5/27/2008


Deux jours a tuer

هنوز هستند آدم هایی که بی دلیل از روزمرگی زندگی قی کنند و بزنند به سیم آخر. تو صورت رییس تف کنند، گند بزنند به ذوق بچه سه ساله شان، رک و رو راست بعد از بیست سال زندگی مشترک به همسرشان بگویند تمام چون این زندگی فقط ظاهر قشنگی دارد و الی آخر.واقعا هستند این آدم ها؟ مثل اینکه نه.صبر کن!آخرش می فهمی که نه پدر جان به این کشکی هم نیست.

یک فیلم تیپیک فرانسوی کمی تا قسمتی کیارستمی-ای.دستمال کاغذی فراموش نشود،محض احتیاط برای پاک کردن اشک و این طور مسایل.

5/20/2008

حکایتی شده این فیلم وحشتناک دیدن من. درصد آدرنالین بالا رفته که پایین نمی آید! راستش یک نموره هم از تنهایی خوابیدن وحشت دارم! هر وقت که مریض می شم و به مراقبت احتیاج دارم و کسی هم دور وبرم نیست که به قول معروف یک لیوان آب دستم بده، در آن حال زار تصمیم قطعی می گیرم که "شوهر کنم".امشب هم وسط این تپش قلب وحشتناک به این نتیجه رسیدم که من آخر سر تنهایی می میرم و جسدم رو یک هفته بعد در حال پوسیدن در آپارتمانم پیدا می کنند.چه کاری بود این سینمای دوشنبه شب؟

REC


خین و خین ریزیه آقا!ملت جنی شده اند اینجا!یک خبرهایی شده اما کیه که سر از ماجرا در بیاره.از دار دنیا یک دکتر وارد این داستان شد از خارج که مثلا توضیحی ارایه بده که نداد و خودش هم داغون شد.نسازید آقا! نسازید! با اعصاب و روان مردم بازی نکنید! ای بابا!

از ابتدا به ساکن اهل فیلم وحشتناک نبودم و ژانر وحشت و من آبمان توی یک جوی نمی رفت.این بار هم گول خوردم! هوس تنهایی سینما رفتن کردم و چه تنهایی! حتی توی سالن هم تنها بودم.در نوع خودش فیلم خوش ساختی بود و داستانش هم جذاب و متفاوت در نوع خودش.
برای از خواب بی خواب شدن و آدرنالین اوردوز کردن توصیه می شود. البته با در نظر گرفتن اینکه من اصلا و ابدا اعصاب ندارم.

5/17/2008

هر دو برای صرف نظر کردن از هم دلایل محکم و قاطعی داشتیم. او با دختر سیگاری به اصطلاح دِیت نمی کرد.من هم وقتی دیدم اسم یو اس پی اش را گذاشته "مینی کَت"به طور همگن سبز شدم و صحنه را ترک کردم.
کاش در کاغذهاش فضولی نکرده بودم

از وقتی بیست و هفتمین هزارتو درآمد بازی من و آیین ها هم شروع شد. هر روز چیزی از این آیین ها را مثل تنباکوی جویدنی مزه مزه می کردم و بعد هم مشاهده. به دور و بری هام نگاه می کرده و درست وقتی که در عمق توضیح دادن چیزی بودند در خیال می رفتم و برایشان آیین درست می کردم و بعد که از خیال می زدم بیرون سرخورده می شدم چون می رسیدم به همان نتیجه ماه های اول: این ملت بی خاضیت اند. اصول و آیین که ندارند هیچ از تو و آیین هات یک مریض روانی می سازند و رزومه می کنند ، می فرستند رد کارت.

داغدیده از آن امتحان کذا بعد از دو ساعت و نیم کلنجار بیرون آمدم. لوران پیشنهاد چشیدن محصول کار نیمه وقت اش را داد ،برای در کردن خستگی و استرس. دراز به دراز افتاده بودم روی زمین و با چشم های بسته مشغول دود کردن محصول بودم که صدای کاغذ قلم آمد. دیدی اشتباه می کردی! این از اون آیین دارهاست. به جای ریلکس شدن مخ اش به کار می افته و می نویسه. باز هم سرخوردگی. لیست کار های عقب افتاده اش را نوشته بود.ایده ای زاییده نشده بود.

