12/11/2007

گاهی سر و کله آدم هایی در خواب هایم پیدا می شود که حتی در خواب تعجب می کنم!گاهی هم دلم می خواهد پس گردنشان را بگیرم و از خوابم بیرونشان کنم.
تا همکار بودیم عین سگ و گربه به پر و پای هم می پیچیدیم،دیشب بعد از پنج ماه سر و کله اش در خوابم پیدا شد آن هم با لب خندان!از این پسرک نحس لبخند بعید بود!
دانشگاه آخرین سنگر آزادی

بچه ها متچکریم!خیلی هم متشکریم.

12/09/2007

نگران ام.امروز پشت میله های دانشگاه تهران چه گذشته،الله اعلم.کسی خبری دارد؟
صدای موزیک را از صدای موزیک پسرک دیوانه ای که بالای سرم زندگی می کند بالا تر می برم.این طور بهتر است.هم آن صدا و هم همهمه و جنجالی که در سرم برپاست،هر دو در صدای موزیک ام گم و گور می شنود.

Butterfly Effect-2

فیلم خوبی بود برای گذراندن یک شنبه شب تنهایی.مثل همه فیلم های آمریکایی،زرق و برق فیلم و سرعت اش با تکنولوژی پیشرفته تصویر سازی،فرصت نفس کشیدن هم برایم نذاشت چه رسد به فکر کردن و مزه مزه کردن و لذت بردن! همه چیز خوشگل،همه پرسوناژ ها کاریزماتیک و همه صحنه ها براق.بماند که ربطی هم به اثر پروانه ای نداشت!از تیتراژاش خوشم آمد.

12/05/2007

Elle est chienne aujourd'hui

اول صبح همه جا یخ بسته.لیز لیز در پیاده های یخ زده صبح راه می روم و سعی می کنم با شوری اشک هام دمای ذوب یخ درونی ام را کاهش دهم ...
ای کاش کلاسشان آتش نمی گرفت ...

سکوت،بغض و احساس عجز مطلق

12/04/2007

مکانیزم های غیر خطیِ طاق شدن طاقت را نام ببرید.

12/03/2007

حزب پوتینی و گلابی عزیزِ من

داشتیم به سمت سلف دانشگاه می رفتیم برای ناهار.بی مقدمه پرسید:نتیجه انتخابات روسیه رو دیدی؟ و شروع کرده به با هیجان درباره اش صحبت کردن.

12/02/2007










A bout de souffle

à bout de souffle,Breathless,بی نفس
همچنان جلوی تلویزیون نشسته ام.دقیقا از آن درام هایی بود که دوست دارم. یک پلیسیِ عاشقانه یا عاشقانه ی پلیسی

*C'est dégueulasse
: Qu'est ce qu'il a dit?
-Il as dit que vous êtes dégueulasse.
: C'est quoi, dégueulasse?
استعاره ازاثر پروانه ای

گفتم آره،نگران تحریم های شدیدتر علیه ایران هستم.بعد هم اضافه کردم "یکی"دیگر بلند پروازی های هسته ای می کند،ما مردم جورش را می کشیم.ای کاش به اصطلاح لال شده بودم و این جمله ی کلیشه ایه نکبت بار را نمی گفتم. ... جواب با خنده شیطنت آمیزی آمد که :خودتون انتخاب کردید.
شنبه شب بر ما شد حرام،به عبارتی.
مرد شیرینی است.برای نابینا ها، دست هم تکان می دهد!
ما که روده بر شدیم از خنده و درد ...
به سرم زد بفهمم از کجا شروع کرده.
به واسطه یک عکس العمل آنی تمام آرشیوش را بیمارگونه زیر و رو کردم.
به شدت امیدوار بوده و
یک زمینه پررنگ سرگردانی،مثل تمام امیدوارها.

جوانانی همیشه آماده طغیان


...این‌ها سعی می‌کنند به نحوی روحیات جوان‌ها را همواره روحیه‌ای طغیان‌زده نگه دارند و بگویند که پیوسته تو در جامعه‌ای هستی که فشار می‌آید و تو در واقع محروم هستی و این ادامه‌ی همان استعمار گذشته‌ی فرانسه هست. ...

