11/28/2007

نود و پنج درجه

لی لی،باهوش بود،خوش قلب و زیبا. تئو گیتاریست بود،خوش می خواند و خوش می نواخت.
یک روزی لی لی به همه دنیا گفت که عاشق تئو شده.تئو فهمید،دستی به موهای لخت لی لی کشید ،پیشانی بلند لی لی را بوسید و رفت و تا صبح در کافه نواخت.همان روز صبح لی لی به هم دنیا گفت که دیگر عاشق تئو نیست.
دیشب لی لی شلوار ساتن اش را پوشید.من هم یک پاکت سیگار خریدم .رفتیم دو تا عرق سیب سفارش دادیم و چسبیده به سن گوش سپردیم به تکه های فلامنکویی که تئو می نواخت و کولی هایی که همراهش می خواندند.
موهای لی لی را از صورت اش کنار زدم و نگاه اش کردم.از همیشه زیباتر بود و مجذوب تر، با وجود اینکه دیگر عاشق تئو نبود.
نگران بودم.لی لی به سیگارش پک نمی زد و من می ترسیدم که شلوار ساتن لی لی با آتش نک سیگارش سوراخ شود.

No comments:

Post a Comment