2/04/2008

خدایش بیامرزد ...

سال سوم دبیرستان بودیم.بهار بود و جشنواره مطبوعات.روزنامه خوان گروه "اراذل و اوباش"*نورا بود .من هم که زده بودم به بودیسم و عرفان و از هفت دولت و روزنامه وسیاست و اجتماع رها.آن روز،زنگ تفریح دوم ،خانومِ روزنامه خوان رو کرد که قصد رفتن به جشنواره مطبوعات کرده.من هم که فضول!به جمع علاقه مندان پیوستم وبعد از مدرسه راهی جشنواره مطبوعات شدیم.خانوم روزنامه خوان مدیر برنامه شد .کرسی اول سخنرانی احمد بورقانی بود و کرسی دوم سخنرانی شمس الواعظین و بعد هم پرسه لابه لای غرفه ها.هم جو گیر شدم،هم متاثر از رفیق ناباب و هم حس کودن بودن در این عوالم که بنده را روزنامه خوان کرد و با انگیزه، برای درک شنیده های آن روز.از همان جا هم با جبهه سبز ایران آشنا شدم و مقدمه شد برای فعالیت های ان جی او ای...
شنیدن خبر فوت احمد بورقانی من را برگرداند به آن روزها... روزهای خریدن روزنامه جامعه بعد از تعطیلی مدرسه و خواندن دست جمعی با بقیه اوباش جلوی سوپر دلاور تا اتوبوس خانوم روزنامه خوان برسد و روزنامه را با خودش به خانه ببرد...

*آن روزها مفتخر به حمل لقب اوباش بودیم چون سالم بودیم و می خواستیم شاد باشیم

No comments:

Post a Comment