11/28/2009

من که گفتم خاک غربت خانه نیست
خاک غربت خانه نیست ...خانه اما دست صاحبخانه نیست

ایهاالناس خاک غربت خانه نیست!

می گفت دلش برای همه چی تنگ شده! برای یک بری روی مبل نشستن و با برره زرشک پلو خوردن، برای انزلی و خانه خاله اتی، برای محبت از نوع مادر پدر ایرانی، برای دوغ کاله و لوبیا پلو و اینکه امسال زمستان حتما با من می آد تهران.
هدیه پدر و مادرش را قبل از خداحافظی داد به من که با خودم ببرم تهران. روز پروازم هم نمی تواند بیاید فرودگاه،کار.حالا هم با خداست تا چند وقت باید تمام این دلتنگی ها را مزه مزه کند،تنهایی.
حرف زده بود. بیراه هم نگفته بود.نوشته بود. داد زده بود.عکس گرفته بود.با صدای بلند گفته بود که کار می لنگد!اما جرم جرم است! برگرد تا به حسابت رسیدگی کنیم.

خانه؟ کجاست؟
عزیز دل!
خانه را جایی وسط همین مزه مزه کردن هات جستجو می کنم ...

11/26/2009

A slice of cheese cake please!

می دانی کجاش وحشتناک بود؟ تصویرها،عین فیلم،از جلوی چشم هام می گذشتند.با همه جزییات،کج شدن کنار لبِ میم موقع خنده های دزدکی،طرز دست گرفتن لیوان چایِ کاف،مکث نون موقع آویختن کیف دستی به پشتی صندلی،زرد رنگ پریده ظهر های آفتابی پاییز قبل از کلاس ساعت سه و حتی دادزدن مسوول "خط" ونک دانشگاه. اما خبری از دوباره استشمام کردن بوی این لحظه ها نبود،کوران هوای گرمی که از زیر دستم رد شد،بوی عطر عجیب اش،گزگز پاهام وقتی در صف منتظر بودم. تصویرها گذشتند و بقیه انگار نیست و نابود شده باشند. نه.نابود شدند انگار یا فراموششان کردم جایی وسط راه یا اینکه خودشان رفتند پی کارشان که جا باز کنند برای بعدی ها. دقیقا اینجا بود که ترسیدم.مثل اینکه داستان جدید شروع شده بدون اینکه من بفهمم و بی اجازه خاطره های شاعرانه من را دست کاری می کند!

11/20/2009

می پرسه درس و مشق خوبه؟
می گم ای بدی نیست،گاهی خوبه،گاهی بده،گاهی پیش میره، گاهی هم پیش نمیره! گاهی هم می زنه به سرم اساسی، بزنم زیر همه چی و برم پی دل!
می پرسه دل چیه؟
....
و من نمیتونم از پشت چت اون هم تو فیس بوک بهش حالی کنم که آهای نیلی! دلم تنگ شده برات لامصب!

11/18/2009

دردی ندارم که تو به اضایش برایم سنگ صبوری کنی.اصرار نکن! تا به حال اما ویران شدی؟
حس ویرانی همان موجی است که در اوج قهقهه خنده می آید و تو مورمور می شوی.
حس ویرانی همان یادگار است از لحظه ی طرد شدن و در یک آن تبدیل شدن به آوار.

امروز از آن روزهاست که دچار بغض و کلمه و حس ویرانی ام.امروز از آن روزهاست!
خواب یک روز برفی بود انگار.
اول یک عصر که سوز چندانی هم نداشت. دنبال "سکوت برفی" اش می گشتم.سلانه سلانه قدم می زدم و منتظر بودم اتفاق بی افتد.که نیفتاد! کسی هم نبود. ... متقاعد شدم که "انتظار کشیدن برای گودو"بی دست و پایی ام را حتی توجیه هم نمی کند!
بی قراری من


تن من لخت رفتن است
که کرختی پاهایم گامم را به بی نهایت برساند

تا گلو زیر پتو پنهان شدم
با چشم های نیمه بسته،نیمه باز
رویای دورترین جای دنیا را
رج میزنم

باز زمزمه "باید رفت از این دیار" در سرم
دور می زند و می زند و می زند

بگذریم!