10/31/2008

بدجنس

جناب "آر"! بدین وسیله شادی خود را از دزدیده شدن کیف تان (که همه زندگی تان توش بود) اعلام می کنم. از دزد کیف شما هم متشکرم که دل من را خنک کرد بدون اینکه کوچک ترین حرکت وحشیانه ای مبتنی بر انتقام جهت رفع ماتحت سوزی کرده باشم.نقطه.
Rolling n Rolling n Rolling ...

کلمه ها هستند که در سرم چرخ می خورند و تصویر ها که از جلوی چشم هام بی وقفه رد می شوند و بوها و صداها که در سرم بلوا می کنند،در این مه غلیظ سر صبح. باز هم سه ایستگاه دیر پیاده شدم!
خوش مزه!

حالا مزه ی بلاگیدن از دفتر کار در وجنات یک دانشجوی دکترا را می فهمم!
این سکوت نوشتن می خواهد،اینطور نوشتن و نه نت برداری از روی مقاله یا هر داکیومنت مرتبط!
Yam yam!
Forgiven


هیچوقت انقدر احساس گناه کار بودن نکرده بودم که با سکوت تو و چقدر رستگار شدم وقتی تلفن زنگ خورد و تو بودی که می گفتی :"سلام هیوا! احوالت چطوره؟"
پنج ماه و چهار روز شد که صفحه پستینگ را باز نکردم. نه روزه ی وبلاگ نویسی داشتم و نه حرف کم آمده بود. دفترچه کاهیم دل انگیزتر بود. همین. حالا هم بوی خاک و نای این وبلاگ و تیک تیک کیبورد و نه مداد و تراش و کاغذ کاهی یک جور عجیبی شده!

زیاد مزه مزه نکن هیوا! قورت بده، بنویس، وبلاگ بنویس!