11/28/2008


Two lovers

بعد از یک روز کاری خسته کننده و ده ساعت تمام سرپا ایستادن در آزمایشگاه و سنتز پودر با چهار لیتر آمونیاک، از دانشکده خارج شدم و داشتم سلانه سلانه برمی گشتم خانه و نقشه یک سوپ داغ می ریختم با سه اپیزود لاست که تلفن ژیل همه را نقش بر آب کرد! بریم سینما امشب؟ چه فیلمی؟ تو لاورز. اوکی،بریم. با خودم فکر کردم بعد از این همه خستگی چرا نرم سینما و بالای فیلم دوزاری عاشقانه ای که پالترو توش بازی می کرد پول ندم؟! به درک! گاهی هم فیلم دوزاری برای تمدد اعصاب خوبه!
سه دقیقه بعد از شروع فیلم فاتحه فیلم دوزاری خوانده شد! تقریبا هر صحنه فیلم مثل یک عکس خوب بود برایم که از دیدنشان لذت بردم. نماهای متفاوت از زندگی نیویورکی . داستان برخورد خشنی داشت با من. در کمال آرامش یک سری واقعیت از زندگی عاشقانه ما آدم ها به طور عام را، پوس می کند و می گذاشت جلو. هیچ چیز غیر قابل پیش بینی و مهیجی هم نداشت، همان چیزهایی بود که هزار بار بدبختی اش را کشیدیم و با خودمان درگیر شدیم و بعد از کلی لت و پار شدن آمدیم بیرون. همینطوری بود که من و ژیل کارمان کشید به مک فلاری بعد از سینما ! با هزار ناامیدی از "لئونارد" به ژیل قر زدم که "دیدی؟آخرش واداد! من همه سعی ام رو می کنم که اینجوری نشه" و ژیل هم در یک آن محکم گفت "هواست باشه به کارات! منم مث تو فک می کردم.الان شدم یه مرد سی و شیش ساله تنها "

No comments:

Post a Comment