3/29/2007

این طور که تعریف می کرد،نارنجی اش هم قشنگ بوده. او اما رنگ های تیره را دوست دارد.سیاه،قهوه ای یا سرمه ای. هم صحبت اش عقیده داشت رنگ های تیره محافظه کار
نشان اش می دهد. ... وقتی داشتند از اتوبوس پیاده می شدند فهمیدم هم صحبت اش نابیناست.
اشتباه نکردم.
باران باریده بود.
وقت بازی ابر و ماه رسیده است.
من فقط غوطه ورم

بی صدا

نه در اندوه

نه در شادی بی اعتنا

فقط غوطه ورم

سیالم
سخت سیال

سنگی که درونش مذاب است

شاید ...


(ک.ک.بیتا)

چه خوب با حال این روزهای من جور است ...

3/21/2007

سین هفتم -1

فکر کنم امروز خیلی از هم کلاسی ها دلشان خواست ایرانی باشند که به هوای سال جدید ایرانی اتوریزاسیون غیبت از کلاس این زنیکه را بگیرند!( به این خانوم استاد زیادی بد و بی راه گفتم.امروز کلی راه آمد با من) همه جا جار زدم سال جدید ماست و می خواهم جشن بگیرم و اینطور کلاس های بعد ازظهر را با تبریکات مفصل و رسمی پیچاندم! ... بعد ازظهر به خرید شیرینی و ادوات هفت سین گذشت. ... یک سین کم است ...

سین هفتم-2

خانه را سابیدم.سر تا پا. ... برقی می زند شب سال نویی! کوه ظرف های نشسته هم نشست کرد به برکت شب عید! ... یک سین کم است ...

سین هفتم-3

چه سبزی پلویی! برای خودم سبزی پلوی شب عید درست کردم.( همین جا از اتوپوس که صبوری در آشپزی به من آموخت تشکر می کنم!) تخم مرغ هم رنگ کردم. رنگ که البته چه عرض کنم! سکه ی نیم بهار و بهار و پهلوی و غیره ندارم. به جایش کرون دانمارکی گذاشتم به یاد تک تک لحظه های خوبی که با پیمان در کپنهاگ داشتم. حافظ و شراب هم که جای خود. ... یک سین کم است ...

سین هفتم-4

سرکه،سیب،سکه،سوسن،سنبل و سیر. ساقه های سبزِ نرگس هایم جای سبزه قبول است؟! ... سین هفتم شاید خودم هستم با یک سر پر شور ...

سال نو مبارک. ... با آرزوی سلامتی و دل خوش.
آن روزها ...

یکی دو ساعت مونده به سال تحویل ، نمی دونم چی می شد.غم دنیا بود که میشست رو دلم.بغضی گلوم رو می گرفت که نگو.(هر سال از خودم می پرسیدم روزی میاد که از شر این بغض خلاص شم؟) تخم مرغ رنگ کردن و هقت سین چیدن هم دردی دوا نمی کرد.پنج شیش دقیقه مونده،حاضر و آماده،حتما با یه تیکه لباس نو، سه تایی می شستیم دعا می کردیم،هر کی تودلش. فضا یه جوری می شد که باور داشتم در اون ثانیه ها هر چی بخوام بهش می رسم. آرزو می کردم.آرزوهای بزرگ . ... حال و هوا چیز عجیبیه.اینجا اون حال و هواهه نیست. دیگه از اون بغض هم خبری نیست. با یه تیکه لباس نو کنار هفت سین ام وایسادم و چشام رو بستم که دعا کنم. ... اون حال و هواهه نیست. آرزوهام کوچیک شدن. اندازه گره هایی که تو زندگیمه. اندازه کارهای روز مره ای که باید انجام بدم ...

آخ آخ!دختر فردا رو بگو!صبح،حوالیِ ده و یازده ، ملت تروتمیز و یه دسته گل،عطر اودکلن زده، با فکل و کراوات می زنن بیرون برای عید دیدنی. عیدی رو بگو که ازش بی نصیب ام امسال!

