1/06/2009

یادداشت های معکوس از شهر دور- بازگشتن/رفتن

به همین زودی چهار صبح شد. باقی لباس ها را در ساک می چپانم و نیمه خواب ونیمه بیدار شال و کلاه می کنم برای رفتن به فرودگاه. سرمای صبح صورتم رامی سوزاند."بشین جلو! بیشتر میبینمت اینطوری" قیافه شهر را می بلعم تا برسیم به فرودگاه. برخورد وحشیانه مسوولین فرودگاه آزارم نمی دهد. بی خیال بارم را تحویل می دهم . نیم ساعت وقت باقی مانده،به رسم همیشه در قهوه خانه طبقه همکف با یک شیر قهوه و سکوت پدر و صورت پر از بغض مادر پر میشود.در صف گذرنامه است که سرم از بغض سنگین شده. وقتی که مهر خروج را میکوبد دلم یک چیز می خواهد : فریاد. به سالن ترانزیت که می رسم، آفتاب طلوع کرده.روی یک چیز تمرکز کردم : اشک نریزم. از زمان اوج گرفتن هواپیماتا لحظه ای که خوابم برد فقط یک کار از دستم بر می آمد، اشک ریختن از دردی که خودم هم نمی دانستم از کجاست ...

No comments:

Post a Comment