3/07/2007

یک-

تا بوده همین شکلی بوده. مرگ، بی پولی و فقر،جنگ،سرطان،خیانت و ... همیشه مال دیگری بوده.تا وقتی هم به سر خودت یا یکی از نزدیک ها نیاد مال دیگری می مونه. سلول های اوین هم برای من همیشه جای موکل های بابا یوده یا اسم هایی که شنیده بودم یا آدم هایی که در بهترین حالت در گردهم آیی ای یا کنفرانسی با تجمعی از دور دیده بودم. امروز اما فرق کرد. امروز اسم نیل لابه لا اسم زندونی هاست. این خبر عین آوار خراب شد رو سرم ...

دو-

فرض رو بر این بگیریم که فعال های اجتماعی، یک مشت دنباله رو هستند که ه رو از ب تشخیص نمی دن و به اصطلاح آلت دست هستند. اونی که می ره وسط تجمع درد داره آقا جان! حرکت سنجیده و نسنجیده براش بی معنیه.اون دردِ هست که داره فشار میاره و اعتراض می شه و فریاد. اوین و کتک و ممنوع الخروجی و هزار تا چیزِ دیگه ی ظاهرا از دست دادنی هم سرش نمی شه. دردِ،فریادِ خفه کننده است،شوخی نیست. ... اگر من هم بودم می رفتم،گور بابای شرایط خاص مملکتی ... اسم اش رو بذار حرکت احساساتی ...
همین جا باید اضافه کنم که به نظر من، جمله هایی از قبیلِ نباید احساساتی عمل کرد و باید سنجید و زندان رفتن و کتک خوردن دردی رو دوا نمی کنه و غیره، خوب به دادِ یه عده ای که ناجور می ترسن رسیده. ترس بد نیست،اون بزدلیه، که نمی ذاره بگی نمی آم چون می ترسم،اونه که چندش آوره.

سه-

نشستم،دارم دونه دونه مقاله ها رو می خونم.شرح لحظه به لحظه ماجرا هم. می رسم به عکس هاشون. عکس نیل رو که می بینم دلم می خواد داد بزنم. استاده یه مدتیه اومده بالا سرم و داره بم چش غره می ره. می خوام یقه اش رو بگیرم و تو صورت اش داد بزنم بگم : می فهمی؟ همه شون رو گرفتن ، نیل هم توشونه. ... صفحه رو یواش می بندم و این بار هم این بغض لعنتی رو غورت می دم ... تو سرم رو به همه آدم های دور و برم داد می زنم: می فهمید؟؟گرفتن اشون!نیل هم توشونه ...

No comments:

Post a Comment