5/12/2008


The English Patient

"I don't need a gun, I need morphine sergeant"

بدون دغدغه، آرام در مبل راحتیت لم بده و کمی در عاشقانه ای شیرین و فرهاد وار غوطه ور شو و به جاییت هم نباشد که جای این داستان ها این روزها با کاندوم های طعم دار عوض شده. آرام لم بده و به موازات تصویر با ذهن ات جلو برو و رویای کشف بیابان های بی نشان و سکوت شب های پر ستاره کویری را در مشتت ورز بده. ... بگذار فکر کنم که هنوز آدم های شیدایی هستند که دنبال اسم استخوان میانی ترقوه می گردند تا به تو بگویند که اینجای گردنت را دوست دارند. آخر سر هم همگی زنده می مانیم اما با زخم های عمیق و داستان هایی که میراث خورهایمان برایش آه بکشند،از ته دل.

No comments:

Post a Comment