11/28/2009

من که گفتم خاک غربت خانه نیست
خاک غربت خانه نیست ...خانه اما دست صاحبخانه نیست

ایهاالناس خاک غربت خانه نیست!

می گفت دلش برای همه چی تنگ شده! برای یک بری روی مبل نشستن و با برره زرشک پلو خوردن، برای انزلی و خانه خاله اتی، برای محبت از نوع مادر پدر ایرانی، برای دوغ کاله و لوبیا پلو و اینکه امسال زمستان حتما با من می آد تهران.
هدیه پدر و مادرش را قبل از خداحافظی داد به من که با خودم ببرم تهران. روز پروازم هم نمی تواند بیاید فرودگاه،کار.حالا هم با خداست تا چند وقت باید تمام این دلتنگی ها را مزه مزه کند،تنهایی.
حرف زده بود. بیراه هم نگفته بود.نوشته بود. داد زده بود.عکس گرفته بود.با صدای بلند گفته بود که کار می لنگد!اما جرم جرم است! برگرد تا به حسابت رسیدگی کنیم.

خانه؟ کجاست؟
عزیز دل!
خانه را جایی وسط همین مزه مزه کردن هات جستجو می کنم ...

11/26/2009

A slice of cheese cake please!

می دانی کجاش وحشتناک بود؟ تصویرها،عین فیلم،از جلوی چشم هام می گذشتند.با همه جزییات،کج شدن کنار لبِ میم موقع خنده های دزدکی،طرز دست گرفتن لیوان چایِ کاف،مکث نون موقع آویختن کیف دستی به پشتی صندلی،زرد رنگ پریده ظهر های آفتابی پاییز قبل از کلاس ساعت سه و حتی دادزدن مسوول "خط" ونک دانشگاه. اما خبری از دوباره استشمام کردن بوی این لحظه ها نبود،کوران هوای گرمی که از زیر دستم رد شد،بوی عطر عجیب اش،گزگز پاهام وقتی در صف منتظر بودم. تصویرها گذشتند و بقیه انگار نیست و نابود شده باشند. نه.نابود شدند انگار یا فراموششان کردم جایی وسط راه یا اینکه خودشان رفتند پی کارشان که جا باز کنند برای بعدی ها. دقیقا اینجا بود که ترسیدم.مثل اینکه داستان جدید شروع شده بدون اینکه من بفهمم و بی اجازه خاطره های شاعرانه من را دست کاری می کند!

11/20/2009

می پرسه درس و مشق خوبه؟
می گم ای بدی نیست،گاهی خوبه،گاهی بده،گاهی پیش میره، گاهی هم پیش نمیره! گاهی هم می زنه به سرم اساسی، بزنم زیر همه چی و برم پی دل!
می پرسه دل چیه؟
....
و من نمیتونم از پشت چت اون هم تو فیس بوک بهش حالی کنم که آهای نیلی! دلم تنگ شده برات لامصب!

11/18/2009

دردی ندارم که تو به اضایش برایم سنگ صبوری کنی.اصرار نکن! تا به حال اما ویران شدی؟
حس ویرانی همان موجی است که در اوج قهقهه خنده می آید و تو مورمور می شوی.
حس ویرانی همان یادگار است از لحظه ی طرد شدن و در یک آن تبدیل شدن به آوار.

امروز از آن روزهاست که دچار بغض و کلمه و حس ویرانی ام.امروز از آن روزهاست!
خواب یک روز برفی بود انگار.
اول یک عصر که سوز چندانی هم نداشت. دنبال "سکوت برفی" اش می گشتم.سلانه سلانه قدم می زدم و منتظر بودم اتفاق بی افتد.که نیفتاد! کسی هم نبود. ... متقاعد شدم که "انتظار کشیدن برای گودو"بی دست و پایی ام را حتی توجیه هم نمی کند!
بی قراری من


تن من لخت رفتن است
که کرختی پاهایم گامم را به بی نهایت برساند

تا گلو زیر پتو پنهان شدم
با چشم های نیمه بسته،نیمه باز
رویای دورترین جای دنیا را
رج میزنم

باز زمزمه "باید رفت از این دیار" در سرم
دور می زند و می زند و می زند

بگذریم!

10/02/2009

شب های سردی در پیش روست
شب های سنگینی می آید
آخ شانه هایم

9/07/2009

به یاد شبی هژده درجه در بروکسل که او خواند،ما جلوی ویترین مغازه نشستیم، تماشا کردیم،حرف نزدیم،از هم رو برگرداندیم و نفس عمیق کشیدیم ...

So, so you think you can tell
Heaven from Hell,
Blue skys from pain.
Can you tell a green field
From a cold steel rail?
A smile from a veil?
Do you think you can tell?

And did they get you to trade
Your heros for ghosts?
Hot ashes for trees?
Hot air for a cool breeze?
Cold comfort for change?
And did you exchange
A walk on part in the war
For a lead role in a cage?

How I wish, how I wish you were here.
We're just two lost souls
Swimming in a fish bowl,
Year after year,
Running over the same old ground.
What have we found?
The same old fears.
Wish you were here.