به مکانیزم های سرکوب فکر می کنم.از یک طرف سیستم استعماری فرانسه و بازخوردها و واکنش های طغیان گرانه حومه نشین ها و از طرف دیگرسیستم دیکتاتوری-استعماری-استثماری جمهوری اسلامی و انفعال عمیق ما-شهروندان ایران.به نظرم می رسد برگ برنده آقایان همان چیزی باشد که برای ما "چیزهایی است برای از دست دادن".

سکوت خوبی آمده.حتی صدای موزیک هم شنیده نمی شود.

مثل آب برای شکلات

باران تند تند می بارد و زمان تند تند می گذرد.انقدر تند تند که دلم می خواهد التماسش کنم که :انقدر تند نگذر!
باران تند تند می بارد و زمان تند تند می گذرد و تاریخ امتحان ها و تحویل پرژه ها و مشق شب ها ، تقویم من شده اند.

باران تند تند می بارد و گذر زمان را برای خودم کند می کنم با یک یکشنبه تنبل.در مطبخک ام خورشت بادمجان درست می کنم با بادمجان های تلخ و برنج بسمتی آب کش می کنم بدون آب کش به روش اتوپوسی.

11/28/2007

نود و پنج درجه

لی لی،باهوش بود،خوش قلب و زیبا. تئو گیتاریست بود،خوش می خواند و خوش می نواخت.
یک روزی لی لی به همه دنیا گفت که عاشق تئو شده.تئو فهمید،دستی به موهای لخت لی لی کشید ،پیشانی بلند لی لی را بوسید و رفت و تا صبح در کافه نواخت.همان روز صبح لی لی به هم دنیا گفت که دیگر عاشق تئو نیست.
دیشب لی لی شلوار ساتن اش را پوشید.من هم یک پاکت سیگار خریدم .رفتیم دو تا عرق سیب سفارش دادیم و چسبیده به سن گوش سپردیم به تکه های فلامنکویی که تئو می نواخت و کولی هایی که همراهش می خواندند.
موهای لی لی را از صورت اش کنار زدم و نگاه اش کردم.از همیشه زیباتر بود و مجذوب تر، با وجود اینکه دیگر عاشق تئو نبود.
نگران بودم.لی لی به سیگارش پک نمی زد و من می ترسیدم که شلوار ساتن لی لی با آتش نک سیگارش سوراخ شود.

11/27/2007

سه روز پیش فهمیدم که آزمایشگاه و تحقیق را رها کرده و ولگرد شده. و این درست همان موقعی شروع شد که من به خانه به دوش ها فکر می کردم.
نه،سعی نکن ما را به هم مربوط کنی.این فقط یک اتفاق بود از نوع ساده.
بی شناسنامه *

زن پنجره را گشود.باد با هجومی موهایش را چون دو پرنده بر شانه اش نشاند.پنجره را بست.دو پرنده بر روی میز بودند،خیره در او.سرش را پایین آورد در میانشان جا داد و گریست.

* این را لابه لای یادداشت هایم پیدا کردم.نمی دانم کی و کجا خواندمش و چرا یادداشتش کردم و نگه داشتم.
الان همان لحظه ای است که بهش می گویند لحظه های قبل از بازگشت.سکوت است و یک بغض سبک .در این انتظار است که می فهمم چقدر این مدت به با خودم تنها بودن نیاز داشتم و نداشتم اش. اعتراف به این موضوع جذابیت غم انگیزی دارد!

11/26/2007

لی لی حوزک ...

جوجو افتاده بود تو حوزک...

10/04/2007

Je suis un homme de Cro-Magnon Je suis un singe ou un poisson Sur la Terre en toute saison Moi je tourne en rond, je tourne en rond. Je suis un seul puis des millions Je suis un homme au coeur de lion A la guerre en toute saison Moi je tourne en rond, je tourne en rond. Je suis un homme plein d'ambition Belle voiture et belle maison Dans la chambre ou dans le salon Moi je tourne en rond, je tourne en rond. Je fais l'amour et la révolution Je fais le tour de la question J'avance, avance à reculons Et je tourne en rond, je tourne en rond. Tu vois, j'suis pas un homme, Je suis le roi de l'illusion Au fond, qu'on me pardonne Je suis le roi, le roi des cons. Je fais le monde à ma façon Coulé dans l'or et le béton Corps en cage et coeur en prison Moi je tourne en rond, je tourne en rond. Assis devant ma télévision Je suis de l'homme, la négation Pur produit de consommation Oui, mon compte est bon Mon compte est bon. Tu vois, j' suis pas un homme, Je suis le roi de l'illusion Au fond, qu'on me pardonne Je suis le roi, le roi des cons. C'est moi, le maître du feu, Le maître du jeu, le maître du monde Et vois ce que j'en ai fait, Une Terre glacée, une Terre brûlée, La Terre des hommes que les hommes abandonnent. Je suis un homme au pied du mur Comme une erreur de la nature Sur la Terre sans d'autres raisons Moi je tourne en rond, je tourne en rond. Je suis un homme et je mesure Toute l'horreur de ma nature Pour ma peine, ma punition, Moi je tourne en rond, je tourne en rond Je suis un homme et je mesure Toute l'horreur de ma nature Pour ma peine, ma punition, Moi je tourne en rond, je tourne en rond Moi je tourne en rond, je tourne en rond

