11/26/2009

A slice of cheese cake please!

می دانی کجاش وحشتناک بود؟ تصویرها،عین فیلم،از جلوی چشم هام می گذشتند.با همه جزییات،کج شدن کنار لبِ میم موقع خنده های دزدکی،طرز دست گرفتن لیوان چایِ کاف،مکث نون موقع آویختن کیف دستی به پشتی صندلی،زرد رنگ پریده ظهر های آفتابی پاییز قبل از کلاس ساعت سه و حتی دادزدن مسوول "خط" ونک دانشگاه. اما خبری از دوباره استشمام کردن بوی این لحظه ها نبود،کوران هوای گرمی که از زیر دستم رد شد،بوی عطر عجیب اش،گزگز پاهام وقتی در صف منتظر بودم. تصویرها گذشتند و بقیه انگار نیست و نابود شده باشند. نه.نابود شدند انگار یا فراموششان کردم جایی وسط راه یا اینکه خودشان رفتند پی کارشان که جا باز کنند برای بعدی ها. دقیقا اینجا بود که ترسیدم.مثل اینکه داستان جدید شروع شده بدون اینکه من بفهمم و بی اجازه خاطره های شاعرانه من را دست کاری می کند!

No comments:

Post a Comment