه کنی ...
شب ها که خستگی و بی قراری است و یک جایی از دل تو که می سوزد که چرا نگاه اش را از من دزدید؟ چرا این همه سکوت؟
نصفه شب ها که پلک ها سنگینی می کنند و خواب و بیداری تو در تو در توی پتوی تا زیر بینی بالا کشیده شده ...

پاییز از راه رسیده و دل من که بی قرار است و رسوای رسوا ...



The Runaways

Kim Fowley: The Runaways were... a conceptual rock project that failed. It's all mechanical anyway. The only guy who's honest is the guy who sings in the shower. Everyone else is a prostitute. Do I regret that they turned on me? No, I'm glad they turned on me. It shows spirit. If I'm training a wild dog, and the dog bites my hand, I know I've trained him well... My hand is made of iron. Great rock 'n' roll comes from torment. That's all it took. Look at her, 16 years old and she's already a creep. They'll be fine. In a few years they'll all be living in trailer parks back in the valley. Fat, pregnant, and happy as fleas on a dog. Me, well, I'm on my way to becoming Rock and Roll Legend.

یک جا بالا می برند با تمام قوا که باور کنی یکه استعداد روی زمینی. البته که هستی در حالی که نیستی با این تفاوت که در هوایی نه روی زمین و بعد بووووم! متلاشی روی زمین.
یک جایی هم آنچنان له ات کنند که جمع کردن لاشه ها کار چند قرن باشد و بعد هم بی خیال.
یک جایی، نه! صحبت مرگ و زندگی است.حرف نفس کشیدن است.نباید زمین بخوری.نه!حتی حرفش رو هم نزن!بلند شو!
یک جایی هم حرف کنار کشیدن است.بی سر و صدا میدان را خالی کن.برو پی کارت.صدات هم عمرا اگر به گوش کسی رسید!... بعد هم زندگی کردن با یک چه حیف.

...

باز من فیلم «راک اند رول» دیدم، باز شب تا صبح به روزگار بیراه گفتم که چرا من در دهه شصت هفتاد بیست سالگی نکردم!

9/14/2010

سلین رفت، بی خداحافظی ...

بعد از کلی فکر کردن و به خودم جرات دادن پرسیدم ازش چرا. می ترسیدم. می ترسیدم که باز خرابکاری کرده باشم، بی خبر خراش داده باشم و مطابق معمول نفهمیده باشم. می ترسیدم با دلخوری رفته باشد و دل پر از دوست نفهم اش که من باشم ...
جواب داد که ناخودآگاه بوده، فاصله را زیاد کرده بوده، دوز بداخلاقی را از آن بیشتر به خیال اسان تر کردن خداحافظی، آسان تر کردن رفتن ...
کاش می پرسید از من. حداقل بهش می گفتم هیچ رفتنی، خداحافظی ای اینطوری آسان نشده که این بار هم بشود. حسرت یک بغل حسابی قبل از رفتن اش به دلم ماسید!
همین.

The Talented Mr.Ripley

-I always thought it'd be better to be a fake somebody than a real nobody.
: What are you talking about? You're not a nobody. That's the last thing you are.

نه! بد بختیش همین جاست! فقط خودت هستی و خودت که خبر داری هیچ چی نیستی ... حالا حتی اگر همه دنیا هم دستی کردند که قبول کنی برای خودت کسی هستی !

The thing with Dickie... it's like the sun shines on you, and it's glorious. And then he forgets you and it's very, very cold.

وقتی به گرما، به آفتاب احتیاج داری همچنان منتظر اش می مانی ... در یک سرمای زیاد، خیلی زیاد ... و همچنان فکر می کنی که تا چند لحظه، چندین لحظه، چند روز دیگر خواهد آمد. یک بار که گرم شدی ، همه عمر می مانی به انتظار ...

: Don't you just take the past and put it in a room in a basement and lock the door and never go in there? That's what I do, And then you meet someone special and all you want to do is to toss them the key and say; open up, step inside, but you can't, because it's dark, There's demons and if anybody saw how ugly it is. I keep wanted to do that, fling the door open just let light in and clean everything out.

