2/14/2008

زیر بارند درختان که تعلق دارند
ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد

2/10/2008

فلسفه بلغور کردن و رستوران هندی و گردنبند و سوتین
بعدِ نود و بوقی برگشتم سراغت.
این بار از گستردگی ابعاد مادرقهبه گیت خندم گرفت. یک خنده معمولی.


من با پای خودم عاشق شدم،تو مرا عاشق نکرده بودی
من شکستم،خودم را با دستان خودم
من اغواگر،من خیره کننده
من زیباترین ویرانه دنیا شدم

تو از ترس گریختی
من از روی ویرانه هایم پرواز کردم

تقدیم با نحس ترین آرزوها
گرچه در نکبت غوطه وری

Déjà vu و جمعه شب دو دختر مجرد

من و ماری جمعه شب تصمیم گرفتیم به جای اینکه جمعه شب تیپیک یک دختر مجرد در لیموژ* را اجرا کنیم به دو دختر مجرد با هم تبدیل شویم،با هم شام اختراع کنیم،دسر شیرینی شکلاتی ماری ساز بخوریم،گپ دخترونه بزنیم،از بدبختی هایی که در طول هفته داشتیم برای هم نق بزنیم، کمی فضولی در عقاید هم و بعد هم فیلم. ... آهاه! اینجای کار کمی می لنگد! در بساط فیلمی این دختر هشتاد درصد فیلم های علمی تخیلی ، ده درصد کمدی رمانتیک هالیوودی و ده درصد کارتون پیدا می شود. دو مورد اول برای من مساوی است با : که چی حالا؟! اخیرا هم کارتون از حوصله من خارج شده .دردسر ندهم،بالاخره Déjà vu از بازار شام ماری انتخاب شد ...

فاجعه از نوع آمریکایی رخ می دهد و آقای دنزل واشینگتن در زمان سفری می کند و عشقی متولد می شود و باقی قضایا. اساسا که تکنولوژی های مگا پیشرفته ی داستان ساز فیلم های علمی تخیلی از وسعت درک و شعور من خارج است! اما خوب! این بار باید بگم که خوشم آمد. (یک جور خوشم آمدنی که برایم جدید بود. نورون های دیگری تحریک شد، سَوای نورون هایی که قبلا حس خوش آمدن ایجاد می کرد. ) در کل هم نفهمیدم که این فیلم یک تریلرِ عاشفانه با قالب علمی تخیلی بود یا یک علمی تخیلی با چاشنیِ تریلر و رمانس یا اینکه تریلر عاشقانه علمی تخیلی.



* جمعه شب تیپیک یک دختر مجرد در لیموژ = جمعه عصر کار تمام، بعد از کار تا هشت شب ورزش، دوش،شام سبک،مسواک،پیژامه،دم کرده یا چای،رختخواب،چراغ خاموش،تلوزیون روشن،زیر پتو چای به دست، انقدر به تلویزیون زل می زنی تا خوابت بگیره و بخوابی.

2/09/2008

اسباب کشی و بازاریابی و تعارف

جواب هام به بازاریاب های مودب و محترم و سمج تلفنی را مرور کردم : تا هفته آینده اسباب کشی می کنم و می رم و نمی تونم از محصول خوب شما لذت ببرم.مرسی و خدافظ.

نتیجه:
- بازاریاب ها را دل نازک فرض کردم و از ترس اینکه دل کوچولوشون نشکنه نه نمی گم
-با اینها تعارف دارم
-با خودم تعارف دارم
-همه موارد فوق الذکر
کاش دوباره پاییز از راه برسد.
دلم هوای یک پیاده روی طولانی در یک خزان آفتابی کرده ...

2/07/2008




گفتم هر وقت سیگار را ترک کردم تو را هم ترک می کنم.دیشب به این نتیجه رسیدم که تو را از سیگار راحت تر ترک خواهم کرد و بعد لابد تا مدتی مصرف روزانه سیگارم دو برابر خواهد شد!
راستی! به پری و هامون دو باکس بهمن کوچیک هم اضافه کن.لطفا.
ارادتمند
گربه جوراب سفید
اشتباه نکن!تو آنالیز نمی کنی.تو قضاوت می کنی،صریح و بی رحم.
بد نبود قاضی می شدی خانوم مهندس!