5/18/2007

گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن
شروع کرده.نقالی را انتخاب کرده وحالا گردآفریدِ محافل نقالی ایران شده.

5/11/2007

می آید ...

5/09/2007

نون سنگک و هامون و ...

دلم نون سنگک داغ مي خواد که باباهه بياره و نيمرو درست کنيم و بزنيم تو رگ و حرف بزنيم و حرف بزنيم و حرف بزنيم و بعدش هم دو تا چاي داغ بريزيم،اون بره تو اتاق اش و در و ببنده و بنويسه و بنويسه و بنويسه و من هامون بذارم و نگاه کنم و چاي بخورم و بعد باباهه وسط کار بياد بگه باره چندمه داري هامون مي بيني و بعد ...

5/08/2007

به سوزش زخم های حاصل از راه رفتم روی ویرانه های خودت که عادت کردی،از خونابه زخم ها که احساس کثیفی نکردی،آن وقت راحت است که بگویی:
Une éxperience de +

هوا دوباره به گرمای زودگذر دچار شده. بعد از ظهر آفتابی را در بالکن تنها کافه باز شهر می گذرانم.

مردان عجول آب جوهاشان را سر کشیده و نکشیده رفتند...

در لذت بوی قهوه و خواندن و همهمه خفیف وقت گذرانِ یک شنبه رها می کنم عضلاتم را.

مردان عجول هم رفتند ...

غروب می کند آفتاب و سرمای خفیفِ عصر خودش را به من تحمیل می کند.

مردان عجول خیلی وقت است که رفته اند...

سردم شده اما میل بازگشت ندارم. از گذر کند ثانیه ها در خانه خالی ام می ترسم.


Très bien, merci



از پیچیدگی های زندگیِ شهری می گوید. شهر بزرگی مثل پاریس.مثل تهران. از خستگی های این زندگی می گوید و اضطراب هایش. بدون اینکه درگیرِ قصه خاصی شوی دیوانگی های زندگی ماشینی را به رخ ات می کشد. با پوزخند در چشم ات زل می زند و می گوید :"ذله شدی،نه؟!"

نه موزیکِ متن و نه دیالوگ خاص . قرار نیست به سمت خاصی هدایت شوی. نتیجه گیری هم،اگر نخواهی، در کار نیست.

5/06/2007

تو هم آمدی سارکو؟! -به راست راست!

هوم.راست می گفتی.دنیا دارد به راست حرکت می کند و من نمی دانم کی با خط اشباع مماس می شود.
دنیا دارد به راست حرکت می کند و روز به روز مهاجر ها بیشتر می شوند،اقلیت ها اقلیت تر،حومه نشین ها رادیکال تر.
دنیا دارد به راست حرکت می کند و توهم رفاه و آسایش عمومی بیشتر وبیشتر در افکار عامه دم می کشد.

... و من نمی دانم وقتی به حالت اشباع رسید ما به چه روزی افتاده ایم

4/05/2007

گناه کار متولد شدیم.از همان اولِ اول ...

3/29/2007

این طور که تعریف می کرد،نارنجی اش هم قشنگ بوده. او اما رنگ های تیره را دوست دارد.سیاه،قهوه ای یا سرمه ای. هم صحبت اش عقیده داشت رنگ های تیره محافظه کار
نشان اش می دهد. ... وقتی داشتند از اتوبوس پیاده می شدند فهمیدم هم صحبت اش نابیناست.
اشتباه نکردم.
باران باریده بود.
وقت بازی ابر و ماه رسیده است.
من فقط غوطه ورم

بی صدا

نه در اندوه

نه در شادی بی اعتنا

فقط غوطه ورم

سیالم
سخت سیال

سنگی که درونش مذاب است

شاید ...