9/09/2010

سلین رفت. بی خداحافظی آخر،بدون جواب اس ام اس من،بدون اینکه مطمئن باشم پیغامی را که لحظه آخر براش گذاشتم شنیده.
می خواستم بهش بگویم که این همه اضطراب،این همه هیجان، این همه خواستن مووآن،این همه جستجوی یک چیز دیگراَش را می فهمم که چهار سال پیش همین موقع ها فِد آپ شدم و خودم را دربه در کردم که وقتی دربه در شدی یعنی مبتلا. عمرا اگر یک جا با دل راحت آرام بگیری.
سلین رفت و من فکر میکنم چه دیر برای خودش و چه زود برای من که نشد بهش بگم این شهر کم می آورد یک سلین را. از کنار آپارتمانش رد شدم و آن پرده های سبز مغز پسته ای که چقدر بدم می آمد ازشان و روز اسباب کشی که دل شکسته بود و دل شکسته بودم و حرف هم را نمی فهمیدیم.نشسته بودیم روی تل کارتون ها،خاک و خلی و سیگار به دست و سر در گم که حالا چطور این همه را بذاریم سر جاش و اصلا سر جاش کجا هست!
سلین رفت و یک جایی خالی شد در دل من و این سوز اول پاییز که این جای خالی را سرد می کند. فکر می کنم من هم باید بروم. کجا، اصلا نمی دانم. من هم باید بروم و خداحافظی کنم و هرگز برنگردم.
خداحافظی از آدم های دوست داشتنی زندگیم که شده المان تکراری من و نمی دانم باید بهش عادت می کردم و نکردم یا اینطوری هاست یا من مریضِ دائمی نوستالژی های پی در پی ام.

9/08/2010

به سلامتى دختر قدبلند سبز پوش بغل دستت ...

به اين همه دروغ، به درانك داييلينگ، به گرفتن ژست، به بوسه هاى قلابى عادت كرديم؛ به همين كثافت خو گرفتيم، ورز داديمش؛ چيزى عوض نخواهد شد. ديگر هيچ چيز كمترين تكانى نخواهد خورد. غير ممكن است ... حتى نمى دانم تا كى اين لجن تركيبى من و تو در تمام مدت تعطيلات ساليانه به پر و پايمان خواهد گرفت.


- Posted using BlogPress from my iPhone

اشکال من، اشکال من اینست که اگار دلم برای کسی یا چیزی تنگ شده است...

احتمالا گم شده ام ـ سارا سالار
فکر می کنم چرا که نه؟ شاید بهترین چای ها، چایی هایی باشد که آدم می تواند با یک مرد غریبه بنوشد.

احتمالا گم شده ام ـ سارا سالار

9/02/2010

نیم رخ ام را چسباندم به دیوار. گونه هام سرد شدند. گوش می کنم. پچ پچی، صدایی ، اثری از زندگی... گوش می کنم، شاید صدایی، شاید علامتی، شاید موزیکی. گوش می کنم، صدایی است شبیه صدای موج دریا از لابه لای بلوک های سیمانی. من از اولین شهر ساحلی خیلی دورم.
بگو توهم نبوده!
بگو توهم نیست!
بگو من توهم نداشتم!

بگو توهم نبوده!
بگو توهم نیست!
بگو من توهم نداشتم!

بگو توهم نبوده!
بگو توهم نیست!
بگو من توهم نداشتم!

بگو توهم نبوده!
بگو توهم نیست!
بگو من توهم نداشتم!

سکوت کر کننده

نه توهم نبوده...
نه نمی توانسته توهم باشد ...
نه من توهم نداشتم ...
همه معتقدند توهم نبوده ...

نه توهم نبوده...
نه نمی توانسته توهم باشد ...
نه من توهم نداشتم ...
همه معتقدند توهم نبوده ...

نه توهم نبوده...
نه نمی توانسته توهم باشد ...
نه من توهم نداشتم ...
همه معتقدند توهم نبوده ...

نه توهم نبوده!
باید به زندگی وصل باشم ...

8/26/2010

Long shots ...

شیرینی نخود چی ها را به دست مامان می دهم.قرار ته سالن بعد از تحویل چمدان ها.
خانوم نوبت شماست! این صف کلاس تجاریه! بفرمایید! قبول می کنن! ... وقتی هم که از آقاهه به خاطر رد شدن از روی پاهاش با چمدان سی کیلویی عذر خواهی کردم خیلی مودبانه گفت خواهش می کنم خانوم! متقاعد شدم.

خانوما که تو چمدونشون فقط قرمه سبزی دارن بابا! بذارین ما بریم جلو!
توجهم جلب شد. همان آقاهه بود.

خانوم! پاسپورتتون جا موند!
هواسم هزار جاست. نیمه خوابم و از تمرکز خبری نیست. اولین گاف. به ته سفر و همه چیزهایی که قرار است از من جا بماند فکر می کنم.

