6/25/2009

Exhaustion

صداش که پر از بغض بود. می توانستم چشم هاش رو از پشت خط های تلفن حدس بزنم. بابا چی کار کنیم؟ از این راه دور چی کار می تونیم بکنیم ... بابا نمی شه الان به لاهه شکایت کرد از نسل کشی؟ نه هنوز زوده! چند نفر باید بمیرن که بشه نسل کشی؟ سکوت . سازمان ملل چی؟ چرا الان می شه ولی چین و روسیه وتو می کنند. پس چی کار می شه کرد؟نباید گذاشت پاک شه.عادی شه. ...فکر کردم باید گوش دنیا رو کر کنیم ...

پای تلفن داشت هق هق می زد. دخترم الان باید برگردیم. الان باید کنار شماها باشیم. مامان تو رو خدا گریه نکن! ... فکر کردم اگر مامان برگرده، من یک لحظه هم صبر نمی کنم...

دو سال و نیم از آخرین باری که دیده بودمش می گذشت. چطوری عمه جان؟ همونقدر خوب که شما الان هستید عمه! باز به همت شما جوون ها! مگر شماها خرابکاری پدر مادرهاتون رو درست کنید!...فکر کردم بلاخره یک حرف حساب شنیدم این روزها!

تلفن را قطع کردم. هم صدایی ها تمام شد. باز هم این سکوت لعنت شده که هیچ موسیقی پرنمی شود.

No comments:

Post a Comment