12/09/2008

Fausse couche vs. Véritable délire

هفت ماه در شکمم نگه اش داشتم. غیر عادی ترین و ناشناخته ترین حس ها را در این مدت تجربه کردم و همه اینها با شگفتی. به یاد نمی آوردم چطور راضی شده بودم به داشتنش. من چطور راضی شده بودم به پرورش یک جنین در شکمم؟ به یاد نمی آوردم. ای کاش به یاد می آوردم. روزی که رفتم برای زایمان، یک روز ابری بود و من یک بلوز آستین بلند راه راهِ مشکی طوسی تنم بود و بچه هم زیر آن . در طول این هفت ماه حتی یک بار هم دکتر نرفته بودم و از سلامت یا ناسلامتی خودم و جنین هیچ اطلاعی نداشتم. به یاد نمی آوردم چرا به دکتر رفتن حتی فکر هم نکرده بودم. یادم نمی آمد. دکتر بیشتر شبیه آمپول زن ها بود و این من را به شدت بی اعتماد کرده بود. دستی به شکمم کشید. این بچه مدت هاست که در شکم شما مرده. چطور احساس نکردید؟ و بعد از زیر بلوز راه راه خاکستری مشکی ام خارج اش کرد و به من داد تا بندازم اش در سطل آشغال.
خیلی وقت پیش، وقتی بابایی زنده بود، در یکی از کتاب های تعبیر خواب اش خوانده بودم که "دیدن زن باردار در خواب یعنی مشکل یا سختی و زایمان یعنی برطرف شدن آن مشکل."
هوم."مشکل"ام را که خیلی وقت است مثل جنازه این طرف و آن طرف می برم ...

12/03/2008

آسمان خوش اخلاق!

بعد از نمی دانم چند قرن، پنج دقیقه یک رنگین کمان بزرگ کامل در پنجره دفترم داشتم. دو نقطه دی.

پ . ن .جرات نکردم کارین و مادام شولیا را که مشغول رفع عیب ماشین پرس بودند متوجه این خوشگله بکنم.چرا؟!
Discernible Images ...

متوجه اولین چهارشنبه ماه نیستم. آژیر خطر را امتحان می کنند برای روز مبادا. صدای آژیر همه جا را برداشته، همه آرام به کارشان ادامه می دهند جزمن که دنبال مامانی می گردم که به زیرزمین پناه ببریم...

هشت و نیم شب و باران.هوای تاریک همه جا را برداشته. برای رسیدن به خانه اش راه را کوتاه می کنم. سه کارگرِ کارگاه ساختمانی روبه رو پیاده رو را اشغال کرده اند. کوچه خلوت و باریک، تاریکی و کارگر ساختمان،پتانسیل های تجاوز، دست مالی شدن،تعقیب،تهدید و متلک آزاردهنده.، از درون یخ می کنم...بی اعتنا راه را برایم باز می کنند.

لحظه هایی از روز فراموش می کنم اینجا "شهر امن و امان است". انگار فرقی نمی کند چقدر از ترس هایمان گذشته باشد. هنوز یک جاهایی باقیمانده هایشان خِرم را می گیرند.

12/02/2008

زیر بارون دنبالت دارم می گردم ...

امشب برای اولین بار بعد از آشنایی، قرارمان در اندرونی است. می دانم که دعوت شدن به چشیدن شراب شهرشان بهانه ایست برای داشتن کمی خلوت.
زودتر از بقیه عصرها از دانشگاه خارج می شوم، قبل از بستن گل فروشی ها. من هم می خواهم ببیند در شهر ما برای بار اول با "دست پر" وارد منزلی می شویم. تصمیم گرفتم امشب دستم را با یک گلدان کوچک پر کنم.
دارم فکر می کنم. فکر می کنم به اینکه از کجا می توانم علاوه بر گل کمی "ذوق بار اول"،کمی تپش قلب، کمی دلهره،کمی پریشان فکری، کمی دست یخ کرده،کمی لپ گل انداخته ،کمی قند در دل آب شدن بخرم. یادم نیست آخرین باری که این همه عاشقی کردم کی بوده...

یک هو،خیلی ناگهانی گذرت به جاهایی می افتد و عبارتی را می خوانی که انگار یک لحظه تمام دلتنگی ات را یک جا گفته. آرام می گیری
به اندازه یک سکوت طولانی...

لحظاتی هست که دلم می خواهد برگردم اصلاحشان کنم، زنانگی تمام دنیا یا تمام زنانگی دنیا چیزی نبود که با تو قسمت کنم که از جنس درد و رنج و تحقییری

همین کمی زنانگی گس من برای تو بیش از حد بزرگ بود ... حالا هر روز حقارتت را با تحقیر من جبران کن!