11/03/2008

در این روزهای خاکستری که از طلوع آفتاب تا تاریکی هوا ،هی رنگ به رنگ می شود این خاکستری ،دلم می خواد :
یک صبح جمعه، نه خیلی زود و نه خیلی دیر، از زیر پتو بعد از کلی کش و قوس بیرون بیام، دور خودم روی همان پیژامه یک ژاکت بپیچم و دست و رو نشسته برم سر میز صبحانه، عطر چای تازه دم بپیچد توی سرم و صبحانه خورده و نخورده با یک لیوان چای داغ برگردم زیر پتو و تا غروب آفتاب مرشد و مارگاریتا را نصف کنم.
یا
بعد از کار، همین امروز عصر از همین جا برم کافه عکس با چهار پنج نفر از بچه ها، همه از سر کار برگشته، تا بوق نصفه شب گپ بزنیم و دور هم باشیم.

این حتی یک آرزو نیست که برآورده اش کنم. همه ی اینها یک روزی، در همان چند سال پیش ماند و تمام شد. تمامِ تمام بدون هیچ اثر بیرونی. ماند همین بو و رنگ و حس و حالی که یک جایی درون من ضبط شد.

No comments:

Post a Comment