11/28/2008


Changeling

Never start a fight,but always finish it.

خیلی آمریکایی! آمریکایی الاصل اصل! به فرانسوی ها که از سانتیمانتالیزم خودشان دق کردند و با دیدن درام های آمریکایی یک نفس راحت می کشند توصیه می شود.
لب های خانم جولی و اندام باریییییک و بلندشان مثل انگشت دخترخاله سه ساله ام (البته وقتی سه سالش بود!) در تمام طول فیلم مرتب می رفت در چشمم.

Two lovers

بعد از یک روز کاری خسته کننده و ده ساعت تمام سرپا ایستادن در آزمایشگاه و سنتز پودر با چهار لیتر آمونیاک، از دانشکده خارج شدم و داشتم سلانه سلانه برمی گشتم خانه و نقشه یک سوپ داغ می ریختم با سه اپیزود لاست که تلفن ژیل همه را نقش بر آب کرد! بریم سینما امشب؟ چه فیلمی؟ تو لاورز. اوکی،بریم. با خودم فکر کردم بعد از این همه خستگی چرا نرم سینما و بالای فیلم دوزاری عاشقانه ای که پالترو توش بازی می کرد پول ندم؟! به درک! گاهی هم فیلم دوزاری برای تمدد اعصاب خوبه!
سه دقیقه بعد از شروع فیلم فاتحه فیلم دوزاری خوانده شد! تقریبا هر صحنه فیلم مثل یک عکس خوب بود برایم که از دیدنشان لذت بردم. نماهای متفاوت از زندگی نیویورکی . داستان برخورد خشنی داشت با من. در کمال آرامش یک سری واقعیت از زندگی عاشقانه ما آدم ها به طور عام را، پوس می کند و می گذاشت جلو. هیچ چیز غیر قابل پیش بینی و مهیجی هم نداشت، همان چیزهایی بود که هزار بار بدبختی اش را کشیدیم و با خودمان درگیر شدیم و بعد از کلی لت و پار شدن آمدیم بیرون. همینطوری بود که من و ژیل کارمان کشید به مک فلاری بعد از سینما ! با هزار ناامیدی از "لئونارد" به ژیل قر زدم که "دیدی؟آخرش واداد! من همه سعی ام رو می کنم که اینجوری نشه" و ژیل هم در یک آن محکم گفت "هواست باشه به کارات! منم مث تو فک می کردم.الان شدم یه مرد سی و شیش ساله تنها "

Stella

استلای یازده ساله مشغول جستجوست و کشف. کشف خودش و دنیا. استلا انقدر خوش شانس هست که در یک کافه دهه هفتاد پاریسی بزرگ شود با پدر و مادری که هیچ سیستم ارزشی -نه برای استلا و نه برای خودشان- ندارند که ذهن دخترک را با آن خراب و مغشوش کنند. البته باید دید بزرگ شدن با الکلی های واداده و قربانی که دنبال قربانی هم می گردند کار هر کسی نیست. استلا از همین سن و سال صاحب سبک هست، سبکی برای نگاه کردن و زندگی کردن و کنار آمدن با ترس هاش. اینجا گلادیس هم وجود دارد. تک فرزند یک روشن فکر از یک محله بورژوآی پاریس که محل الهام می شود برای استلای حومه نشین. تماشای دوستی ساده و دور از قضاوت و انتقاد گلادیس و استلا خالی از لذت نیست.
"سیلوی ورهید" فاصله دوربین اش را با تو حفظ می کند و به سادگی اجازه ورز دادن استلا و زندگی اش را به تو نمی دهد. از سکوت استلاست که می فهمی دخترک یک گوشه مشغول درد کشیدن است.
از آن فیلم هایی بود که وقت بیرون آمدن از سینما و پیچیدن خودت در شال گردن و کلاه و پالتو می گویی "فیلم خوبی بود". تیپیک فرانسوی و فکر کنم برای یک فرانسوی ملموس هم باشد علاوه بر زیبا و لذت بخش.