7/31/2009

قرچ قرچ "دوست مرد ماهیگیر" زیر دندان های تو

صبح می شود
ماشین ها زیر پنجره اتاق خوابم رژه می روند
هی می روند
و هی صدای فریاد و ناله و انقلاب و ما بی شماریم
و
گریه های سپیده و چشم های مسخ شده مژی و دق های پوریا و خنده های عصبی آیدا
کوتاه می آیند در سرم
وقت استراحت همه این صداهای معوج که سر رسید
تو می رسی
و
هزار بهانه برای هزار فکر تغزلی ابلهانه
بیست و هفت رو هم پر کردم،شوخی شوخی!

khob hiva junam, tavalodet mobarak :D ishallah ke sad sal zende bashi, sad sali ke na mesle alan har do ruz ye bar ya ye ruz sad bar adam ghalbesh mochaleh she, saresh ro bekhad bekubeh be divar, va in boghze dah kiluyi ro ke ba har ax o esme jadidi ke dar miad bozorgtar mishe nashe foru dad.

7/30/2009

آخ که این شب ها از آن شب هاست. از آن شب های بغض و بی قراری ...
ما نسل كافه نشين ِ سرخوش بهمن كوچيك ِ دنيا به تخمش ! ما نسل جهان وطني ِ همه در فكر رفتن ، يك روز سر انجام رفتن ، به هر چه دور تر بهتر !
توي حرف هاي ما ، قرار نبود كسي بميرد ، كسي فدا شود .
مي گويم من دلم شهيد نمي خواهد . بس است اين همه شهيد .


اول صبح سیزده ژوئن حرفش رو اینطور تمام کرد: تموم شد.تموم شد.باختیم.حالا به هر شکلی.
من هم اینطور بهش جواب دادم که سکوت سی ساله است،دروغ و خوش خیالی سی ساله است که مثل پتک خورده تو سرمون.

و بعدش ورق برگشت. بطری چرخید.سکوت ها شد اعتراض. بعدش به سادگی به همه شیرفهم کردند که سزای سکوت نکردن دیگر تنبیه نیست.مرگ و شکنجه است.قطار جنازه است. آن هم جنازه چه کس هایی! آنهایی که از همه "بی گناه "تر بودند،آنهایی که از همه بیشتر سکوت نکرده بودند، آنهایی که یک تار موشان به ده تا مثل من می ارزید،ده تا مثل من که یک روزی زندگی اش را ریخت در چمدان و بست و رفت و گم و گور شد.

و بعد فکر می کنم از الان که بیست سال بگذرد، روزی، شبی، در مترویی، اتوبوسی،قطاری، یک بغل دستی سرصحبت را باز که کرد و جوابی شنید و بعد پرسید:"اهل کجایی؟ این ته لهجه از کجا چسبیده به فرانسه حرف زدنت؟" چه جواب بدم؟ اهل ایران بودم! در ایران الان هم هیچ سهمی ندارم! ... ایران الان روی خون و جنازه هم قد های آن زمان من ساخته شده. من سهمی ندارم.من تماشاچی بودم!

7/29/2009

...

برادر بی قراره
برادر نوجوونه
برادر شعله واره
برادر غرق خونه
برادر کاکلش آتش نشونه
...

The Reader

یک جایی بین سیاه و سفید، به مدت دو ساعت و چهار دقیقه قدم زدم. یک نفر،نازی،بیست سال بعد از تمام جنایت هایی که مرتکب شده، حالا هر چقدر از سر نادانی و خریت، محاکمه شد. بیست سال بعد! وقتی هزار ها نفر از زیر دستش رد شدند تا بسته شوند به جوخه اعدام چون در کمپ جای کافی برای زندانی های بعدی نبوده. همگی هم برایش یک شب قبل کتاب خوانده بودند.
هانا، این جنایتکار جنگی قصه قشنگی هم داشته اتفاقا. عاشق بوده یک وقتی. کتاب دوست داشته. می خندیده و زیبا و وظیفه شناس بوده.دوست داشته شده بوده.کمک کرده بوده.
بعد از جلسه سوم محاکمه هانا و بقیه زنان زندان بان، وقتی مایکل و همکلاسی هاش به دانشکده بر می گردند، یکی از روفقا سوال خوبی را می گذارد وسط دایره: "بیست سال پیش، همه اروپا می دونست چه اتفاقی داره میوفته،ما می دونستیم، پدر و مادرهامون می دونستن،پس چرا همون موقع کسی چیزی نگفت؟"

ما می دانستیم. ما می دانیم. ما می دیدم. ما می بینیم. کار سازمانی هر روزمان شده نگاه کردن و سکوت کردن. چند خطی،جایی چیزی نوشتن. با چشمان گشاد مسلخ زیر پاهایمان را تماشا کردن. در نهایت چند قطره اشک ریختن. گوش کردن به صدای ام پی تری شده زجه مادران عزادار و نگاه کردن پنج دقیقه تصویرهای دور از باور و پر از خون در یک کادر ده در پانزده. ما دیدیم. ما می دانستیم.
شاید یک روزی وقتی تعداد جوان های زیر بیست و پنج سال که قشنگ ترین امید ها و زیبا ترین آرزوهایشان را در روزهای گرم تابستان هشتاد و هشت با جنازه های لت و پارشان زیر خاک بردند به پانصد هزار رسید، کسی به فکر درست کردن یک محاکمه جنجالی هم افتاد. کسی چه می داند.
ما دیدیم. ما می دانستیم. نشستیم. تماشا کردیم. هیچوقت هم برای این همه سکوت و بی تفاوتی محاکمه نشدیم. هیچ دادگاهی هم هیچوقت هیچ جا برای محکوم کردن بی تفاوتی و ترس و سکون و سکوت تشکیل نخواهد شد.

