7/29/2009


The Reader

یک جایی بین سیاه و سفید، به مدت دو ساعت و چهار دقیقه قدم زدم. یک نفر،نازی،بیست سال بعد از تمام جنایت هایی که مرتکب شده، حالا هر چقدر از سر نادانی و خریت، محاکمه شد. بیست سال بعد! وقتی هزار ها نفر از زیر دستش رد شدند تا بسته شوند به جوخه اعدام چون در کمپ جای کافی برای زندانی های بعدی نبوده. همگی هم برایش یک شب قبل کتاب خوانده بودند.
هانا، این جنایتکار جنگی قصه قشنگی هم داشته اتفاقا. عاشق بوده یک وقتی. کتاب دوست داشته. می خندیده و زیبا و وظیفه شناس بوده.دوست داشته شده بوده.کمک کرده بوده.
بعد از جلسه سوم محاکمه هانا و بقیه زنان زندان بان، وقتی مایکل و همکلاسی هاش به دانشکده بر می گردند، یکی از روفقا سوال خوبی را می گذارد وسط دایره: "بیست سال پیش، همه اروپا می دونست چه اتفاقی داره میوفته،ما می دونستیم، پدر و مادرهامون می دونستن،پس چرا همون موقع کسی چیزی نگفت؟"

ما می دانستیم. ما می دانیم. ما می دیدم. ما می بینیم. کار سازمانی هر روزمان شده نگاه کردن و سکوت کردن. چند خطی،جایی چیزی نوشتن. با چشمان گشاد مسلخ زیر پاهایمان را تماشا کردن. در نهایت چند قطره اشک ریختن. گوش کردن به صدای ام پی تری شده زجه مادران عزادار و نگاه کردن پنج دقیقه تصویرهای دور از باور و پر از خون در یک کادر ده در پانزده. ما دیدیم. ما می دانستیم.
شاید یک روزی وقتی تعداد جوان های زیر بیست و پنج سال که قشنگ ترین امید ها و زیبا ترین آرزوهایشان را در روزهای گرم تابستان هشتاد و هشت با جنازه های لت و پارشان زیر خاک بردند به پانصد هزار رسید، کسی به فکر درست کردن یک محاکمه جنجالی هم افتاد. کسی چه می داند.
ما دیدیم. ما می دانستیم. نشستیم. تماشا کردیم. هیچوقت هم برای این همه سکوت و بی تفاوتی محاکمه نشدیم. هیچ دادگاهی هم هیچوقت هیچ جا برای محکوم کردن بی تفاوتی و ترس و سکون و سکوت تشکیل نخواهد شد.

No comments:

Post a Comment