2/11/2009

The story of flood and fire survival ...

بی خوابی شب قبل دل و دماغ کار کردن نگذاشته بود. روز کاری به برچسب زدن پست های "خیس و وحشی" گذشت. چگالی پست های قبل از هجرت حداقل سه برابر پست های بعد از هجرت هست.
زندگی جدید را خود خواسته درسته قورت دادم و هضم اش را به خودم تحمیل کردم. اعتراض بی معنی شد وقتی سرگشته ی مزه های جدید و بو های ناآشنا وصداهای غریب ونگاه های نامفهوم وهوای سبک شدم. هوای سرد اینجا هم شد آب یخ روی خشمی که همیشه به بودنم معنی می داد.
جایی برای ناله و غصه باقی نگذاشتم. تمام قد مشغول باز کردن جایی برای خودم در این دنیای جدید شدم. تامل و فکر کردن را هم گذاشتم برای "بعدا". فکر کنم آن غم شاعرانه ای که بهم الهام می داد را در یکی از دست شویی های بین راه جا گذاشتم.
بیشتر و بیشتر گوش کردم. کمتر و کمتر هر جایی نظر دادم. حوصله پابرهنه دویدن در حرف ها به زبانی که به آن تسلطی نداشتم را از دست دادم. اموراتم را تنهایی بدون زیادی پرس و جو کردن گذراندم و شدم "این دختر خیلی اوتونومه".
برنامه ریزی های کاری، دِد لاین ها،دوستی های هدف مند وعاشقیت های پراگماتیک از جادو خالی ام کرد و دیدن چشم هایی که برق می زنند شد یک خاطره دور.
عادت کتاب خوانی جاش را به خستگی آخر شب داد و لذت کتاب خوانی با مکافات دیکشنری باز کردن قاطی شد.
پالس های بالابرنده آدرنالین زندگی روزمره هم در دفتر یادداشتم ثبت شد تا یک روزی بعضی هاش به "خیس و وحشی" تزریق شوند.

کوتاه اینکه پروایی بود که یک جایی آن وسط ها رنگ باخت ...

No comments:

Post a Comment