7/16/2009

How well do you know Catherina Bloom?

شاید سیصد یا چهارصد سال بعد، اگر هنوز مدرسه ای و جود داشته باشد و هنوز تاریخ درس بدهند، یک روز، وسط های اردی بهشت، یک دختر بچه تقس سیزده ساله از روی کتاب اش بلند برای همه کلاس بخواند که : سیصد سال پیش در سرزمینی به نام ایران مردمی زندگی می کردند که به نقل از همورابیِ نود و سوم، برای رنج کشیدن خلق شده بودند محض تفریح و خنده خداوند.
Fade

شماره اش عینا افتاده بود روی صفحه گوشی موبایلم، انگار که من هم مثل خودش تهران باشم. خوشحال شده بودم و به اندازه خوشحالیم از روی پاهای همه پریدم تا برسم به بالکن و با صدای بلند و با تمام ذوق ام داد بزنم چطوری دختر! ...خونه نیستی؟ نه با بچه ها دور هم هستیم مشغول می گساری! پس بگذار بهت یک کم عذاب وجدان بدم: خانوم مردم اینجا دارن می میرن اونوقت شما اونور آب نشستین دارین میگین و می خندین ... بی رحم شده بود. درست مثل همان دورهای اول. مثل همان روزهای اول که روی استیتوس فیس بوک ام به انگلیسی جیغ می زدم و تنها همان بود راهی برای ضجه زدن و گفتن از رنجی که می کشیدم به زبانی که همه بفهمند. همان روزها بود که با همین لحن شوخی جدی روی آن دیوار کذایی نظر داده بود که خواهر من ما اینجا داریم جون میدیم تو اونور آب نشستی داری اوضاع رو به انگلیسی تفسیر می کنی و چقدر بی رحم شده بود، همانقدر که بی رحمی دیده بودیم و من دیگر هیچ کلمه ای، به هیچ کدام از سه زبانی که بلدم پیدا نکرده بودم تا با آن یک جایی ناله کنم و بعد انقدر گریه کرده بودم که دیگر نفس نداشتم و انقدر خفه شده بودم که پاره شدن هیچ بغضی نجاتم نمی داد.
خبرها صبح به صبح،ظهر به ظهر،عصر به عصر، شب به شب جلوی چشم هام رژه رفتند و شدند همان قیچی ای که مامان میم سی سال پیش با آن پیرهن گل گلی اش را که شده بود پر از لکه های خون، جر واجر کرد ،بعد از اینکه جسد پدر اعدامی اش را لمس کرده بود. همان قیچی ای که از یک ماه پیش تمام پیرهن های پوشیده و نپوشیده زندگی من را پاره پاره کرد، هر پاره به یک طرفی و من هی سعی کردم خیابان های شهرم را تصور کنم ...

6/25/2009

Exhaustion

صداش که پر از بغض بود. می توانستم چشم هاش رو از پشت خط های تلفن حدس بزنم. بابا چی کار کنیم؟ از این راه دور چی کار می تونیم بکنیم ... بابا نمی شه الان به لاهه شکایت کرد از نسل کشی؟ نه هنوز زوده! چند نفر باید بمیرن که بشه نسل کشی؟ سکوت . سازمان ملل چی؟ چرا الان می شه ولی چین و روسیه وتو می کنند. پس چی کار می شه کرد؟نباید گذاشت پاک شه.عادی شه. ...فکر کردم باید گوش دنیا رو کر کنیم ...

پای تلفن داشت هق هق می زد. دخترم الان باید برگردیم. الان باید کنار شماها باشیم. مامان تو رو خدا گریه نکن! ... فکر کردم اگر مامان برگرده، من یک لحظه هم صبر نمی کنم...

دو سال و نیم از آخرین باری که دیده بودمش می گذشت. چطوری عمه جان؟ همونقدر خوب که شما الان هستید عمه! باز به همت شما جوون ها! مگر شماها خرابکاری پدر مادرهاتون رو درست کنید!...فکر کردم بلاخره یک حرف حساب شنیدم این روزها!

تلفن را قطع کردم. هم صدایی ها تمام شد. باز هم این سکوت لعنت شده که هیچ موسیقی پرنمی شود.

