5/08/2008

که یادم بماند روزی روزگاری هفته اول اردی بهشت چطور می گذشت ...

معمولا مصادف بود با هفته امتحان های میان ترم با یک هفته قبل از آن. من هم که درس خوان نبودم، اما کتاب خوان چرا!(البته در ابعاد خودم) یک روز کامل کاری را تعطیل می کردم تا پول های جمع شده را یک جا خرجِ ولع سیری ناپذیرم کنم.صبح با غرفه روزانه و شیرکاکائوش که انرژی کافی می داد برای راه رفتن تا ظهر شروع می شد و سالن ناشرهای خارجی و مبنا و له له سر ظهر از تشنگی و گرما.بعد از ظهر تا تعطیلی نمایشگاه هم که به قلت زدن بین ناشرهای داخلی می گذشت. سر آخر هم با دست پر از کتاب و جیب خالی ،خسته و کوفته نوبت به نبرد هفتاد و دو ملت برای تاکسی می رسید. تا یک هفته هم که نمایشگاه کتاب در خانه هایمان بر پا بود که کی چی خریده و زنبیل گذاشتن برای خواندنشان. دو سال آخر هم که پام به آن طرف غرفه باز شده بود و وای چه عالمی داشت دختر!ستون های بلند کتاب در انتشارات، کارهای دقیقه نود،سر و کله زدن با مردم، فاکتور کردن،جمع و جورهای آخر شب و تهدید به تخته شدن در غرفه به علت بد حجابی فروشنده ها...از یک هفته قبل از نمایشگاه تا یک هفته بعد از نمایشگاه هم که تمام بی سروسامانی تهران نسبت داده می شد به "ترافیک نمایشگاه"!

حال و هوای نمایشگاه در مصلی چطوری است؟

No comments:

Post a Comment