در نقد کتاب می خوانم :حتماً اين بواسطه جنسيتِ نويسنده و آشنايی با خلق و خوی خانم‌ها بوده. خصلت‌های چون داشتن حسادت و دغدغه‌های الكی و برخوردهای كينه‌توزانه و دل بستن به فال ورق و قهوه و شنيدن‌های حرفهای قشنگ ولو به دروغ و ...

یاد حرف آنی می افتم : در ستایش زندگی بی دغدغه یک داف!

در حالی که به جای ناخن های کج و کوله ام روی کف دستم نگاه می کنم از فکرم می گذرد که چقدر به زندگی داف های بی دغدغه، به زندگی زن هایی با چمدان های پر از قرمه سبزی، به زن های حسود با دغدغه های الکی، به آنهایی که دنبال راه حل لابه لای فال ورق می گردند حسادت می کنم.
از ذهنم می گذرد که گور پدر"فم اکتیو"، درود بر شوهر بازاری و زن خانه دار بودن!

... خسته ام.

8/23/2010

کاش می شد با یک انگشت زدن ته حلق بغض رو استفراغ کرد. نمی شه که! نمی شه لا مذهب!
از فكرهاى سر صبح، از فكر هايى با بوى رختخواب


بازگشت به شهر مرطوب.
چطور اين همه رطوبت يادم رفته بود؟! باز بوي رطوبت.

بازگشت به شهر ساكت و خاكسترى.
اين شهر براي تابستان زيادى ابرى و گرفته است؛ امروز براى يك دوشنبه صبح زيادى بى جنب و جوش و سر و صداست.

بازگشت به خانه بى حضور.
سنگ را روى سنگ گذاشتم تا اين خانه خانه شد اما تلويزيون راه حل جالبى براى شكستن اين سكوت نبود.

بايد ليست تهيه كنم. يك ليست از "ندارم" هاى يخچال. يك ليست از "بايد انجام دهم "ها. يك ليست از "خوشحال كننده ها" .
بايد زود دست به كار شم تا اين رطوبت و سكوت و ابر و بى حضورى مرا به گريه هاى ابدى ننداخته ...


- Posted using BlogPress from my iPhone

8/22/2010

تمام شب بيخوابي. يعني كلافگي و خستگي و شتاب، همراه با دلتنگي و اضطرابي مجهول و اين كه ميروم و ميمانم و ديگر برنميگردم (از آن فكرهاي الكي)، يا برعكس، همين جا، در همين تهران عزيز ـ با همه خوبيها و بديهايش ـ ميمانم و از جايم تكان نميخورم (از آن تصميمهاي الكيتر) و خلاصه اين كه گور پدر اين سرگرداني و اين رفت و برگشتهاي ابدي (ابدي به اندازهي عمر من)

خداحافظي. بدون حرف، بدون نگاه، سرد و سريع، با بغضي پنهاني و خشمي بيدليل، كه نبايد نشان داد و حسي تلخ كه بايد فرو بلعيد و زد به چاك.

انار بانو و پسرهايش
گلي ترقي

انگار ما سرگردان هاي ابدي از يك چيز دردمان ميايد،از يك چيز مي ناليم...


- Posted using BlogPress from my iPhone

8/07/2010

به من که غریبی می کنم...
به روز اول که صلح است و آرامش
انگار هیچ وقت رفتنی، برگشتنی در کار نبوده
که انگار همیشه این تخت یک نفره کوچک بوده و ملافه آبی و سماور و بوی هل
و من و همه دنیا در این ده متر مربع،گوشه ای از خانه پدری.
به روزهای بعد که جستجو است و شگفتی و گشتن و باز نیافتن و بغض کردن
و پرسیدن و خواستنِ باز هم از اول.
به تهران و تمام کافه ها و سیگار هاش.
به من و شهرم و گریه هام و قهقه هایم و دردهام
به من و شهرم که هیچ وقت برای من تمام نشد.
به تو و بغض بی امان سر صبح ات
و به تو که رفتی و همین جا گم شدی که می بینمت ولی نیستی و من به بیدار بودنم شک می کنم!
تهران-هفتم اوت-2010
A hi from Tehran

3/25/2010

باز هم باد مي آيد
وقت يك خداحافظي ديگر از راه رسيده است


پ.نون. بدرود رفیق ماهیگیر

- Posted using BlogPress from my iPhone

3/20/2010

هشتاد و ....