6/22/2009

پر از دردم
پر از فریادم
پر از گریه ام

و هیچ وقت انقدر احساس بیهودگی نکرده بودم
و هیچوقت از بیهودگی ام انقدر شکنجه نشده بودم

دورم
نه دودی در چشمانم هست
نه خونی از بینی ام سرازیر
نه درد و شکستگی
نه گلویی گرفته از فریادهای شبانه روی بام آشیانه ام

و ترس را
و غربت را
هر روز
هر شب
زیر زبانم مزه مزه می کنم
بدون کمترین ایمانی به فردا

این یک شعر نیست
این رنج هر روزه من است

خانه ام آتش گرفته است آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرش ها را تارشان با پود


من به هر سو می دوم گریان
در لهیب اتش پر دود


وز میان خنده هایم تلخ
و خروش گریه ام ناشاد
از درون خسته سوزان
می کنم فریاد، ای فریاد، ای فریاد...


از فراز بام هاشان شاد
دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب
بر من آتش به جان ناظر
در پناه این مشبک شب


من به دستان پر از تاول
این طرف را می کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش


زان دگر سو شعله برخیزد به گردش دود
تا سحرگاهان که می داند که بود من شود نابود


خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر


وای آیا هیچ سر بر می کنند از خواب
مهربان همسایگانم از پی امداد؟
سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد
می کنم فریاد ، ای فریاد ، ای فریاد

مهدی اخوان ثالث


5/31/2009

Just another lemon tree ...

من عاشق شمع های خوشگل بودم، حتی شمع های خوشبو. سرمایه گذاری می کردم برای داشتنشان و از هدیه گرفتنشان خوشحال می شدم. تا اینکه یک روز فهمیدم باید شمع های خوشگل را روشن کرد و تا ته گذاشت که بسوزند. حتی اگر سوختنشان را نمی بینی.

گفت بیا! عیدی ات. دو تا شمع آبی بود که رویش نوشته بود بوی اقیانوس . غیر منتظره بود عیدی گرفتن از او. و من چقدر ذوق کرده بودم ... یک سال تمام، تا روز پیدا شدن دخترمو بولوند ، مثل گنج از آن دو تا شمع نگهداری کرده بودم.

قرار بود شب را با تو صبح کنم. شمع های آبی که بوی اقیانوس می دادند را آوردم که آن شب تا صبح نور داشته باشیم. بماند که آن شب بی نور و با خواب صبح شد وصبح روز بعد رفتم و تا پنج شش روز بعد برنگشتم. پنج شش روز بعد شمع های آبی تا آخر سوخته بودند و روی لیوان های یک بار مصرف سفیدت جای روژِ لب قرمز بود.
همانجا دلم خواست سرم را محکم بکوبم به دیوار که جای ساده لوحی ام بی قواره بماسد به دیوار خانه ات برای نفر بعدی.

جارو و خاک انداز به دست ماندم تا همین حالا برای پاک کردن درام های ابلهانه ای که خیرِسر خوش باوری درست می شوند.

آره جانم. زندگی خیلی وقت است که از تغزل خالی شده .

5/29/2009

Pomp it up

قربانی هستند. قربانی کردند.ظلمی بهشان روا شده که برای من و تو و امثال ما حتی قابل تصور نیست.کنج دیوار نگه شان داشتند برای ماندگار کردنشان روی عکس. دیدن اینها انقدر عذابم نمی دهد که تو، وقتی برای تک تک اینها اسم ما را گذاشتی و برچسب زدی. دلم گرفت رفیق. بدبختی های بالاتر از تصور من و تو انقدرها هم خنده دار نیست. هست ؟ بگذریم...

5/20/2009

امروز عصر با خودم فکر می کردم که من و مامان از زندگی هم چی فهمیدیم. شب تلفن کرد و جمله اش را تمام نکرده یک عالمه دعواش کردم. دعواش کردم که از کاه کوه درست می کند، که از صدای خسته من یک اتفاق دراماتیک در زندگی دختر غربت نشین اش می سازد و شب تا صبح اشک می ریزد و صبح تا شب تمام خانه را رژه می رود که چه شده و نشده. دعواش کردم که چرا یک سرگرمی برای دوران بازنشستگی اش درست نمی کند که شب صداش پر از بغض نباشد. انقدر دعواش کردم که چند بار تکرار کند چشب! چشب! چشب! خفه کردی منو! چشب مامان جان! چشب! و من به خنده افتادم و دو نفری خندیم. نه! من و مامان هیچ چیز از زندگی هم نفهمیدیم.

5/18/2009

Mambo number five

از پا در هوایی متنفرم. تنفر که نه البته. یک جور ترس. ترس هم حتی نه. فوبیا بیشتر. عرق سرد و اختلال در دستگاه تنفس و گردش خون و نبض بالا. حالا یک جاهایی باید جوابگو باشم که ترس از دچار شدن به این فوبیا بود که این را انتخاب کردم یا پای استدلالی چیزی وسط بوده. آره. یک جاهایی مثل امشب که از خستگی وِلو شدم روی کاناپه و نای نفس کشیدن هم ندارم.

5/15/2009

کسی گفت ...