(ک.ک.بیتا)

چه خوب با حال این روزهای من جور است ...

3/21/2007

سین هفتم -1

فکر کنم امروز خیلی از هم کلاسی ها دلشان خواست ایرانی باشند که به هوای سال جدید ایرانی اتوریزاسیون غیبت از کلاس این زنیکه را بگیرند!( به این خانوم استاد زیادی بد و بی راه گفتم.امروز کلی راه آمد با من) همه جا جار زدم سال جدید ماست و می خواهم جشن بگیرم و اینطور کلاس های بعد ازظهر را با تبریکات مفصل و رسمی پیچاندم! ... بعد ازظهر به خرید شیرینی و ادوات هفت سین گذشت. ... یک سین کم است ...

سین هفتم-2

خانه را سابیدم.سر تا پا. ... برقی می زند شب سال نویی! کوه ظرف های نشسته هم نشست کرد به برکت شب عید! ... یک سین کم است ...

سین هفتم-3

چه سبزی پلویی! برای خودم سبزی پلوی شب عید درست کردم.( همین جا از اتوپوس که صبوری در آشپزی به من آموخت تشکر می کنم!) تخم مرغ هم رنگ کردم. رنگ که البته چه عرض کنم! سکه ی نیم بهار و بهار و پهلوی و غیره ندارم. به جایش کرون دانمارکی گذاشتم به یاد تک تک لحظه های خوبی که با پیمان در کپنهاگ داشتم. حافظ و شراب هم که جای خود. ... یک سین کم است ...

سین هفتم-4

سرکه،سیب،سکه،سوسن،سنبل و سیر. ساقه های سبزِ نرگس هایم جای سبزه قبول است؟! ... سین هفتم شاید خودم هستم با یک سر پر شور ...

سال نو مبارک. ... با آرزوی سلامتی و دل خوش.
آن روزها ...

یکی دو ساعت مونده به سال تحویل ، نمی دونم چی می شد.غم دنیا بود که میشست رو دلم.بغضی گلوم رو می گرفت که نگو.(هر سال از خودم می پرسیدم روزی میاد که از شر این بغض خلاص شم؟) تخم مرغ رنگ کردن و هقت سین چیدن هم دردی دوا نمی کرد.پنج شیش دقیقه مونده،حاضر و آماده،حتما با یه تیکه لباس نو، سه تایی می شستیم دعا می کردیم،هر کی تودلش. فضا یه جوری می شد که باور داشتم در اون ثانیه ها هر چی بخوام بهش می رسم. آرزو می کردم.آرزوهای بزرگ . ... حال و هوا چیز عجیبیه.اینجا اون حال و هواهه نیست. دیگه از اون بغض هم خبری نیست. با یه تیکه لباس نو کنار هفت سین ام وایسادم و چشام رو بستم که دعا کنم. ... اون حال و هواهه نیست. آرزوهام کوچیک شدن. اندازه گره هایی که تو زندگیمه. اندازه کارهای روز مره ای که باید انجام بدم ...

آخ آخ!دختر فردا رو بگو!صبح،حوالیِ ده و یازده ، ملت تروتمیز و یه دسته گل،عطر اودکلن زده، با فکل و کراوات می زنن بیرون برای عید دیدنی. عیدی رو بگو که ازش بی نصیب ام امسال!

برم برم که سه دقیقه مونده. هنوز شمع هام رو روشن نکردم. ... دو دقیقه به تحویل سال!
Giboulée de mars

دلم می خواد همان کاری که گفتی بکنم: یک چهار پایه بردارم،بگذارم وسط معرکه،ازش برم بالا و رو به ملت داد بزنم : بابا عیده! بهار!نوروز! ... این برف چه موقع است؟؟ تا همین پریروز این دِه ما پر از شکوفه وگل و بلبل بود ها،سر سال نویی یادش اومده همچین بباره که تلویزیون هم نشونش بده!گیری افتادیم تو این غربت ها! ... هنوز اسلاید های فردا رو درست نکردم . ... حالیشون نیست که عیده، یه کوه کار رو سرمون ریختن ... از این رگبارهای زودگذر خوشم نمی آد!
بوسه هایی که خواب ندارد ...