در خاطره ها جرقه می زنی
عطش فراهم می كنی
از يادها می روی

سال چند شاعت قبلش تحویل شد

- Posted using BlogPress from my iPhone

3/16/2010

اوتیسم تکراری


پرسه
بگذار عین یک باد ملایم
از کنار شقیقه هایم بگذرد
بی که سر برگردانم

باز هم پرسه
بگذار از انهنای گردنم عبور کند
بی اعتنا

و باز هم پرسه

3/14/2010

از زیر بار امیدهایم شانه خالی کردی
من باز بی خانمان شدم
من در رویاهای تو قدم خواهم زد. من در رویاهای تو قدم خواهم زد و آنها سراسر آبی خواهند شد،به رنگ لاجورد.
یک چیزی گفت جیرینگ
یک چیزی شکست
یک چیزی تمام شد
یک چیزی گفت جیرینگ
و
در صدای بلند تلویزیون گم شد.

2/11/2010

فردا


بي خوابم
و يك سر با خودم تكرار مي كنم
فردا فردا فردا

ميدانم كه فردا نيمه شب
شبيه هيج نيمه شب ديكري
نخواهد بود

مي ترسم
از علم شدن يك عاشوراي مدرن،
ا ز حمام خون،
از شيون و عزا،
از بهت و فقط از دور به كارزار زل زدن
مي ترسم

اكر خدايي هست
به همراهتان

كه براي من از همراهي
جز
زاري شبانه و
خيره به دور ماندن روزانه
كار ديكري نيست



- Posted using BlogPress from my iPhone

2/05/2010

P.S. To read ''The Virgin Suicides'' is to succumb to a hazy linguistic daydream.

The virgin suicides

مردن. از درون مردن. این همه گم کردن معنی زیر یک دنیا زیبایی پنهان شده و راز بزرگی برای پسرهای همسایه درست کرده.
فکر کنم احساس عجیبی تمام وجود خواهرهای لیزبون را پر کرده بود. میل به سرپیچی و طغیان درست قبل از بلند شدن در یک جور بی معنایی گم و گور شد.
من نفهمیدم از کجا این چهار خواهر برای پسرهای خانه روبه رو رازآلود شدند. کی این زن های نوجوان ابژه بلوغ پسرها شدند؟

we have a dreamer here! someone completely out of touch with the reality!

و بعد پسرها شروع کردند به کشف! غم دخترهای لیزبون خیلی واقعی بود، بلوغشان خیلی محسوس. من با چشم های خودم دیدم! چطور بقیه نفهمیدند؟


Obviously you've never been a thirteen years old girl doctor.
دخترها زود بزرگ شدند،خیلی زود.دخترها زود بزرگ شدند و دنیا هدیه ای برای آنها فراهم نکرده بود.
تا به حال دنیا تنگ شده برات؟


هنوز در خانه حیاط دارِ ظفر زندگی می کردیم. من هم سن و سال لاکس بودم.آن طرف گوشیِ تلفن خردلی رنگِ مستطیلی کاف بود که می گفت ما از این زندگی بزرگ تر فکر می کنیم برای همین هم در کش مکش مدام ایم برای پیدا کردن. داشت برای من فلسفه می بافت که از احساس پوچی نمیرم، که از احساس پوچی نمیرد،که دست جمعی قاطی نکنیم ، که من آن صد و پنجاه قرص را به جعبه اش برگردانم! ... اما اگر زود بزرگ می شدیم چه؟ ... روی همه پوچی ها قدم می زدیم، آرام و بی سر و صدا و بی معنایی می جویدیم! از یک جا به بعد نفهمیدم کاف چه شد.بقیه ما، بزرگ شدیم، مثلا! به تمام چیزهای معنا دار زندگی چنگ زدیم بلکه سرایت کردند به درون !

و فکر می کنم این فیلم را نباید یازده سال پیش می دیدم. یازده سال پیش بیشتر از خودم متنفر می شدم تا امروز!

2/04/2010

all of a sudden

سال صفر من مدام تمدید شد،سال به سال و من همچنان سفت و سخت درست در اول اول سال صفر!
بگذار محکم بچسبم به نرده های پله های ترقی و گاهی دو تا یکی کنم این پله ها را. بعد هم باور کنم که چقدر آدم مهمی هستم و چه هدف والایی دارم!

بگذریم! همه چیز در مغزم یخ زده، منجمد شده.صبح ها متمرکز می شوم روی محکم کردن گره کراواتم که خدای نکرده با دیدن روی خودم در آینه مستراح استفراغ نکنم.

1/31/2010

تیرهای سقف را بالا بگذارید نجاران که داماد می آید، بالا بلند تر از هر بلند بالایی.

