3/06/2009

Fall of 1988

یک چتر سیاه دستش بود و یک چتر بچه گونه زرد و گل من گلی... اول دبستان که شد، با اولین باران فهمیدم که اکثر دختر بچه ها چتر دارند. من نداشتم. اکثرا هم چتر های رنگین کمانی عین هم. این شد که آن سال عید، چتر عیدی گرفتم. اما نه چتر رنگین کمانی با دسته قرمز. بماند که اینجوری برای اولین بار به این نتیجه رسیدم که بزرگتر ها هیچی نمی فهمند! چتر من آبی آسمانی بود و دور تا دورش اسنوپی داشت. موقع باز و بسته کردن هم انگشت هام رو گاز می گرفت. قید چتر دست گرفتن را زدم تا وقتی که یاد گرفتم چطوری نگذارم چتر گازم بگیرد. چتر برایم کوچک شده بود و رفت بالای کمد قاطی بقیه اسباب بازی های بچگی. بعد از پانزده سال و اندی باران لیموژ وادارم کرد چتر دست بگیرم! یک چتر آبی البته بدون اسنوپی.

No comments:

Post a Comment