من هم یک پری می شناسم.غمگین نیست.یعنی دیگر غمگین نیست. از ته اقیانوس بالا آمده.مدت هاست.پشت به همه دنیا، ساعت ها می نشیند و غروب اقیانوس را تماشا می کند. پری من نه نی لبک چوبی دارد ، نه نواختن می داند. ... دل پری من موسیقی ندارد. از آن دل های بی صداست. ...

3/16/2007

چقدر بهت می آد!

هشت مارس بود که رفتم مدیا تِک و دهِ کیارستمی را که مدت ها بود دلم می خواست ببینم ،قرض گرفتم. هدیه ای که به خودم دادم. ...

دهِ کیارستمی را دیدم و چقدر لذت بردم.حرف جدیدی نداشت برای من که زن هستم و زن را زندگی می کنم، هر روز. چیزی که برایم دل نشین بود،دیدن این زندگی از بیرون بود. برداشت یک نفر از روزمرگی های من،روزمرگی های ما. به نظرم عباس کیارستمی برای این فیلم زحمت کشیده بود،زحمت گوش دادن،زحمت شنیدن چیزهایی که زندگی اش نکرده.

می دانی؟من هم اولین باری که واقعا احساس شکست در رابطه عاشقانه ام کردم،تمام اشک ها و فریادهایم را در موهایم جا دادم و سپردم به قیچی آرایش گر. همه،مثل مانیای ده بهم گفتند :چقدر بهت می آد! ... بیست و یک سالم بود به گمانم ...

3/15/2007

چهارشنبه سوری

این سه شنبه هم مثل همه سه شنبه ها. از صبح کلاس تا شش عصر،بعد هم تا هشت شب آواز خواندن و داد های به جا و بی جای ناتالیا را تحمل کردن.فالش می خوانم آخر! سینمای آخر شب اما این بار استثنایی بود.از خستگی اوایل فیلم خوابم برد و با موزیک تیتراژ پایانی بیدار شدم!
یادم نبود چهارشنبه سوری است.چهارده مارس و مِقکدی را چه کار به آخرین شب چهار شنبه سال!اگر این هموطن را وسط راه نمی دیدم نمی فهمیدم ...

همه جا امن و امان است. از صدای ترق و تروق هم خبری نیست. اینجا،حتی خیابان خوابی هم در کار نیست که دل به آتش نیمه شب اش در یک محله پرت و پلا خوش کنی. ...
بوی عید ...

گفت خانه تکانی داریم. کمد ات را تمیز کنیم؟
گفتم نه! با خودم فکر کردم کمدِ خانه ی آفتاب، باغ مخفی ام بود.
گفتم به آقا ابراهیم سلام برسان. فکر کردم آقا ابراهیم کجایی که کثافت خانه ام را برداشته، وقت دوش گرفتن ندارم چه رسد به خانه تکانی!

گفت خانه تکانی داشتیم.از کت و کمر افتادیم. جات خالی بود. دق می دادی برای کار کردن اما بلاخره کمک می کردی!
خندیدم و گفتم خسته نباشید. یاد تنفرم از روزهای خانه تکانی افتادم و بهانه های چرند برای دَر رفتن از خانه و عذاب وجدان بعدش!
گفت نبودی امسال کابینت های پایین را برایم تمیز کنی.
گفتم آره، راحت بودم!هر دو خندیدیم. یاد جریان بچه بی بابا افتادم و مانیفستی که در یکی از همین خانه تکانی ها سرِ تمیز کردن کابینت های پایین ارایه کردم! شوخی جدی گفته بود پس کی ازدواج می کنی برام هیوا کوچولو بیاری، من هم سرراست گفته بودم ازدواج چرا؟ همین امروز فردا می تونم برات یه هیوا کوچولو دست و پا کنم! ... یادش به خیر!چه آتش بی شعله ای بر پا کردم با این حرف و سر آخرهم یک جورهایی بردم. ...

خانه را تمیز کردم. گرد گیری و کف هنوز مانده. انگیزه خاصی هم ندارم برای بشور و بساب!
امروز به فکر هفت سین چیدن افتادم.از هفت سین دو سین اش را بیشتر ندارم!

3/13/2007

Toulouse-La ville de rose


تولوز،آفتابی است.همه جا کارگران مشغول کارند.شهر پر از خانه های آجری است با آجر های قرمز.بنفشه ها همه جا هستند ...

