7/30/2009

ما نسل كافه نشين ِ سرخوش بهمن كوچيك ِ دنيا به تخمش ! ما نسل جهان وطني ِ همه در فكر رفتن ، يك روز سر انجام رفتن ، به هر چه دور تر بهتر !
توي حرف هاي ما ، قرار نبود كسي بميرد ، كسي فدا شود .
مي گويم من دلم شهيد نمي خواهد . بس است اين همه شهيد .


اول صبح سیزده ژوئن حرفش رو اینطور تمام کرد: تموم شد.تموم شد.باختیم.حالا به هر شکلی.
من هم اینطور بهش جواب دادم که سکوت سی ساله است،دروغ و خوش خیالی سی ساله است که مثل پتک خورده تو سرمون.

و بعدش ورق برگشت. بطری چرخید.سکوت ها شد اعتراض. بعدش به سادگی به همه شیرفهم کردند که سزای سکوت نکردن دیگر تنبیه نیست.مرگ و شکنجه است.قطار جنازه است. آن هم جنازه چه کس هایی! آنهایی که از همه "بی گناه "تر بودند،آنهایی که از همه بیشتر سکوت نکرده بودند، آنهایی که یک تار موشان به ده تا مثل من می ارزید،ده تا مثل من که یک روزی زندگی اش را ریخت در چمدان و بست و رفت و گم و گور شد.

و بعد فکر می کنم از الان که بیست سال بگذرد، روزی، شبی، در مترویی، اتوبوسی،قطاری، یک بغل دستی سرصحبت را باز که کرد و جوابی شنید و بعد پرسید:"اهل کجایی؟ این ته لهجه از کجا چسبیده به فرانسه حرف زدنت؟" چه جواب بدم؟ اهل ایران بودم! در ایران الان هم هیچ سهمی ندارم! ... ایران الان روی خون و جنازه هم قد های آن زمان من ساخته شده. من سهمی ندارم.من تماشاچی بودم!

No comments:

Post a Comment