2/06/2008

برای دوست مسافرم

وقت همه رفتن ها که رسید،همدیگر را با قهقهه های مصنوعی بدرقه کردیم و هر کس اشکی ریخت مسخره اش کردیم و بعد دلداری اش دادیم که :"داره می ره،بر می گرده.نمی ره که بمیره" ... رفتیم با قهقهه و بغض. ... برای سفر به خانه بازگشتیم.دریغ .هیچ چیز سرِجاش نبود.آن آدم ها،آن حال و آن هوا و آن دل ها همه،یک جایی سال ها پیش با ما مرد و مدفون شد. ... دریغ از یک دل سیر زاری برای آن همه مرگ زودرس.
عزیزدلم،قبل از رفتن برای تمام چیزهایی که پشت سر خواهی گذاشت یک دل سیر گریه کن. سفرت به خیر.

Don't forget :shine


domicile conjugale

ساده،ساده و از سادگی بامزه!همه چیز دقیق سر جای خودش.

Non pas mademoiselle. Madame !
بعضی وقت ها در رویاها و خیال پردازی هام خودم را در موقعیت های بی ربطی تجسم می کنم و بعد دلم می خواهد هر چه زود تر دوشنبه شب بیاید برای اینکه خودم را بگذارم پشت در تا مسئول جمع آوری زباله از دمِ در با بقیه آشغال ها جمع ام کند ببرد.

2/05/2008

دیگر همه چیز را بلد شدم. حتی امروز به فلوریان که در ساختمان مدرسه ما کلاس داشت آمفی تئاتر دِ را نشان دادم.
زمان چقدر زود گذشت و من چقدر دیر یاد گرفتم و چقدر از، از نفس افتادن، وحشت کردم.
می دانی؟ کاش تمامِ ترسم از با هم بودنمان در خرخرهای شبانه ام،در تو خواب حرف زدن وناله کردنم و در تنفرم از معاشقه سرِ صبح خلاصه می شد ...دو سه سال قلب شکسته ام را به تخم نداشته ام حواله دادم تا آن شب که دوباره سر و کله ات پیدا شد.گاهی فکر می کنم کاش شب سال نو موریل کلید داشت...
اوووف!

امروز همه دنیا دست به دست هم دادند تا به من ثابت شود که : من یه کودن هستم :(

با این اوصاف : نزدیک نشوید.گاز می گیرم.
You know dude! I was forgotten but I won't be forgotten ever again ...

... If I could only run away
Il y a des" gens qui ne pensent qu'à se supprimer ou à voler"*

هر بار که وسط دعوا ناگهان زدم روی ترمز و در چشم هاش زل زدم و پرسیدم "که چی حالا؟" فقط یک جواب داشته:"کس شرِ فلسفی نباف.یقه رو بچسب"
همیشه وقتی چنگالم را فرو می کنم در یقه اش از ذهنم میگذره که بعضی ها بالاخره یا پرواز می کنند یا خودکشی.

*از تِله ابز این هفته عاریه گرفتم

2/04/2008

خدایش بیامرزد ...

سال سوم دبیرستان بودیم.بهار بود و جشنواره مطبوعات.روزنامه خوان گروه "اراذل و اوباش"*نورا بود .من هم که زده بودم به بودیسم و عرفان و از هفت دولت و روزنامه وسیاست و اجتماع رها.آن روز،زنگ تفریح دوم ،خانومِ روزنامه خوان رو کرد که قصد رفتن به جشنواره مطبوعات کرده.من هم که فضول!به جمع علاقه مندان پیوستم وبعد از مدرسه راهی جشنواره مطبوعات شدیم.خانوم روزنامه خوان مدیر برنامه شد .کرسی اول سخنرانی احمد بورقانی بود و کرسی دوم سخنرانی شمس الواعظین و بعد هم پرسه لابه لای غرفه ها.هم جو گیر شدم،هم متاثر از رفیق ناباب و هم حس کودن بودن در این عوالم که بنده را روزنامه خوان کرد و با انگیزه، برای درک شنیده های آن روز.از همان جا هم با جبهه سبز ایران آشنا شدم و مقدمه شد برای فعالیت های ان جی او ای...
شنیدن خبر فوت احمد بورقانی من را برگرداند به آن روزها... روزهای خریدن روزنامه جامعه بعد از تعطیلی مدرسه و خواندن دست جمعی با بقیه اوباش جلوی سوپر دلاور تا اتوبوس خانوم روزنامه خوان برسد و روزنامه را با خودش به خانه ببرد...