به این سفر نیاز داشتم.
کفش های گلی-4

شکوفه ها شکفته اند
سفید،صورتی

یاس های زرد
خود می نمایند

خانه ی ما،
یاس داشت،یاس بنفش

3/08/2007

قاصد روزان ابری،داروگ
کی می رسد باران ؟

...

هشتم مارس هزارو سی صد و هشتادو پنج

3/07/2007

یک-

تا بوده همین شکلی بوده. مرگ، بی پولی و فقر،جنگ،سرطان،خیانت و ... همیشه مال دیگری بوده.تا وقتی هم به سر خودت یا یکی از نزدیک ها نیاد مال دیگری می مونه. سلول های اوین هم برای من همیشه جای موکل های بابا یوده یا اسم هایی که شنیده بودم یا آدم هایی که در بهترین حالت در گردهم آیی ای یا کنفرانسی با تجمعی از دور دیده بودم. امروز اما فرق کرد. امروز اسم نیل لابه لا اسم زندونی هاست. این خبر عین آوار خراب شد رو سرم ...

دو-

فرض رو بر این بگیریم که فعال های اجتماعی، یک مشت دنباله رو هستند که ه رو از ب تشخیص نمی دن و به اصطلاح آلت دست هستند. اونی که می ره وسط تجمع درد داره آقا جان! حرکت سنجیده و نسنجیده براش بی معنیه.اون دردِ هست که داره فشار میاره و اعتراض می شه و فریاد. اوین و کتک و ممنوع الخروجی و هزار تا چیزِ دیگه ی ظاهرا از دست دادنی هم سرش نمی شه. دردِ،فریادِ خفه کننده است،شوخی نیست. ... اگر من هم بودم می رفتم،گور بابای شرایط خاص مملکتی ... اسم اش رو بذار حرکت احساساتی ...
همین جا باید اضافه کنم که به نظر من، جمله هایی از قبیلِ نباید احساساتی عمل کرد و باید سنجید و زندان رفتن و کتک خوردن دردی رو دوا نمی کنه و غیره، خوب به دادِ یه عده ای که ناجور می ترسن رسیده. ترس بد نیست،اون بزدلیه، که نمی ذاره بگی نمی آم چون می ترسم،اونه که چندش آوره.

سه-

نشستم،دارم دونه دونه مقاله ها رو می خونم.شرح لحظه به لحظه ماجرا هم. می رسم به عکس هاشون. عکس نیل رو که می بینم دلم می خواد داد بزنم. استاده یه مدتیه اومده بالا سرم و داره بم چش غره می ره. می خوام یقه اش رو بگیرم و تو صورت اش داد بزنم بگم : می فهمی؟ همه شون رو گرفتن ، نیل هم توشونه. ... صفحه رو یواش می بندم و این بار هم این بغض لعنتی رو غورت می دم ... تو سرم رو به همه آدم های دور و برم داد می زنم: می فهمید؟؟گرفتن اشون!نیل هم توشونه ...

2/22/2007

یک وقت هایی هست که یک گند های مفصل و مشروحی می زنی و خوب بعدش یا از خودت خجالت میکشی یا حالت به هم می خورد از وجودت.
یک وقت هایی هم هست مثل این یا این،که گندی در کار نیست ولی از خودت بدت می آید با همه آن چیزهایی که دردت می آورند ...
...

جیب خالی و حال روحی خراب و دو تا امتحان افتضاح ترکیب با مزه ایست!

برای بهتر امتحان دادن و التیام روح به سفر می روم.
جیب خالی را هم اجالتا بی خیال.
ahoi!

ماهیت زندگی اراسموس وبورس های این چنینی،زندگی های پنج ماهه و دوستی های پررنگ ولی کوتاه، هم برای خودش عالمی دارد.
دوستی هایی که به سبب شرایط موقتی زندگی اراسموسی ها شکل می گیرد متفاوت از بقیه دوستی هاست.

سفر به خیر میشا!

2/20/2007

کفش های گلی-3

تجربه های جدید
تجربه های زندگی(!)

تجربه هاست که
جایی میان گلو
برجسته می شود و راه تنفس را می بندد
بغض؟نه!
بغض که نیست!

