5/15/2009

کسی گفت ...

از کست اِوی چیز زیادی یادم نیست. یادم هست که یک مرد تنها داشت که خیلی تنها شده بود و منتظر بود. یادم هست که همه آبهای جهان جمع شده بود توی این فیلم. یادم هست که یکی از روزهای تعطیلات عید بود ،من و آنا پشت کنکوری بودیم و آنا تمام روز در اتاقش درس خواند و من تمام روز در اتاق روزبه که شیراز بود وانمود کردم درس می خوانم و رویا های دور و دراز بافتم. شب که شد به خودمان یک غذای خوشمزه جایزه دادیم و وقتی بستنی گردویی کاله می خوردیم کست اِوی نگاه کردیم.فقط یک کار می شد کرد بعد از دیدن این همه آب. نصفه شبی ،با اضطراب بیدار کردن سید و همسایه های طبقه اول، رفتیم استخر و دو ساعتی با هم رویا بافی کردیم. رویای اقیانوس های دور و ساحل های ناشناخته.

No comments:

Post a Comment