3/21/2007

آن روزها ...

یکی دو ساعت مونده به سال تحویل ، نمی دونم چی می شد.غم دنیا بود که میشست رو دلم.بغضی گلوم رو می گرفت که نگو.(هر سال از خودم می پرسیدم روزی میاد که از شر این بغض خلاص شم؟) تخم مرغ رنگ کردن و هقت سین چیدن هم دردی دوا نمی کرد.پنج شیش دقیقه مونده،حاضر و آماده،حتما با یه تیکه لباس نو، سه تایی می شستیم دعا می کردیم،هر کی تودلش. فضا یه جوری می شد که باور داشتم در اون ثانیه ها هر چی بخوام بهش می رسم. آرزو می کردم.آرزوهای بزرگ . ... حال و هوا چیز عجیبیه.اینجا اون حال و هواهه نیست. دیگه از اون بغض هم خبری نیست. با یه تیکه لباس نو کنار هفت سین ام وایسادم و چشام رو بستم که دعا کنم. ... اون حال و هواهه نیست. آرزوهام کوچیک شدن. اندازه گره هایی که تو زندگیمه. اندازه کارهای روز مره ای که باید انجام بدم ...

آخ آخ!دختر فردا رو بگو!صبح،حوالیِ ده و یازده ، ملت تروتمیز و یه دسته گل،عطر اودکلن زده، با فکل و کراوات می زنن بیرون برای عید دیدنی. عیدی رو بگو که ازش بی نصیب ام امسال!

برم برم که سه دقیقه مونده. هنوز شمع هام رو روشن نکردم. ... دو دقیقه به تحویل سال!

No comments:

Post a Comment