از کست اِوی چیز زیادی یادم نیست. یادم هست که یک مرد تنها داشت که خیلی تنها شده بود و منتظر بود. یادم هست که همه آبهای جهان جمع شده بود توی این فیلم. یادم هست که یکی از روزهای تعطیلات عید بود ،من و آنا پشت کنکوری بودیم و آنا تمام روز در اتاقش درس خواند و من تمام روز در اتاق روزبه که شیراز بود وانمود کردم درس می خوانم و رویا های دور و دراز بافتم. شب که شد به خودمان یک غذای خوشمزه جایزه دادیم و وقتی بستنی گردویی کاله می خوردیم کست اِوی نگاه کردیم.فقط یک کار می شد کرد بعد از دیدن این همه آب. نصفه شبی ،با اضطراب بیدار کردن سید و همسایه های طبقه اول، رفتیم استخر و دو ساعتی با هم رویا بافی کردیم. رویای اقیانوس های دور و ساحل های ناشناخته.

5/13/2009

دستمال گردگیریِ نارنجی دست گرفته و دور خودش می چرخد و هر سطح صاف و ناصافی را گردگیری می کند. از حقوق زن و امضا و کمپین و حوزه خصوصی و عمومی و چه و چه حرف می زند و گرد می گیرد. من هم یک بری روی صندلی نشستم و از صدایش دور و دورتر می شوم. ... این زن چقدر "آیدا" ست. از همان آیداها که برای حرف زدن و گردگیری کردن به یک اسطوره مردانه، هرچقدر بزرگ، هرچقدر کوچک، هر چقدر خرد وهر چقدر کلان احتیاج دارند،برای سر پا ماندن، برای نفس کشیدن.
گزاره خبری

چه راحت از قلبش می گوید که چقدر تند تند می زند. چه راحت از من سراغ پروپارانولِ ده را می گیرد. قلبش تند تند می زند و نمی داند چه مرگش شده و این را بدون سر و صدا و جیغ اضافه سر چای بعد از شام می گوید و من فکر می کنم چه خوب که هست و هر چند وقت یک بار از این تند تند زدن می گوید.

5/12/2009

شد مِی دوهزار و نه. به همین زودی.
Drama of an “All star” obsessed

همیشه پنج یا شش دقیقه وقت کم می آ مد برای یک مکالمه پنج دقیقه ای. بعد از سیگار و قهوه سر پایی اول صبح، پنج دقیقه باقی می ماند تا حرکت اتوبوسی که قبل از عصبانی شدن رییس به محل کار می رساندش. امروز صبح هم مثل تمام صبح های دیگر. سه دقیقه باقی مانده بود و اگر کانورس ساق دار می پوشید اتوبوس را از دست میداد. اگر کانورس ساق دار بپوش بود، می شنید که می گفتم امشب بر نمی گردم. برای همیشه بر نمی گردم.

3/27/2009

ssssssssssssshhhhhhhhhhhhhhhhhiiisssssssshhhhhhhh...

Don't tell anything about your restless day to a sudden inspiration; she just came to say a coucou

3/13/2009

آن روزها جادویی بود؟ اصلا جادویی در کار بود یا من توهم داشتم که :
there is something in the air ...

حیف که تو دیگه سیگار نمی کشی. اسم تنباکوی جویدنیت چی بود؟ اسنوز؟ همونی که بابای لثه های سارا رو در آورده بود.

3/06/2009

Fall of 1988

یک چتر سیاه دستش بود و یک چتر بچه گونه زرد و گل من گلی... اول دبستان که شد، با اولین باران فهمیدم که اکثر دختر بچه ها چتر دارند. من نداشتم. اکثرا هم چتر های رنگین کمانی عین هم. این شد که آن سال عید، چتر عیدی گرفتم. اما نه چتر رنگین کمانی با دسته قرمز. بماند که اینجوری برای اولین بار به این نتیجه رسیدم که بزرگتر ها هیچی نمی فهمند! چتر من آبی آسمانی بود و دور تا دورش اسنوپی داشت. موقع باز و بسته کردن هم انگشت هام رو گاز می گرفت. قید چتر دست گرفتن را زدم تا وقتی که یاد گرفتم چطوری نگذارم چتر گازم بگیرد. چتر برایم کوچک شده بود و رفت بالای کمد قاطی بقیه اسباب بازی های بچگی. بعد از پانزده سال و اندی باران لیموژ وادارم کرد چتر دست بگیرم! یک چتر آبی البته بدون اسنوپی.

3/04/2009

a day off

عصا ندارد. از آن طرف خیابان می آید تا ایستگاه اتوبوس با سگ خپل سیاه اش. اسم سگ خپل سیاه اش سگه ست. فکر کنم سگه کار دیگری جز مراقبت از صاحب نابینایش نمی کند. زیباست، حد اقل به نظر من . سگه نه،صاحبش!
نشستم روی نیمکت ایستگاه و سعی کردم قصه ش را در سرم بسازم. پسر زیبای نابینا و سگ خپل سیاهش.
راستی خودش می داند که زیباست؟ کاش به فرانسه فکر کرده بودم، بلکه شنیده بود قصه سر همیِ - ایستگاه اتوبوسی ام را و لبخندی هم می زد.

