3/02/2009

آن مسافر که قدم هایش کوتاه بود ...

آهسته رفت
بی صدا رفت
هیچ کس خبر نشد
بی خودی کلافه بودم آن روز
ظرف ها هی می افتاد از دستم و می شکست
بی خودی گریه داشتم آن روز


هر شب از خواب های پریشانم عبور می کند
لابه لای هزار اتفاقی که می افتد
در هزار تکه رویاهای تکه پاره ام
می آید
از گوشه هی دنج پیاده روهای شلوغ
نگاهی می اندازد زیر چشمی به دست های منجمدم
و می رود.

No comments:

Post a Comment