11/13/2008

حرکت با قطار شب، ساعت بیست و دو.باز کردن کتاب مورد علاقه و خواندن دو صفحه قبل از حرکت: سخن عاشق-رولان بارت-قرضی از کتابخانه شهر.
رسیدن به مقصد، ساعت یک صبح.
چراغ های قطار خاموش، صندلی ها خوابیده و خواب عمیق. کتاب فوق الذکر در جیب صندلی جلویی.
رسیدن به مقصد، متوجه نشدن. یک هو متوجه شدن. پریدن بیرون از قطار و جا گذاشتن کتاب.
بیدار شدن و فهمیدن جا گذاشتن کتاب درست دو شماره بعد از بسته شدن در قطار و حرکت آرامِ قطار.
احتمالا الان کتاب یک جایی است در مرز اسپانیا و فرانسه.
همه ی حواسم به کتابِ گم شده است.

نتیجه اخلاقی:
نباید با قطار شب سفر کنم؟
وقتی با قطار شب سفر می کنم کتاب نخوانم؟
اگر در قطار شب کتاب می خوانم بعد از خواندن جمع اش کنم؟
وقتی سفر می کنم شارژر موبایلم را ببرم که اگر شارژ تمام کرد شارژش کنم و ساعت بگذارم؟
فرانسوی ها احمق اند چون اگر احمق نبودند در هر ایستگاه چراغ ها را روشن می کردند و ایستگاه را در بلندگو اعلام می کردند تا ملت خواب نمانند و گیج و منگ از قطار نپرند پایین؟
این از آن چیزهایی بود که "پیش میاد" و الان باید بی خیالش باشم؟

من الان دلم کتابم رو می خواد که در کافه مورد علاقه ام بخوانم و یادداشت بردارم و لذت ببرم. از تمرکز افتادم با این واقعه!

No comments:

Post a Comment