3/02/2009

بازار ماهی فروش ها


شب ها
رویاهایم
بالا می آیند
با آب دریا
به تور قد بلند صیاد ها
گیر می کنند
صبح زود
تازه تازه
به فروش می رسند

Revolutionary Road
"How to break free without breaking apart" ...


بوی تعفن که به مشامت رسید از خواب می پری. بوی مردگی است که از زندگی همه بلند شده. روزمزگی است که مثل هوای کهنه سنگینی می کند و نفس کشیدن را سخت. یک جایی وا می دهی به این همه خوشبختی که باید برای خودت بسازی: شغل ثابت با یک درآمد معمولی اما مطمئن، همسر خوب با یک عشق معولی، در یک شهر معمولی، در یک خانه معمولی، با دو سه تا بچه که می شوند مسئولیت و بهانه زنده ماندن. یک روزی بالاخره می شوی یکی از آن صد نفر که بی قرار می شوند از گم کردن رویاهاشان. یکی از آن صد نفری که یک جایی وسط راه می فهمند این نیست آن زندگی که برایش نقشه کشیده بودند. یکی از آن صد نفری که جرات می کند یک نگاه به پشت سرش بندازد و ببیند سال هاست مشغول تکرار یک چیز است که به خودش بقبولاند که اولین قدمی که برداشته درست بوده. یکی از صد نفری که با بغض داد می زند ما نمی توانیم بیشتر از این وانمود کنیم که این بود زندگی ای که می خواستیم ...

این فیلم را انگار از روی ترس های بزرگ زندگی من ساخته اند! از دلمشغولی ها و وحشت های این روزهای من، از صدایی که هر روز صبح به محض خروج از خانه و حرکت به سمت کار در سرم بلند می شود که می پرسد : اینه اون زندگی که می خوای؟ اینه اون بیست و شیش سالگی که بهش فکر می کردی؟ و من که سکوت ام از بی جوابی ... کش آمدم بین منی که داد می زند بکن از این نکبت و منی که رشنال و محکم ایستاده که یعنی بیا روی زمین ...

می ترسم.
آن مسافر که قدم هایش کوتاه بود ...

آهسته رفت
بی صدا رفت
هیچ کس خبر نشد
بی خودی کلافه بودم آن روز
ظرف ها هی می افتاد از دستم و می شکست
بی خودی گریه داشتم آن روز


هر شب از خواب های پریشانم عبور می کند
لابه لای هزار اتفاقی که می افتد
در هزار تکه رویاهای تکه پاره ام
می آید
از گوشه هی دنج پیاده روهای شلوغ
نگاهی می اندازد زیر چشمی به دست های منجمدم
و می رود.

2/16/2009

چه تلخم امروز. چقدر پر از بغض ام و سکوت و دلتنگی. نقطه پایانی هست بر این دلتنگی؟

2/11/2009

The story of flood and fire survival ...

بی خوابی شب قبل دل و دماغ کار کردن نگذاشته بود. روز کاری به برچسب زدن پست های "خیس و وحشی" گذشت. چگالی پست های قبل از هجرت حداقل سه برابر پست های بعد از هجرت هست.
زندگی جدید را خود خواسته درسته قورت دادم و هضم اش را به خودم تحمیل کردم. اعتراض بی معنی شد وقتی سرگشته ی مزه های جدید و بو های ناآشنا وصداهای غریب ونگاه های نامفهوم وهوای سبک شدم. هوای سرد اینجا هم شد آب یخ روی خشمی که همیشه به بودنم معنی می داد.
جایی برای ناله و غصه باقی نگذاشتم. تمام قد مشغول باز کردن جایی برای خودم در این دنیای جدید شدم. تامل و فکر کردن را هم گذاشتم برای "بعدا". فکر کنم آن غم شاعرانه ای که بهم الهام می داد را در یکی از دست شویی های بین راه جا گذاشتم.
بیشتر و بیشتر گوش کردم. کمتر و کمتر هر جایی نظر دادم. حوصله پابرهنه دویدن در حرف ها به زبانی که به آن تسلطی نداشتم را از دست دادم. اموراتم را تنهایی بدون زیادی پرس و جو کردن گذراندم و شدم "این دختر خیلی اوتونومه".
برنامه ریزی های کاری، دِد لاین ها،دوستی های هدف مند وعاشقیت های پراگماتیک از جادو خالی ام کرد و دیدن چشم هایی که برق می زنند شد یک خاطره دور.
عادت کتاب خوانی جاش را به خستگی آخر شب داد و لذت کتاب خوانی با مکافات دیکشنری باز کردن قاطی شد.
پالس های بالابرنده آدرنالین زندگی روزمره هم در دفتر یادداشتم ثبت شد تا یک روزی بعضی هاش به "خیس و وحشی" تزریق شوند.

کوتاه اینکه پروایی بود که یک جایی آن وسط ها رنگ باخت ...
حمد و سپاس مر سهیل را که مرا به نصب فونت فارسی روی لپ تاپ آزمایشگاه رهنمون وامر شایسته و بایسته بلاگ نویسی از این دانشکده بر من ممکن شد. تا ببینیم چقدر کالیبر بالا و سرِ در ابرهای من به سرموقع آپ کردن می انجامد!

