3/27/2009

ssssssssssssshhhhhhhhhhhhhhhhhiiisssssssshhhhhhhh...

Don't tell anything about your restless day to a sudden inspiration; she just came to say a coucou

3/13/2009

آن روزها جادویی بود؟ اصلا جادویی در کار بود یا من توهم داشتم که :
there is something in the air ...

حیف که تو دیگه سیگار نمی کشی. اسم تنباکوی جویدنیت چی بود؟ اسنوز؟ همونی که بابای لثه های سارا رو در آورده بود.

3/06/2009

Fall of 1988

یک چتر سیاه دستش بود و یک چتر بچه گونه زرد و گل من گلی... اول دبستان که شد، با اولین باران فهمیدم که اکثر دختر بچه ها چتر دارند. من نداشتم. اکثرا هم چتر های رنگین کمانی عین هم. این شد که آن سال عید، چتر عیدی گرفتم. اما نه چتر رنگین کمانی با دسته قرمز. بماند که اینجوری برای اولین بار به این نتیجه رسیدم که بزرگتر ها هیچی نمی فهمند! چتر من آبی آسمانی بود و دور تا دورش اسنوپی داشت. موقع باز و بسته کردن هم انگشت هام رو گاز می گرفت. قید چتر دست گرفتن را زدم تا وقتی که یاد گرفتم چطوری نگذارم چتر گازم بگیرد. چتر برایم کوچک شده بود و رفت بالای کمد قاطی بقیه اسباب بازی های بچگی. بعد از پانزده سال و اندی باران لیموژ وادارم کرد چتر دست بگیرم! یک چتر آبی البته بدون اسنوپی.

3/04/2009

a day off

عصا ندارد. از آن طرف خیابان می آید تا ایستگاه اتوبوس با سگ خپل سیاه اش. اسم سگ خپل سیاه اش سگه ست. فکر کنم سگه کار دیگری جز مراقبت از صاحب نابینایش نمی کند. زیباست، حد اقل به نظر من . سگه نه،صاحبش!
نشستم روی نیمکت ایستگاه و سعی کردم قصه ش را در سرم بسازم. پسر زیبای نابینا و سگ خپل سیاهش.
راستی خودش می داند که زیباست؟ کاش به فرانسه فکر کرده بودم، بلکه شنیده بود قصه سر همیِ - ایستگاه اتوبوسی ام را و لبخندی هم می زد.

3/02/2009

بازار ماهی فروش ها


شب ها
رویاهایم
بالا می آیند
با آب دریا
به تور قد بلند صیاد ها
گیر می کنند
صبح زود
تازه تازه
به فروش می رسند

Revolutionary Road
"How to break free without breaking apart" ...


بوی تعفن که به مشامت رسید از خواب می پری. بوی مردگی است که از زندگی همه بلند شده. روزمزگی است که مثل هوای کهنه سنگینی می کند و نفس کشیدن را سخت. یک جایی وا می دهی به این همه خوشبختی که باید برای خودت بسازی: شغل ثابت با یک درآمد معمولی اما مطمئن، همسر خوب با یک عشق معولی، در یک شهر معمولی، در یک خانه معمولی، با دو سه تا بچه که می شوند مسئولیت و بهانه زنده ماندن. یک روزی بالاخره می شوی یکی از آن صد نفر که بی قرار می شوند از گم کردن رویاهاشان. یکی از آن صد نفری که یک جایی وسط راه می فهمند این نیست آن زندگی که برایش نقشه کشیده بودند. یکی از آن صد نفری که جرات می کند یک نگاه به پشت سرش بندازد و ببیند سال هاست مشغول تکرار یک چیز است که به خودش بقبولاند که اولین قدمی که برداشته درست بوده. یکی از صد نفری که با بغض داد می زند ما نمی توانیم بیشتر از این وانمود کنیم که این بود زندگی ای که می خواستیم ...

این فیلم را انگار از روی ترس های بزرگ زندگی من ساخته اند! از دلمشغولی ها و وحشت های این روزهای من، از صدایی که هر روز صبح به محض خروج از خانه و حرکت به سمت کار در سرم بلند می شود که می پرسد : اینه اون زندگی که می خوای؟ اینه اون بیست و شیش سالگی که بهش فکر می کردی؟ و من که سکوت ام از بی جوابی ... کش آمدم بین منی که داد می زند بکن از این نکبت و منی که رشنال و محکم ایستاده که یعنی بیا روی زمین ...

می ترسم.
آن مسافر که قدم هایش کوتاه بود ...

آهسته رفت
بی صدا رفت
هیچ کس خبر نشد
بی خودی کلافه بودم آن روز
ظرف ها هی می افتاد از دستم و می شکست
بی خودی گریه داشتم آن روز


هر شب از خواب های پریشانم عبور می کند
لابه لای هزار اتفاقی که می افتد
در هزار تکه رویاهای تکه پاره ام
می آید
از گوشه هی دنج پیاده روهای شلوغ
نگاهی می اندازد زیر چشمی به دست های منجمدم
و می رود.