7/16/2009

Fade

شماره اش عینا افتاده بود روی صفحه گوشی موبایلم، انگار که من هم مثل خودش تهران باشم. خوشحال شده بودم و به اندازه خوشحالیم از روی پاهای همه پریدم تا برسم به بالکن و با صدای بلند و با تمام ذوق ام داد بزنم چطوری دختر! ...خونه نیستی؟ نه با بچه ها دور هم هستیم مشغول می گساری! پس بگذار بهت یک کم عذاب وجدان بدم: خانوم مردم اینجا دارن می میرن اونوقت شما اونور آب نشستین دارین میگین و می خندین ... بی رحم شده بود. درست مثل همان دورهای اول. مثل همان روزهای اول که روی استیتوس فیس بوک ام به انگلیسی جیغ می زدم و تنها همان بود راهی برای ضجه زدن و گفتن از رنجی که می کشیدم به زبانی که همه بفهمند. همان روزها بود که با همین لحن شوخی جدی روی آن دیوار کذایی نظر داده بود که خواهر من ما اینجا داریم جون میدیم تو اونور آب نشستی داری اوضاع رو به انگلیسی تفسیر می کنی و چقدر بی رحم شده بود، همانقدر که بی رحمی دیده بودیم و من دیگر هیچ کلمه ای، به هیچ کدام از سه زبانی که بلدم پیدا نکرده بودم تا با آن یک جایی ناله کنم و بعد انقدر گریه کرده بودم که دیگر نفس نداشتم و انقدر خفه شده بودم که پاره شدن هیچ بغضی نجاتم نمی داد.
خبرها صبح به صبح،ظهر به ظهر،عصر به عصر، شب به شب جلوی چشم هام رژه رفتند و شدند همان قیچی ای که مامان میم سی سال پیش با آن پیرهن گل گلی اش را که شده بود پر از لکه های خون، جر واجر کرد ،بعد از اینکه جسد پدر اعدامی اش را لمس کرده بود. همان قیچی ای که از یک ماه پیش تمام پیرهن های پوشیده و نپوشیده زندگی من را پاره پاره کرد، هر پاره به یک طرفی و من هی سعی کردم خیابان های شهرم را تصور کنم ...

No comments:

Post a Comment