1/08/2009

یادداشت های معکوس از شهر دور-12

"خانوم ببخشید شما پونصد تومن خورد دارید؟" برای اولین بار دستگاه های کارت پارک را می بینم. "بله آقا اجازه بدید" بالاخره پیدا کردم. دوستش دارم ،با مادر وارد مغازه می شویم. مرد مسن است و اسلامی مآب. هر کس به اعتقادش، به من چه؟ وقتی اسکناس پنجاه هزار تومانی را می بینم ناخوداگاه از هیجان جیغ می کشم."مگه شوما ایران زندگی نمی کنی؟ ... برا درس؟ ... چی میخونی؟ ... حالا کودوم یکی اَ این پروتزا بهتر هَ؟ ...باریکلا ... میخوای خودم گوش سوراخ می کنما! ...من ساعت چار میبندم این موقع سال، ما تکیه داریم و کل محرم مال خودمون نیستیم، مال آقامون امام حسینیم،همین پریروز از کربلا برگشتم،سالی سه چار بار میرم." با خودم کلنجار می روم تا خانه ،کاش از او خرید نمی کردم. یک ساعت بعد فکر می کردم کاش بچه ها می فهمیدند که دو هفته بودن بعد از یک سال نبودن چقدر کوتاه است و چقدر زود می گذرد و چقدر کار هست برای انجام دادن و چقدر آدم هست برای دیدن و چقدر زود می گذرد ...بعد فکر کردم همینقدری که می شناستَم چقدر اطمینان بخش است. چقدر وقتی جدی و خسته است با او غریبم و بهتر که کنار هم نیستیم. چقدر نمی فهمد غمم با نوازش فرو می نشیند ،نه با راهنمایی منطقی!"ببخشید به خاطر سالی دو هفته اختلال در دختربازی ات!" ... ترکیب "مهمان خارجی" به گارسن رستوران حواله می شود،انگار اسید قورت دادم."خوب هیوا جان! اونجا خوش میگذره؟... سخت نیست؟ ... تعریف کن! ... آزاده ی من هم دو سالی هست رفته ... ماشالا چه خانومی شدی!" ... هر کدامشان در دهه شصت در یک گروه سنی بوده و یک کاری می کرده،یکی بچه مدرسه ای،یکی کارمند، یکی خانه دار، .یکی دانشجو. چه ها بر سرشان آمده.می خندیم به خیلی از این خاطره ها و جسارت ها.تا وقت خواب به راه های صد ساله ای که یک شبه در این دهه طی شد فکر می کنم.هر کدام از اینها یک "پرسپولیس" دارند برای ساختن.

No comments:

Post a Comment