11/18/2008

شراب قرمز وسبزیجات پخته

- تصویری که از خودت داری چیه؟
: یه دختری با پوست مهتابی و چشم های خالی که سرِ پا در یک لوله آزمایش کمی بلند تر از قد خودش زندگی می کنه.
- بازم شراب بریزم؟
: بریز ... از بیرون هم اینجوری دیده می شه؟
- نه دقیقا
: این پنیر عالیه
- از بیرون این چیزایی که گفتی معلوم نیست فقط یه چیزی هست که ناخودآگاه آدمو می ترسونه! بازم نون گرم کنم؟
: من که بیشتر نمی خورم... شاید اون چیزی که از بیرون ترسناکِ هپروتی بودنمه،نه؟
- نه! یعنی من اینطور فک نمی کنم... شکلات بخور! می گن به بالا بردن روحیه کمک می کنه.

11/17/2008

Insatisfaction chronique

دلم رفتن می خواهد. نه به جایی رفتن، از اینجا رفتن می خواهم.
دلم رفتن می خواهد به جایی که زبان اش را ندانم، پیچ هر کوچه اش ببردم به ناکجا آباد، بوی جدید خیابان ها و آدم هاش به بینی ام حس کردنی بیاید، مزه شیرینی و قهوه هاش کشف دوباره باشد و برق نگاه ها از یک جنس دیگر...فکر می کنم وقت رفتن رسیده.
با تکرار که به پرفکشن نمی رسیم، می رسیم؟

11/14/2008

و بالاخره کمی باد موافق که در این روزهای سرد و ابری و نمناک شروع کرده به وزیدن.

11/13/2008

و سوال اینجاست:
چرا من ظرفیت انجام کاری بدون حضور رییس بالای سرم را ندارم؟
سه هفته است که این دکتری را شروع کردم. در طول این مدت سه مقاله خواندم و چهار پنجم روز را به وب گردی (بخوانیم وب ولگردی) گذراندم.
و سوال بعدی اینجاست: با این رویه به کجا می رسم؟ یا اصلا به جایی می رسم؟!
حرکت با قطار شب، ساعت بیست و دو.باز کردن کتاب مورد علاقه و خواندن دو صفحه قبل از حرکت: سخن عاشق-رولان بارت-قرضی از کتابخانه شهر.
رسیدن به مقصد، ساعت یک صبح.
چراغ های قطار خاموش، صندلی ها خوابیده و خواب عمیق. کتاب فوق الذکر در جیب صندلی جلویی.
رسیدن به مقصد، متوجه نشدن. یک هو متوجه شدن. پریدن بیرون از قطار و جا گذاشتن کتاب.
بیدار شدن و فهمیدن جا گذاشتن کتاب درست دو شماره بعد از بسته شدن در قطار و حرکت آرامِ قطار.
احتمالا الان کتاب یک جایی است در مرز اسپانیا و فرانسه.
همه ی حواسم به کتابِ گم شده است.

نتیجه اخلاقی:
نباید با قطار شب سفر کنم؟
وقتی با قطار شب سفر می کنم کتاب نخوانم؟
اگر در قطار شب کتاب می خوانم بعد از خواندن جمع اش کنم؟
وقتی سفر می کنم شارژر موبایلم را ببرم که اگر شارژ تمام کرد شارژش کنم و ساعت بگذارم؟
فرانسوی ها احمق اند چون اگر احمق نبودند در هر ایستگاه چراغ ها را روشن می کردند و ایستگاه را در بلندگو اعلام می کردند تا ملت خواب نمانند و گیج و منگ از قطار نپرند پایین؟
این از آن چیزهایی بود که "پیش میاد" و الان باید بی خیالش باشم؟

من الان دلم کتابم رو می خواد که در کافه مورد علاقه ام بخوانم و یادداشت بردارم و لذت ببرم. از تمرکز افتادم با این واقعه!
و ای دختران قرتی که در سه درجه بالای صفر کفش تابستانی می پوشید!

