3/15/2007

بوی عید ...

گفت خانه تکانی داریم. کمد ات را تمیز کنیم؟
گفتم نه! با خودم فکر کردم کمدِ خانه ی آفتاب، باغ مخفی ام بود.
گفتم به آقا ابراهیم سلام برسان. فکر کردم آقا ابراهیم کجایی که کثافت خانه ام را برداشته، وقت دوش گرفتن ندارم چه رسد به خانه تکانی!

گفت خانه تکانی داشتیم.از کت و کمر افتادیم. جات خالی بود. دق می دادی برای کار کردن اما بلاخره کمک می کردی!
خندیدم و گفتم خسته نباشید. یاد تنفرم از روزهای خانه تکانی افتادم و بهانه های چرند برای دَر رفتن از خانه و عذاب وجدان بعدش!
گفت نبودی امسال کابینت های پایین را برایم تمیز کنی.
گفتم آره، راحت بودم!هر دو خندیدیم. یاد جریان بچه بی بابا افتادم و مانیفستی که در یکی از همین خانه تکانی ها سرِ تمیز کردن کابینت های پایین ارایه کردم! شوخی جدی گفته بود پس کی ازدواج می کنی برام هیوا کوچولو بیاری، من هم سرراست گفته بودم ازدواج چرا؟ همین امروز فردا می تونم برات یه هیوا کوچولو دست و پا کنم! ... یادش به خیر!چه آتش بی شعله ای بر پا کردم با این حرف و سر آخرهم یک جورهایی بردم. ...

خانه را تمیز کردم. گرد گیری و کف هنوز مانده. انگیزه خاصی هم ندارم برای بشور و بساب!
امروز به فکر هفت سین چیدن افتادم.از هفت سین دو سین اش را بیشتر ندارم!

No comments:

Post a Comment