1/23/2009

In the memory of a morning who was mocking me... In the memory of me and my maniac friend...

"He wants to die in a lake in Geneva, the mountains can cover the shape of his nose.
He wants to die where nobody can see him but the beauty of his death
will carry on so I dont believe him.


He greets me with kisses when good days deceive him and sometimes with scorn and sometimes I believe him.
And sometimes I'm convinced my friends think I am crazy, get scared and call him but he's usually hazy.

By one in the morning day is not ended, by two he is scared and sleep is no friend, and by four he will drink but cannot feel it, sleep will not come because sleep does not will it and I dont believe him.
Morning is mocking me.

I'll wander the streets avoiding them eats until the ring on my finger slips to the ground.
A gift to the gutter, a gift to the city the veins of which have broken me down.
And I dont believe him, morning is mocking me.

Oh the gods that he believes never fail to amaze me.
He believes in the love of his god of all things, but I find him wrapped up in all manner of sins.
The drugs that deceive him and the girls that believe him.
I can't control you I dont know you well, these are the reasons I think that you're ill.
I can't control you I dont know you well, these are the reasons I think that you're ill.

And since *last that I saw him last that we parted* down by a river silent and hardened, morning was mocking us. Blood hit the sky.
I was just happy, my manic and I
He couldn't see me the sun was in his eyes and birds were singing to calm us down. And birds were singing to calm us down.
And I'm sorry young man, I cannot be your friend. I don't believe in a fairytale end. I dont keep my head up all of the time.
I find it dull when my heart meets my mind
*Though* I hardly know you I think I can tell, these are the reasons I think that we're ill.
*I hardly know you I think I can tell, these are the reasons I think that I'm ill.
And the gods that he believes never fail to disappoint me.
And the gods that he believes never fail to disappoint me.
My happy man my manic and I have no plans to move on.
The birds are singing to calm us down
And birds are singing to calm us down. "

1/08/2009

یادداشت های معکوس از شهر دور-12

"خانوم ببخشید شما پونصد تومن خورد دارید؟" برای اولین بار دستگاه های کارت پارک را می بینم. "بله آقا اجازه بدید" بالاخره پیدا کردم. دوستش دارم ،با مادر وارد مغازه می شویم. مرد مسن است و اسلامی مآب. هر کس به اعتقادش، به من چه؟ وقتی اسکناس پنجاه هزار تومانی را می بینم ناخوداگاه از هیجان جیغ می کشم."مگه شوما ایران زندگی نمی کنی؟ ... برا درس؟ ... چی میخونی؟ ... حالا کودوم یکی اَ این پروتزا بهتر هَ؟ ...باریکلا ... میخوای خودم گوش سوراخ می کنما! ...من ساعت چار میبندم این موقع سال، ما تکیه داریم و کل محرم مال خودمون نیستیم، مال آقامون امام حسینیم،همین پریروز از کربلا برگشتم،سالی سه چار بار میرم." با خودم کلنجار می روم تا خانه ،کاش از او خرید نمی کردم. یک ساعت بعد فکر می کردم کاش بچه ها می فهمیدند که دو هفته بودن بعد از یک سال نبودن چقدر کوتاه است و چقدر زود می گذرد و چقدر کار هست برای انجام دادن و چقدر آدم هست برای دیدن و چقدر زود می گذرد ...بعد فکر کردم همینقدری که می شناستَم چقدر اطمینان بخش است. چقدر وقتی جدی و خسته است با او غریبم و بهتر که کنار هم نیستیم. چقدر نمی فهمد غمم با نوازش فرو می نشیند ،نه با راهنمایی منطقی!"ببخشید به خاطر سالی دو هفته اختلال در دختربازی ات!" ... ترکیب "مهمان خارجی" به گارسن رستوران حواله می شود،انگار اسید قورت دادم."خوب هیوا جان! اونجا خوش میگذره؟... سخت نیست؟ ... تعریف کن! ... آزاده ی من هم دو سالی هست رفته ... ماشالا چه خانومی شدی!" ... هر کدامشان در دهه شصت در یک گروه سنی بوده و یک کاری می کرده،یکی بچه مدرسه ای،یکی کارمند، یکی خانه دار، .یکی دانشجو. چه ها بر سرشان آمده.می خندیم به خیلی از این خاطره ها و جسارت ها.تا وقت خواب به راه های صد ساله ای که یک شبه در این دهه طی شد فکر می کنم.هر کدام از اینها یک "پرسپولیس" دارند برای ساختن.
از بد حادثه ... !

کتاب خواندن اتاق خواب می خواهد که چراغ خواب اش را روشن کنی، پیژامه پوشیده و مسواک کرده بخزی زیر پتو و تا جایی که وزن پلک هات قابل تحمل بود بخوانی و در سرت ایده بسازی و بنویسی. ... در این بیست مترجا که موقع کار و درس دفتر است و موقع آشپزی آشپزخانه و موقع میهمانی مهمانخانه و آخر شب کاناپه همه کاره اش باز می شود برای چند ساعت خواب، کتاب خواندنم نمی گیرد. ... به یک کافه بی قِر و عطوار پناه می برم برای چند ساعت خواندن و بی خبری از دنیا. عادت فرانسوی کجا بود آخر پدر جان؟!

