5/17/2008

کاش در کاغذهاش فضولی نکرده بودم

از وقتی بیست و هفتمین هزارتو درآمد بازی من و آیین ها هم شروع شد. هر روز چیزی از این آیین ها را مثل تنباکوی جویدنی مزه مزه می کردم و بعد هم مشاهده. به دور و بری هام نگاه می کرده و درست وقتی که در عمق توضیح دادن چیزی بودند در خیال می رفتم و برایشان آیین درست می کردم و بعد که از خیال می زدم بیرون سرخورده می شدم چون می رسیدم به همان نتیجه ماه های اول: این ملت بی خاضیت اند. اصول و آیین که ندارند هیچ از تو و آیین هات یک مریض روانی می سازند و رزومه می کنند ، می فرستند رد کارت.

داغدیده از آن امتحان کذا بعد از دو ساعت و نیم کلنجار بیرون آمدم. لوران پیشنهاد چشیدن محصول کار نیمه وقت اش را داد ،برای در کردن خستگی و استرس. دراز به دراز افتاده بودم روی زمین و با چشم های بسته مشغول دود کردن محصول بودم که صدای کاغذ قلم آمد. دیدی اشتباه می کردی! این از اون آیین دارهاست. به جای ریلکس شدن مخ اش به کار می افته و می نویسه. باز هم سرخوردگی. لیست کار های عقب افتاده اش را نوشته بود.ایده ای زاییده نشده بود.

No comments:

Post a Comment