2/10/2008

فلسفه بلغور کردن و رستوران هندی و گردنبند و سوتین
بعدِ نود و بوقی برگشتم سراغت.
این بار از گستردگی ابعاد مادرقهبه گیت خندم گرفت. یک خنده معمولی.


من با پای خودم عاشق شدم،تو مرا عاشق نکرده بودی
من شکستم،خودم را با دستان خودم
من اغواگر،من خیره کننده
من زیباترین ویرانه دنیا شدم

تو از ترس گریختی
من از روی ویرانه هایم پرواز کردم

تقدیم با نحس ترین آرزوها
گرچه در نکبت غوطه وری

No comments:

Post a Comment