برم برم که سه دقیقه مونده. هنوز شمع هام رو روشن نکردم. ... دو دقیقه به تحویل سال!
Giboulée de mars

دلم می خواد همان کاری که گفتی بکنم: یک چهار پایه بردارم،بگذارم وسط معرکه،ازش برم بالا و رو به ملت داد بزنم : بابا عیده! بهار!نوروز! ... این برف چه موقع است؟؟ تا همین پریروز این دِه ما پر از شکوفه وگل و بلبل بود ها،سر سال نویی یادش اومده همچین بباره که تلویزیون هم نشونش بده!گیری افتادیم تو این غربت ها! ... هنوز اسلاید های فردا رو درست نکردم . ... حالیشون نیست که عیده، یه کوه کار رو سرمون ریختن ... از این رگبارهای زودگذر خوشم نمی آد!
بوسه هایی که خواب ندارد ...

من هم یک پری می شناسم.غمگین نیست.یعنی دیگر غمگین نیست. از ته اقیانوس بالا آمده.مدت هاست.پشت به همه دنیا، ساعت ها می نشیند و غروب اقیانوس را تماشا می کند. پری من نه نی لبک چوبی دارد ، نه نواختن می داند. ... دل پری من موسیقی ندارد. از آن دل های بی صداست. ...

3/16/2007

چقدر بهت می آد!

هشت مارس بود که رفتم مدیا تِک و دهِ کیارستمی را که مدت ها بود دلم می خواست ببینم ،قرض گرفتم. هدیه ای که به خودم دادم. ...

دهِ کیارستمی را دیدم و چقدر لذت بردم.حرف جدیدی نداشت برای من که زن هستم و زن را زندگی می کنم، هر روز. چیزی که برایم دل نشین بود،دیدن این زندگی از بیرون بود. برداشت یک نفر از روزمرگی های من،روزمرگی های ما. به نظرم عباس کیارستمی برای این فیلم زحمت کشیده بود،زحمت گوش دادن،زحمت شنیدن چیزهایی که زندگی اش نکرده.

می دانی؟من هم اولین باری که واقعا احساس شکست در رابطه عاشقانه ام کردم،تمام اشک ها و فریادهایم را در موهایم جا دادم و سپردم به قیچی آرایش گر. همه،مثل مانیای ده بهم گفتند :چقدر بهت می آد! ... بیست و یک سالم بود به گمانم ...

3/15/2007

چهارشنبه سوری

این سه شنبه هم مثل همه سه شنبه ها. از صبح کلاس تا شش عصر،بعد هم تا هشت شب آواز خواندن و داد های به جا و بی جای ناتالیا را تحمل کردن.فالش می خوانم آخر! سینمای آخر شب اما این بار استثنایی بود.از خستگی اوایل فیلم خوابم برد و با موزیک تیتراژ پایانی بیدار شدم!
یادم نبود چهارشنبه سوری است.چهارده مارس و مِقکدی را چه کار به آخرین شب چهار شنبه سال!اگر این هموطن را وسط راه نمی دیدم نمی فهمیدم ...

همه جا امن و امان است. از صدای ترق و تروق هم خبری نیست. اینجا،حتی خیابان خوابی هم در کار نیست که دل به آتش نیمه شب اش در یک محله پرت و پلا خوش کنی. ...
بوی عید ...

گفت خانه تکانی داریم. کمد ات را تمیز کنیم؟
گفتم نه! با خودم فکر کردم کمدِ خانه ی آفتاب، باغ مخفی ام بود.
گفتم به آقا ابراهیم سلام برسان. فکر کردم آقا ابراهیم کجایی که کثافت خانه ام را برداشته، وقت دوش گرفتن ندارم چه رسد به خانه تکانی!