روح ات شاد آقای سلینجر.
به یاد اول های بیست سالگیم و خانواده گلاس و سیمورِ آن روزها که الان ازدواج کرده ، موریلِ این روزها که از همیشه خوشگل تره و من که به اندازه هفت قرن از آن هفت سال پیش دورم.

1/15/2010

Reply without spelling check


دختره!

آلان می دونم که تو هم ای! بد نیستی!
و دارم فکر می کنم که :اِاِاِ! مهمونی ظهر جمعه!

الان تو هم می دونی که من هپروت هستم و مشغول دی دریمینگ!

اما وقت نشد بهت بگم که دست گیرم شده زندگی موازی این هپروت در حال رفته. اتوماتیک می آم سر کار،صبح زود یا صبح دیر تا عصر دیروقت با یک لبخند ملیح! یک جایی تو سرم که نمی دونم دقیقا کجاست، همه کارها رو ردیف کرده: می آم سر کار،عقبم،می دواًم که کمتر عقب باشم،هی به هیچ میلی و تلفنی جواب نمیدم که وقت صرفه جویی شه برای کار،که آخر روز بعد از کار به اینها رسیدگی کنم که نمی کنم و اینها هم اضافه می شه به تو دو لیست و یک گروهان انسان شاکی پشت همه اینها.

تو رفتی به مهمونی ظهر جمعه برسی و وقت نشد بهت بگم که هنوز با ژیل تماس نگرفتم! وقت نشد ازت بپرسم که چطوریه که آدم وقتی تو فیلم ها ابراز عشق های اینطوری رو می بینه دلش قنج می ره اما حالا که به سر خودم اومده کهیر زدم! گروث! هنوز با ژیل تماس نگرفتم چون می دونم اولین جمله ام این خواهد بود که یو آر دِ کرپیست فرند اِوِر اًند آی مین ایت!

الان دیگه باید رسیده باشی به محل مهمونی ظهر جمعه! بوی پلوی زعفرانی هم می آد یا این مهمونی از اونهایی است که لازانیا داره؟
وقت نشد که بهت بگم به این نتیجه رسیدم که تو برای من به یک اسم احتیاج داری و اولین اسمی که به مغز معیوبم خطور کرد "دِیزی" بود. دِیزی، همون دخترِ که خودش برای خودش سوم شخص مفرد بود. می فهمی که چی می گم؟!

راستی ظهر جمعه هم برنامه عرق سگی و علف به راه هست یا رسم روزگار عوض شده؟!
یادم رفت بهت بگم که آدری دیشب اومد خونم و شب هم خوابید و از سر شب تا امروز که رسیدیم مدرسه چند بار در جواب من گفت وی مًمان! که دیگه من بهش نگفتم این مامان بودن من نیست و بازتاب مهمان نوازی ایرانیه که اتفاقا از مادرم به من به ارث رسیده! یک جورهایی نهایت تلاش برای ایجاد احساس رفاه در مهمان!!! که چقدر این آدری بنده خدا رو معذب کرد!

بهت گفتم که وسط یک گزارش هستم و الان هم می بینی که دارم گزارش نمی نویسم !
پروداکتیویتی به درک! همین یک جمعه رو داریم!

1/13/2010

A rhapsody for Marshmallow!


فکر می کنم که یک هفته شد برگشتم و فکر می کنم که چقدر نرسیده دلم تنگ شده برای تو.
فکر می کنم شب چه ساعتی می رسم به تلفن ثابت به اضافه دو ساعت و نیم.
تصور می کنم که پای تلفن به هم تلاقی کردیم، رینگ،تق.

پیانوی یوهانس سرنوتا گوشم را پر کرده و تصور می کنم این ملودی چقدر شبیه من و تو است!آرام،روان،اتفاقی،مهربان،تلخ،بی راه حل،دور.

تصور می کنم که پای تلفن به هم برخورد کردیم و من چقدر حرف دارم، از این در، از آن در.
فکر می کنم که این مکالمه تلفنی چقدر چندش آور به ما پوزخند می زند که چقدر پیش هم نیستیم!
تصور می کنم که شنیدم الو! و چه بغض احمقانه ای حرف های بی ربط و با ربطم راخط خطی می کند.

امشب دیر بر می گردم. از قصد که به اضافه دو ساعت و نیم اش بشود وقتی تو خوابی .
امشب دیر بر می گردم،خیلی دیر که دل ام نیاید تو با زنگ تلفن از خواب بپری.

بگذار همیشه همینجور بماند همه چیز برای من و تو،آرام،روان،اتفاقی،مهربان،تلخ،بی راه حل،دور.