1/06/2009

یادداشت های معکوس از شهر دور-14

با وجود شب زنده داری و مستی شب گذشته زود ازخواب بیدار شدم. منتظر آوا هستم.هنوز هم از دیشب مستم.اصلا دوست ندارم دوش بگیرم،بویی که از شب گذشته روی تنم و لای موهام باقی مانده را دوست دارم.امروز احتمالا روز جهانی پسته و زعفران و آجیل و تلفن خداحافظی است و گفتن اینکه چه حیف هم رو کم دیدیم و سفر به سلامت و ... و من چقدر دق کنم از اینکه هم رو کم دیدیم و رفت تا سال بعد،اگر این آدم ها اینجا بمانند و من زنده ...
اتفاق غیر تکراری ساعت شش می افتد.با آنیتا چای می خورم و سیگاری دود می کنیم و گپی."وقتم کن که بگذرم" را به من پیشنهاد می کند و من هم "مِلیس" را موقع خداحافظی به او می سپارم.کاش زمان کش می آمد.باز هم سر جا کردن همین چهار تکه چیز در چمدانم مشکل دارم.کاش می شد همه کتاب هام را با خودم می بردم.انگار توی دلم آهن مذاب ریخته باشند، یک چیزی آن تو خیلی سنگینی می کند.

No comments:

Post a Comment