5/12/2008

پسرک سر وقت آمد. بین همه آنهایی که سر وقت آمده بودند و بی وقت رفته بودند ،اولینی بود که بعد از شیرین کردن چای اش، مثل قبلی ها قاشق چای لیس زده را زوی میز نگذاشت تا من مورمورم بشود یا مثل آن یکی یک چشمش را کور نکرد تا چای اش تمام شود. قاشق را در آورد و آرام و منطقی به کاسه شکلات ها تکیه داد. با این حال می دانی عاشق اش نشدم.

The English Patient

"I don't need a gun, I need morphine sergeant"

بدون دغدغه، آرام در مبل راحتیت لم بده و کمی در عاشقانه ای شیرین و فرهاد وار غوطه ور شو و به جاییت هم نباشد که جای این داستان ها این روزها با کاندوم های طعم دار عوض شده. آرام لم بده و به موازات تصویر با ذهن ات جلو برو و رویای کشف بیابان های بی نشان و سکوت شب های پر ستاره کویری را در مشتت ورز بده. ... بگذار فکر کنم که هنوز آدم های شیدایی هستند که دنبال اسم استخوان میانی ترقوه می گردند تا به تو بگویند که اینجای گردنت را دوست دارند. آخر سر هم همگی زنده می مانیم اما با زخم های عمیق و داستان هایی که میراث خورهایمان برایش آه بکشند،از ته دل.
همه چیز مثل همیشه بود،شهر،آدم ها،ماشین ها،من. از آقای مسن احوالی پرسیدم ببخشید آقا!صبح به خیر!صبح به خیر!می خواستم بدانم تا رستگاری چقدر راه مانده؟معذرت می خواهم!من توریستم !نانوای سر خیابان بهتر می تواند کمکتان کند.روز خوش.روز خوش.

5/09/2008


My blueberry nights

از آن داستان هایی است که فقط و فقط "مال توفیلماست".اینجا همه چیزهای مهیج زندگی و تجربه های با حال درست از وقتی شروع به پیش آمدن می کنند که به افتضاخ رسیدی.آرام، ملایم، رنگی و رمانتیک. برای من یکی که دیگر حنای این قصه ها رنگ ندارد. اما خوب،برای وقت گذرانی گزینه مناسبی است به خصوص که آقای جود لا به مذاق من بسیار خوش می آید!
اکسپرسیونیسم سرطانی

سرطان و بیمار مبتلا به سرطان و شیمی درمانی و عواقب روحیش و ریزش مو و سر کچل، همگی یک جا برای من ژانری محسوب می شه در سینما!
تو یه کودنی!نمی بینی!نمی فهمی! این بار هم ندیدی،این موضوع برای من مهم بود
و برای من؟
سکوت
اینسامنیا مرا به کجا می برد؟

سر چهار راه زندگی می کنم.با ماشین ها پشت چراغ قرمز صبر می کنم.چراغ سبز می شود،آنها می روند و من همچنان در آپارتمانم هستم.با ماشین ها کوتاه ترین موزیک های دنیا را گوش می کنم وقتی چراغ سبز است.اتوبوس سواری هم میکنم ضمنا،خط چهار و یک.

اگر مجبور نباشم شب خواب نیستم. دو پنجاه و سه دقیقه صبح است . پنجره ها مطابق معمول باز. چراق قرمز می شود و من بعد از مدت ها می شنوم که : ... بنده نوازی می کنی ، به سراغم میای ،دلِ من و با خود می بری تو به شهرای دور... آخرین باری که این را شنیدم کی بود؟

5/08/2008

که یادم بماند روزی روزگاری هفته اول اردی بهشت چطور می گذشت ...