گفت خانه تکانی داشتیم.از کت و کمر افتادیم. جات خالی بود. دق می دادی برای کار کردن اما بلاخره کمک می کردی!
خندیدم و گفتم خسته نباشید. یاد تنفرم از روزهای خانه تکانی افتادم و بهانه های چرند برای دَر رفتن از خانه و عذاب وجدان بعدش!
گفت نبودی امسال کابینت های پایین را برایم تمیز کنی.
گفتم آره، راحت بودم!هر دو خندیدیم. یاد جریان بچه بی بابا افتادم و مانیفستی که در یکی از همین خانه تکانی ها سرِ تمیز کردن کابینت های پایین ارایه کردم! شوخی جدی گفته بود پس کی ازدواج می کنی برام هیوا کوچولو بیاری، من هم سرراست گفته بودم ازدواج چرا؟ همین امروز فردا می تونم برات یه هیوا کوچولو دست و پا کنم! ... یادش به خیر!چه آتش بی شعله ای بر پا کردم با این حرف و سر آخرهم یک جورهایی بردم. ...

خانه را تمیز کردم. گرد گیری و کف هنوز مانده. انگیزه خاصی هم ندارم برای بشور و بساب!
امروز به فکر هفت سین چیدن افتادم.از هفت سین دو سین اش را بیشتر ندارم!

3/13/2007

Toulouse-La ville de rose


تولوز،آفتابی است.همه جا کارگران مشغول کارند.شهر پر از خانه های آجری است با آجر های قرمز.بنفشه ها همه جا هستند ...

به این سفر نیاز داشتم.
کفش های گلی-4

شکوفه ها شکفته اند
سفید،صورتی

یاس های زرد
خود می نمایند

خانه ی ما،
یاس داشت،یاس بنفش

3/08/2007

قاصد روزان ابری،داروگ
کی می رسد باران ؟

...

هشتم مارس هزارو سی صد و هشتادو پنج

3/07/2007

یک-

تا بوده همین شکلی بوده. مرگ، بی پولی و فقر،جنگ،سرطان،خیانت و ... همیشه مال دیگری بوده.تا وقتی هم به سر خودت یا یکی از نزدیک ها نیاد مال دیگری می مونه. سلول های اوین هم برای من همیشه جای موکل های بابا یوده یا اسم هایی که شنیده بودم یا آدم هایی که در بهترین حالت در گردهم آیی ای یا کنفرانسی با تجمعی از دور دیده بودم. امروز اما فرق کرد. امروز اسم نیل لابه لا اسم زندونی هاست. این خبر عین آوار خراب شد رو سرم ...

دو-

فرض رو بر این بگیریم که فعال های اجتماعی، یک مشت دنباله رو هستند که ه رو از ب تشخیص نمی دن و به اصطلاح آلت دست هستند. اونی که می ره وسط تجمع درد داره آقا جان! حرکت سنجیده و نسنجیده براش بی معنیه.اون دردِ هست که داره فشار میاره و اعتراض می شه و فریاد. اوین و کتک و ممنوع الخروجی و هزار تا چیزِ دیگه ی ظاهرا از دست دادنی هم سرش نمی شه. دردِ،فریادِ خفه کننده است،شوخی نیست. ... اگر من هم بودم می رفتم،گور بابای شرایط خاص مملکتی ... اسم اش رو بذار حرکت احساساتی ...
همین جا باید اضافه کنم که به نظر من، جمله هایی از قبیلِ نباید احساساتی عمل کرد و باید سنجید و زندان رفتن و کتک خوردن دردی رو دوا نمی کنه و غیره، خوب به دادِ یه عده ای که ناجور می ترسن رسیده. ترس بد نیست،اون بزدلیه، که نمی ذاره بگی نمی آم چون می ترسم،اونه که چندش آوره.

سه-

نشستم،دارم دونه دونه مقاله ها رو می خونم.شرح لحظه به لحظه ماجرا هم. می رسم به عکس هاشون. عکس نیل رو که می بینم دلم می خواد داد بزنم. استاده یه مدتیه اومده بالا سرم و داره بم چش غره می ره. می خوام یقه اش رو بگیرم و تو صورت اش داد بزنم بگم : می فهمی؟ همه شون رو گرفتن ، نیل هم توشونه. ... صفحه رو یواش می بندم و این بار هم این بغض لعنتی رو غورت می دم ... تو سرم رو به همه آدم های دور و برم داد می زنم: می فهمید؟؟گرفتن اشون!نیل هم توشونه ...