*آن روزها مفتخر به حمل لقب اوباش بودیم چون سالم بودیم و می خواستیم شاد باشیم
تماشاچیان ارجمند ...

وقتی یک کوه درس تل انبار شده داری برای امتحان فردا ،هیچ مسکنی بهتر از وبلاگ خوانی و وبلاگ نویسی برای درد بی درمان پدیده شبِ امتحان نیست!
یک سر به زن روزهای ابری زدم و یک فلاش بکِ طولانی به روزهای جشنواره فیلم : انتظارهای طولانی و خیلی وقت ها بیهوده ، سگ لرز زدن در صف ،تئوری صف جشنواره فرزاد که می گفت صف جشنواره از یک جا به بعد طولانی نمی شه بلکه چاق می شه ،تازه شدن دیدارها با دوست و آشناها و گپ زدن و سیگار چاق کردن در صف هم که برای من لذتی داشت،هیچ وقت هم موفق نشدم دوست جدید در این صف ها پیدا کنم!چه حالی بود موقعی که با یک صف دو کیلومتری مواجه می شدی و یک نفر از جلو صف داد می زد سلام هیوا!
آسِ خاطراتِ صفی هم مالِ فیلمِ اسامه است در سینما لاله زارِ تهران که اسمش را هر چیزی می توان گذاشت جز سینما!فکر کنم آن روز تب داشتیم،تبِ جشنواره!بعد از فیلم،هشت و نیم شب، تنها سه "جنس مونث" در بین انواع اجناس برقیِ لاله زار دیده میشد:من،آبجی خانوم و دختر خاله جان!مغزِ مشوش من بعد از فیلم توهمِ مورد تجاوز قرار گرفتن را در من قوی کرده بود و با چه حالی به میدان توپ خانه رسیدم بماند!
خلاصه که یاد باد آن روزگاران ...


Into the wild

الکس رویاها و تصاویر ذهنی قبل از خواب من را در این فیلم واقعی کرده بود.رویای سرزمین های دور و طبیعت بکر که ساعت های درس خواندن من را به دی دریمینگ های طولانی تبدیل می کند ...
فیلمی درباره زیبایی و معصومیت.آخر سر هم سوال بزرگِ همیشگی :یعنی شدنی است؟

پی نوشت 1-بعد از مدت ها تنهایی رفتم سینما.یادِ روزگارِ بی کس و کاری مطلق به خیر! دکمه پالتوم هم افتاد و گم شد.
پی نوست 2- نیلی یادت کردم موقع دیدن فیلم ،عجیییب.

2/03/2008




«L'art naît d'un déséquilibre, d'une déficience »

هنر از یک نارسایی،از یک عدم تعادل متولد می شود...

بعد از مدت ها دیدن یک تئاتر خوب حسابی چسبید.نمایش "این ابهام مهیب" * از پیپو دِل بونو.نکته مهیج ماجرا این بود که بازیگر ها بازیگر نبودند،آدم های واقعی بودند که پیپو از کلینیک های روانی جمع کرده و مدت هاست که با این گروه کار می کند.یک ساعت و سی و پنج دقیقه گذشت و برای من مثل نیم ساعت بود!نیم ساعت به چالش کشیده شدن ... تزلزل مرزهای حقیقت و واقعیت،ایده آل و کثافت،رهایی،مرگ و دربند بودن و توهم و ... و ... و ...از همه بیشتر شجاعت پیپو باعث شد کلاه از سر بردارم و تا کمر خم شوم،شجاعت در استفاده از این نوع بیان و این طور رئالیزه کردن مفهومی که شاید تا به حال زیاد ازش شنیده باشیم.

*cette obscurité féroce

Dirty pretty things

یک سفربه لندن با آدم های غیر قانونی و آرزوهای بزرگشان.عشق های کوچک و کم حجم و رویای رسیدن به سرزمینی که پلیس های سوار بر اسب سفید دارد و از دور برق می زند.با به آخر رسیدن فیلم نا امید نمی شوی، قصه به سر می رسد،کلاغه به خونه .

Wine and Margarita

- il est beau ce mec!
: ça fait tros mec ; vous marchez pas très bien ensemble ;)