معمولا مصادف بود با هفته امتحان های میان ترم با یک هفته قبل از آن. من هم که درس خوان نبودم، اما کتاب خوان چرا!(البته در ابعاد خودم) یک روز کامل کاری را تعطیل می کردم تا پول های جمع شده را یک جا خرجِ ولع سیری ناپذیرم کنم.صبح با غرفه روزانه و شیرکاکائوش که انرژی کافی می داد برای راه رفتن تا ظهر شروع می شد و سالن ناشرهای خارجی و مبنا و له له سر ظهر از تشنگی و گرما.بعد از ظهر تا تعطیلی نمایشگاه هم که به قلت زدن بین ناشرهای داخلی می گذشت. سر آخر هم با دست پر از کتاب و جیب خالی ،خسته و کوفته نوبت به نبرد هفتاد و دو ملت برای تاکسی می رسید. تا یک هفته هم که نمایشگاه کتاب در خانه هایمان بر پا بود که کی چی خریده و زنبیل گذاشتن برای خواندنشان. دو سال آخر هم که پام به آن طرف غرفه باز شده بود و وای چه عالمی داشت دختر!ستون های بلند کتاب در انتشارات، کارهای دقیقه نود،سر و کله زدن با مردم، فاکتور کردن،جمع و جورهای آخر شب و تهدید به تخته شدن در غرفه به علت بد حجابی فروشنده ها...از یک هفته قبل از نمایشگاه تا یک هفته بعد از نمایشگاه هم که تمام بی سروسامانی تهران نسبت داده می شد به "ترافیک نمایشگاه"!

حال و هوای نمایشگاه در مصلی چطوری است؟
داشتم فکر می کردم وقتی که می خوانده:"هوا هوای وطنم،وطنم،آرزوست" چه از ذهنش می گذشته.نقطه.

5/06/2008



بدو لولا، بدو!

همه چیز از همان تصمیم گیریِ اولیه شروع شد.خیلی قبل تر از جایی که به فکر من و تو برسد.چشم هات رو ببند و بدو.بدو!




After the game is before the game

ضمنا، تام تیکور دختر های مو قرمز را دوست دارد.
آدم هایی هستند که در فضای داخلی مثل اتاق خواب عینک آفتابی می زنند وبا ژست از خودشان عکس می گیرند و جای عکس پروفایلشان را پر می کنند. من از این آدم ها می ترسم.

5/05/2008


پسیکوتراپی

با وجودی که دیر از سر کار برمی گشت، همیشه بود. او نشانه خونسردی بود و دانش و اقتدار. من؟ همیشه دخترک بودم.من یخ می کردم زیرِ آن همه ملامت و انتقاد که شمرده و کوبنده روی سرم سرازیر می شد. من، دلم گریه می خواست و با اولین اشکی که در چشم هایم حلقه می زد صدایش بالا می رفت که "گریه نکن!گریه مالِ آدمای ضعیفه.انقدر ضعیف نباش" . من با همه ضعفم اشک هام رو قورت می دادم و با همان چشم های گرد در چشم هاش زل می زدم،بدون یک کلمه حرف."اینجوری به من زل نزن! بگو چرا؟توضیح بده!" . من،در دلم می گفتم من که کاری نکردم آخه. ... دلش تکیه کردن خواست و به درخشیدن ها و موفقیت های دخترک تکیه کرد. من،مثل همیشه اشک هام را یک جا قورت دادم و در دلم گفتم
what if I take just a walk out of my fake world?
دلم هوای آن جفت چشمانی را دارد که زیر نگاهش بی نقص ترین، توانا ترین و زیباترینم.
از تصویر مغشوشم در نگاهشان دل زده ام. تو مرا تماشا کن.
می دانی گلابی؟ گاهی بغض که می کنم صدا از گلویم خارج نمی شود.

برایم کمی از نیلوفرانه هایت بخوان!

دلتنگم.
میرزا راست می گفت : آدم‌ها را، شهر‌ها را، سال‌ها را بايد زود نوشت. قبل از آنکه حجم گفتنی‌ها آنقدر شوند که ندانی از کجا بايد شروع کرد به روايت کردن، به نوشتن. زمان کتاب‌ها را قطورتر می‌کند، بايد تند تند خواند و نوشت. انگار که عجله‌ای در کار است.

چند وقت است اینجا سکوت برپا شده؟ یک ماه؟دو ماه؟ صد سال؟
پرم از حرف، از حرف هایی که باید مثل سیگار دود کنم و بفرستم هوا و بعد هم هر دو لنگه پنجره را باز کنم تا هوای تازه نفس بکشم با اینکه پاهام از سردی هوا یخ می زند.