5/12/2008

پسرک سر وقت آمد. بین همه آنهایی که سر وقت آمده بودند و بی وقت رفته بودند ،اولینی بود که بعد از شیرین کردن چای اش، مثل قبلی ها قاشق چای لیس زده را زوی میز نگذاشت تا من مورمورم بشود یا مثل آن یکی یک چشمش را کور نکرد تا چای اش تمام شود. قاشق را در آورد و آرام و منطقی به کاسه شکلات ها تکیه داد. با این حال می دانی عاشق اش نشدم.

No comments:

Post a Comment