11/12/2008


home

تریلر جذاب، خلاصه داستان کنجکاوی برانگیز ولی فیلمِ بد.فکر کنم خانوم میِر قاطی کرده بوده سر ساخت این فیلم. حتی نمی تونم بگم من دوست نداشتم. فیلم بدی بود. انگار که زرشک پلو با قورمه سبزی و آش رشته را ریخته باشند روی هم و خوب هم زده باشند و بعد به من گفته باشند شش یورو بده اینو بخور! بوش خوب بود، ما هم گول خوردیم و رفتیم دیدیم!
با تو ذوق خوردگی فراوان از سینما آمدم بیرون. البته شام مطبوع بعد از سینما با یک دوست خوب کمی از این ضد حال کم کرد!

11/04/2008

زیر و رو

همه چیز زود زیر و رو می شود. خیلی زود. پیش از موعد.این پیش از موعد ها هم می شوند یک جاروبرقی که همان یک ذره احساس امنیتی که با حوصله و بدبختی جمع کردم از سوراخ سنبه های درونم بیرون بکشد. حس خوبی نیست وقتی پنجه پاهام را در کفش جمع می کنم و راه می روم بسکه به زیر پاهام اعتماد ندارم.
...
از در آمد تو.بازهم با هم روبه رو شدیم. از ماری می پرسم :معلومه دستام می لرزه وقتی گیلاسم رو میرم بالا؟نه! ومن قش قش می خندم برای اینکه وانمود کنم چقدر ککم نگزیده از رفتنش!

پ.نون. نامه مالیات آمده. اعصاب ندارم! همین طور پول!

11/03/2008

در این روزهای خاکستری که از طلوع آفتاب تا تاریکی هوا ،هی رنگ به رنگ می شود این خاکستری ،دلم می خواد :
یک صبح جمعه، نه خیلی زود و نه خیلی دیر، از زیر پتو بعد از کلی کش و قوس بیرون بیام، دور خودم روی همان پیژامه یک ژاکت بپیچم و دست و رو نشسته برم سر میز صبحانه، عطر چای تازه دم بپیچد توی سرم و صبحانه خورده و نخورده با یک لیوان چای داغ برگردم زیر پتو و تا غروب آفتاب مرشد و مارگاریتا را نصف کنم.
یا
بعد از کار، همین امروز عصر از همین جا برم کافه عکس با چهار پنج نفر از بچه ها، همه از سر کار برگشته، تا بوق نصفه شب گپ بزنیم و دور هم باشیم.

این حتی یک آرزو نیست که برآورده اش کنم. همه ی اینها یک روزی، در همان چند سال پیش ماند و تمام شد. تمامِ تمام بدون هیچ اثر بیرونی. ماند همین بو و رنگ و حس و حالی که یک جایی درون من ضبط شد.
ویرانی در یک آن اتفاق افتاد. فروریختن اش اما تدریجی بود ...

The Visitor

هوس سینمایی یک عصر کسل و بارانی یکشنبه من را به این فیلم رساند!این فیلم درباره مهاجرت غیر قانونی بود؟نه. ویزیتور برای من یک عاشقانه آرام بود. با آدم های ساده و دست یافتنی فیلم - آدم هایی از جنس خودم - بلند خندیدم، گریه کردم، ذوق کردم و عصبانی شدم. ... هر صحنه فیلم برایم یک عکس زیبا بود و تصویرها جلوی چشم هام می رقصیدند ... لحظه های نابی که خیلی وقت ها آرزویشان می کنم و برایم چندان دور و دست نیافتنی به نظر نمی رسند.

11/02/2008

Objection


از پا که در آمدم، پاهایم همچنان به راه رفتن ادامه دادند و ادامه دادند و من را انکار کردند!من هم رفتم یک بندر کوچک و دور افتاده کنار دریای شمال پیدا کردم، نشستم روی موج شکن ها،همین طور خیره شدم به افق.