1/07/2009

Le Fabuleux Destin d'Amélie Poulain
دیشب کانال سه این فیلم رو پخش کرد.کادوی خوب تلویزیون به من.من هم برای بار نمی دانم چندم از اول تا آخر نگاه کردم.این فیلم بهترین فیلمی نیست که در عمرم دیدم. ولی فیلمیه که حداقل ماهی یک بار می تونم از اول تا آخر ببینم و لذت ببرم، یک چیزی معادل "بابا لنگ دراز".لذت های ساده،کوچیک و عمیق در کنار غم های غیر قابل انکار و واقعی.آملی پولن، بابا لنگ دراز ویک بسته شکلات تلخ در یک ردیف هستند برای من برای کم نیاوردن.

-مادمازل!مادمازل!شما به معجزه اعتقاد دارید؟
: نه! امروز نه!
یادداشت های معکوس از شهر دور-13

صبح زود از خواب بیدار شدم.شاید اینطوری زمان دیرتر بگذرد! گرچه لحظه های لذت بخشی است ،از گذشتنش می ترسم.برای رفتن به مهمانی آماده می شوم.یاد "دخترا"افتادم و همه شب هایی که با هم حاضر می شدیم برای مهمانی رفتن.آژانس به موقع پایین منتظرم است.آزارم می دهد برخورد راننده خشکه مذهبی که آرم کمیته امام خمینی از آینه اش آویزان است. دلم می خواهد نگاه سنگین و رفتار بی ادبانه اش را در سرش  بشکنم!آخر سر هم که موبایلم را جا گذاشتم در ماشین اش و شب پر ماجرا از همین جا شروع شد! شبی که فکر نکنم به این زودی ها فراموش کنم!مستی با خودش راستی آورد و محافظه کاری و متانت کجا قایم شد نفهمیدم!الان که یک هفته گذشته می فهمم که حداقل تاثیر دوسال و نیم بیرون بودن از گود بی پروا زندگی کردن ایده هایم بوده...

1/06/2009

یادداشت های معکوس از شهر دور-14

با وجود شب زنده داری و مستی شب گذشته زود ازخواب بیدار شدم. منتظر آوا هستم.هنوز هم از دیشب مستم.اصلا دوست ندارم دوش بگیرم،بویی که از شب گذشته روی تنم و لای موهام باقی مانده را دوست دارم.امروز احتمالا روز جهانی پسته و زعفران و آجیل و تلفن خداحافظی است و گفتن اینکه چه حیف هم رو کم دیدیم و سفر به سلامت و ... و من چقدر دق کنم از اینکه هم رو کم دیدیم و رفت تا سال بعد،اگر این آدم ها اینجا بمانند و من زنده ...
اتفاق غیر تکراری ساعت شش می افتد.با آنیتا چای می خورم و سیگاری دود می کنیم و گپی."وقتم کن که بگذرم" را به من پیشنهاد می کند و من هم "مِلیس" را موقع خداحافظی به او می سپارم.کاش زمان کش می آمد.باز هم سر جا کردن همین چهار تکه چیز در چمدانم مشکل دارم.کاش می شد همه کتاب هام را با خودم می بردم.انگار توی دلم آهن مذاب ریخته باشند، یک چیزی آن تو خیلی سنگینی می کند.
یادداشت های معکوس از شهر دور- بازگشتن/رفتن

به همین زودی چهار صبح شد. باقی لباس ها را در ساک می چپانم و نیمه خواب ونیمه بیدار شال و کلاه می کنم برای رفتن به فرودگاه. سرمای صبح صورتم رامی سوزاند."بشین جلو! بیشتر میبینمت اینطوری" قیافه شهر را می بلعم تا برسیم به فرودگاه. برخورد وحشیانه مسوولین فرودگاه آزارم نمی دهد. بی خیال بارم را تحویل می دهم . نیم ساعت وقت باقی مانده،به رسم همیشه در قهوه خانه طبقه همکف با یک شیر قهوه و سکوت پدر و صورت پر از بغض مادر پر میشود.در صف گذرنامه است که سرم از بغض سنگین شده. وقتی که مهر خروج را میکوبد دلم یک چیز می خواهد : فریاد. به سالن ترانزیت که می رسم، آفتاب طلوع کرده.روی یک چیز تمرکز کردم : اشک نریزم. از زمان اوج گرفتن هواپیماتا لحظه ای که خوابم برد فقط یک کار از دستم بر می آمد، اشک ریختن از دردی که خودم هم نمی دانستم از کجاست ...
این شهر سفید پوش دل و دماغ کار کردن نمی گذارد. دلم یکی از کافه های گرم لوند را می خواهد و یک قهوه بزرگ و یک کتاب و یک دفتر یادداشت و بعد از یکی دو ساعتی تنهایی، پیمان و بوی پیپ و دستهای گرم اش.