راه می روی،
زیر بارانی که نمی بارد
روی زمین هایی که چند روزی می شود خیس نیستند.
کنسرت جاز و برق ساکسفون های طلایی رنگ،کمی خستگی از روح ام پاک کرد. ...
کفش های گلی-2

روزهایی هست
که بارانی است.
صبح هایی هست که
یک سرخمودی است و خمودی

تاخیرهای گاه و بی گاه
راه ها میان بر می شود وجنگلی.

2/14/2007

گفتم از تنهایی ها که بگذری،همه چیز خوب است.
گفت تنهایی درد بی درمانی است.
زیر لب گفتم درد؟
گفت دردی که خیلی ها حتی در خواب های بی آرام هم تجربه اش نکرده اند.
تکرار کردم درد،درد،درد ...

عادت می کنیم.به همه چیز.حتی دردهای بی درمان.
کفش های گلی-یک

خستگی ها تل انبار شده
صبح ها که خواب می مانم
صبح ها که برای همه چیز دیر می شود
راه های میان بر جنگلی است و
پوتین های خیس از باران شب گذشته

2/09/2007

کفش های گلی - صفر

امروز هم،مثل دو روزِ گذشته
باران می بارد

بازی ابر و آفتاب
گاه به گاه
کلافه ام می کند
کاهش توانایی های زبانی/کلامی، کاهش پیجیدگی ذهنی

شناختی که از درون به بیرون نمایانده می شود،چیزی خواهد بود بسیار دور از آنچه در ذهن پرورده ای.
چرا نگاه نکردم ؟
یک قهقه ی کودکانه ته دلم مشغول تاب بازی است ...

1/31/2007

کمی طورِ دیگر!

رفتم برای ویزیت پزشکی برای کارت اقامت.تست ریه و عکس از ریه ها.ریه ها مشکل نداشت،ستون فقرات انحراف دارد!مثل اینکه با انحراف ستون مهره ها هم می توان در این مملکت اقامت داشت.خیالم راحت شد!

1/22/2007

قرارداد می بندیم!

1/21/2007

یوسف هم داره بزرگ می شه ...
دو روز بند کیف ام رو گاز گرفت و با من اومد مدرسه. روز سوم ازش پرسیدم میای،غر کوچولویی زد و گفت خوابم میاد.گذاشتم بخوابه.شب شد و من خسته برگشتم خونه. از خستگی بود یا دلِ تنگ ، نمی دونم،زده بودم زیرِ گریه که دیدم داره موهامو می کَنه. داشت نازم می کرد،اینو وقتی دهن اش از اعتراض من باز مونده بود فهمیدم. ... بعدش هم فهمیدم بزرگ شده ...
دیشب قبل از اینکه خوابم ببره داشت میگفت قصد داره بره سفر،اون هم بَک پَک ...
تو نگاه ،هیچ

چشم هات، نگاه ات
هر دو را با هم
زیبا می یابم.زیبا.
اکنون زچه ترسیم که در عین بلائیم ...

آره رفیق!وقتی بیایی، می بینی.لمس میکنی،همه چیز اش رو.از نزدیکِ نزدیکِ نزدیک. ناگهان خودت رو از اول می بینی. دوباره می بینی. ... همه ترس هات بی رنگ و بی معنی می شن. ... هم اندازه خودت شاد می شی،قدِ یه دنیا غصه می شینه رو دلت. ... گریه می کنی به اندازه تمام عمرت. ... نفس می کشی ،عمیق...

پ . ن -آنارخوس باورم نمی شه آخر این هفته دارم ات!
کمی عاشقانه رقیق،آرام ...

دل ام هوای اون خونه رو داره. با سماور اش که قل قل اش از یه چای خوش مزه می گه. با شومینه اش که دودِ سیگارم رو بالا می کشه.با مبل کنار شومینه اش که توش لم داده باشه.با خودم که روی دسته مبل کنارش نشسته باشم و بهش زل بزنم و تابِ نگاه ام رو نیاره ...
از بی معنی با معنی تر ...

این هفته هم تمام شد،با روزی ده ساعت کلاس، با سلام های بی معنی،با شب خوش های بی معنی تر .

1/17/2007

ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم
از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم

آره رفیق!اینجوری هاست!البته که نه که بد شده باشه ها!!
L’amoure de vacance!

از این عشق های کوچولو و کوتاه.پر شدن از این حس های خوب،از پر کشیدن برای دیدار دوباره. از این حالی به حالی شدن هایی که مالِ خودِ خودته. ... از این عشق های دوره تعطیلات ...