1/23/2009

In the memory of a morning who was mocking me... In the memory of me and my maniac friend...

"He wants to die in a lake in Geneva, the mountains can cover the shape of his nose.
He wants to die where nobody can see him but the beauty of his death
will carry on so I dont believe him.


He greets me with kisses when good days deceive him and sometimes with scorn and sometimes I believe him.
And sometimes I'm convinced my friends think I am crazy, get scared and call him but he's usually hazy.

By one in the morning day is not ended, by two he is scared and sleep is no friend, and by four he will drink but cannot feel it, sleep will not come because sleep does not will it and I dont believe him.
Morning is mocking me.

I'll wander the streets avoiding them eats until the ring on my finger slips to the ground.
A gift to the gutter, a gift to the city the veins of which have broken me down.
And I dont believe him, morning is mocking me.

Oh the gods that he believes never fail to amaze me.
He believes in the love of his god of all things, but I find him wrapped up in all manner of sins.
The drugs that deceive him and the girls that believe him.
I can't control you I dont know you well, these are the reasons I think that you're ill.
I can't control you I dont know you well, these are the reasons I think that you're ill.

And since *last that I saw him last that we parted* down by a river silent and hardened, morning was mocking us. Blood hit the sky.
I was just happy, my manic and I
He couldn't see me the sun was in his eyes and birds were singing to calm us down. And birds were singing to calm us down.
And I'm sorry young man, I cannot be your friend. I don't believe in a fairytale end. I dont keep my head up all of the time.
I find it dull when my heart meets my mind
*Though* I hardly know you I think I can tell, these are the reasons I think that we're ill.
*I hardly know you I think I can tell, these are the reasons I think that I'm ill.
And the gods that he believes never fail to disappoint me.
And the gods that he believes never fail to disappoint me.
My happy man my manic and I have no plans to move on.
The birds are singing to calm us down
And birds are singing to calm us down. "

1/08/2009

یادداشت های معکوس از شهر دور-12

"خانوم ببخشید شما پونصد تومن خورد دارید؟" برای اولین بار دستگاه های کارت پارک را می بینم. "بله آقا اجازه بدید" بالاخره پیدا کردم. دوستش دارم ،با مادر وارد مغازه می شویم. مرد مسن است و اسلامی مآب. هر کس به اعتقادش، به من چه؟ وقتی اسکناس پنجاه هزار تومانی را می بینم ناخوداگاه از هیجان جیغ می کشم."مگه شوما ایران زندگی نمی کنی؟ ... برا درس؟ ... چی میخونی؟ ... حالا کودوم یکی اَ این پروتزا بهتر هَ؟ ...باریکلا ... میخوای خودم گوش سوراخ می کنما! ...من ساعت چار میبندم این موقع سال، ما تکیه داریم و کل محرم مال خودمون نیستیم، مال آقامون امام حسینیم،همین پریروز از کربلا برگشتم،سالی سه چار بار میرم." با خودم کلنجار می روم تا خانه ،کاش از او خرید نمی کردم. یک ساعت بعد فکر می کردم کاش بچه ها می فهمیدند که دو هفته بودن بعد از یک سال نبودن چقدر کوتاه است و چقدر زود می گذرد و چقدر کار هست برای انجام دادن و چقدر آدم هست برای دیدن و چقدر زود می گذرد ...بعد فکر کردم همینقدری که می شناستَم چقدر اطمینان بخش است. چقدر وقتی جدی و خسته است با او غریبم و بهتر که کنار هم نیستیم. چقدر نمی فهمد غمم با نوازش فرو می نشیند ،نه با راهنمایی منطقی!"ببخشید به خاطر سالی دو هفته اختلال در دختربازی ات!" ... ترکیب "مهمان خارجی" به گارسن رستوران حواله می شود،انگار اسید قورت دادم."خوب هیوا جان! اونجا خوش میگذره؟... سخت نیست؟ ... تعریف کن! ... آزاده ی من هم دو سالی هست رفته ... ماشالا چه خانومی شدی!" ... هر کدامشان در دهه شصت در یک گروه سنی بوده و یک کاری می کرده،یکی بچه مدرسه ای،یکی کارمند، یکی خانه دار، .یکی دانشجو. چه ها بر سرشان آمده.می خندیم به خیلی از این خاطره ها و جسارت ها.تا وقت خواب به راه های صد ساله ای که یک شبه در این دهه طی شد فکر می کنم.هر کدام از اینها یک "پرسپولیس" دارند برای ساختن.
از بد حادثه ... !

کتاب خواندن اتاق خواب می خواهد که چراغ خواب اش را روشن کنی، پیژامه پوشیده و مسواک کرده بخزی زیر پتو و تا جایی که وزن پلک هات قابل تحمل بود بخوانی و در سرت ایده بسازی و بنویسی. ... در این بیست مترجا که موقع کار و درس دفتر است و موقع آشپزی آشپزخانه و موقع میهمانی مهمانخانه و آخر شب کاناپه همه کاره اش باز می شود برای چند ساعت خواب، کتاب خواندنم نمی گیرد. ... به یک کافه بی قِر و عطوار پناه می برم برای چند ساعت خواندن و بی خبری از دنیا. عادت فرانسوی کجا بود آخر پدر جان؟!

1/07/2009

Le Fabuleux Destin d'Amélie Poulain
دیشب کانال سه این فیلم رو پخش کرد.کادوی خوب تلویزیون به من.من هم برای بار نمی دانم چندم از اول تا آخر نگاه کردم.این فیلم بهترین فیلمی نیست که در عمرم دیدم. ولی فیلمیه که حداقل ماهی یک بار می تونم از اول تا آخر ببینم و لذت ببرم، یک چیزی معادل "بابا لنگ دراز".لذت های ساده،کوچیک و عمیق در کنار غم های غیر قابل انکار و واقعی.آملی پولن، بابا لنگ دراز ویک بسته شکلات تلخ در یک ردیف هستند برای من برای کم نیاوردن.

-مادمازل!مادمازل!شما به معجزه اعتقاد دارید؟
: نه! امروز نه!
یادداشت های معکوس از شهر دور-13

صبح زود از خواب بیدار شدم.شاید اینطوری زمان دیرتر بگذرد! گرچه لحظه های لذت بخشی است ،از گذشتنش می ترسم.برای رفتن به مهمانی آماده می شوم.یاد "دخترا"افتادم و همه شب هایی که با هم حاضر می شدیم برای مهمانی رفتن.آژانس به موقع پایین منتظرم است.آزارم می دهد برخورد راننده خشکه مذهبی که آرم کمیته امام خمینی از آینه اش آویزان است. دلم می خواهد نگاه سنگین و رفتار بی ادبانه اش را در سرش  بشکنم!آخر سر هم که موبایلم را جا گذاشتم در ماشین اش و شب پر ماجرا از همین جا شروع شد! شبی که فکر نکنم به این زودی ها فراموش کنم!مستی با خودش راستی آورد و محافظه کاری و متانت کجا قایم شد نفهمیدم!الان که یک هفته گذشته می فهمم که حداقل تاثیر دوسال و نیم بیرون بودن از گود بی پروا زندگی کردن ایده هایم بوده...

1/06/2009

یادداشت های معکوس از شهر دور-14

با وجود شب زنده داری و مستی شب گذشته زود ازخواب بیدار شدم. منتظر آوا هستم.هنوز هم از دیشب مستم.اصلا دوست ندارم دوش بگیرم،بویی که از شب گذشته روی تنم و لای موهام باقی مانده را دوست دارم.امروز احتمالا روز جهانی پسته و زعفران و آجیل و تلفن خداحافظی است و گفتن اینکه چه حیف هم رو کم دیدیم و سفر به سلامت و ... و من چقدر دق کنم از اینکه هم رو کم دیدیم و رفت تا سال بعد،اگر این آدم ها اینجا بمانند و من زنده ...
اتفاق غیر تکراری ساعت شش می افتد.با آنیتا چای می خورم و سیگاری دود می کنیم و گپی."وقتم کن که بگذرم" را به من پیشنهاد می کند و من هم "مِلیس" را موقع خداحافظی به او می سپارم.کاش زمان کش می آمد.باز هم سر جا کردن همین چهار تکه چیز در چمدانم مشکل دارم.کاش می شد همه کتاب هام را با خودم می بردم.انگار توی دلم آهن مذاب ریخته باشند، یک چیزی آن تو خیلی سنگینی می کند.
یادداشت های معکوس از شهر دور- بازگشتن/رفتن

به همین زودی چهار صبح شد. باقی لباس ها را در ساک می چپانم و نیمه خواب ونیمه بیدار شال و کلاه می کنم برای رفتن به فرودگاه. سرمای صبح صورتم رامی سوزاند."بشین جلو! بیشتر میبینمت اینطوری" قیافه شهر را می بلعم تا برسیم به فرودگاه. برخورد وحشیانه مسوولین فرودگاه آزارم نمی دهد. بی خیال بارم را تحویل می دهم . نیم ساعت وقت باقی مانده،به رسم همیشه در قهوه خانه طبقه همکف با یک شیر قهوه و سکوت پدر و صورت پر از بغض مادر پر میشود.در صف گذرنامه است که سرم از بغض سنگین شده. وقتی که مهر خروج را میکوبد دلم یک چیز می خواهد : فریاد. به سالن ترانزیت که می رسم، آفتاب طلوع کرده.روی یک چیز تمرکز کردم : اشک نریزم. از زمان اوج گرفتن هواپیماتا لحظه ای که خوابم برد فقط یک کار از دستم بر می آمد، اشک ریختن از دردی که خودم هم نمی دانستم از کجاست ...
این شهر سفید پوش دل و دماغ کار کردن نمی گذارد. دلم یکی از کافه های گرم لوند را می خواهد و یک قهوه بزرگ و یک کتاب و یک دفتر یادداشت و بعد از یکی دو ساعتی تنهایی، پیمان و بوی پیپ و دستهای گرم اش.