12/15/2006

چه خبر شده ؟؟؟ گردی چیزی در هوای تهران پاشیده اند؟؟؟ خبر عروسی است که از این ور و آور می رسد!این یکی با آن یکی مزدوج شد. زوجه این یکی هم یک هو از کجا پیدا شد نفهمیدم!مادر رفتند خواستگاری ؟!! این دو تا هم که طرح دوستی ریختند! ای بابا! چه عرض کنم!مبارکا باشد!!!
Baiser volé

همان روز اول شروع دوره هارمونیزاسیون،نگاه های بی پروای او و نگاه های دزدکی و زیر چشمی من هم شروع شد.بعد هم که شب زنده داری بود وشراب و موزیک با دوستان یا تنها.هواس من به کارینِ او بود،هواس او به گیومِ من!بعد از ظهر آخرین روز تعطیلات من و گیوم با هم رم کردیم و زدیم به کاسه و کوزه هم و من هم بند و بساط را از خانه اش جمع کردم و برگشتم به اتاق نه متری ام . ... در یکی از این شب های موزیک بود که فهمید تنها هستم وبوسه های دزدکی ... ای وای از شب کنسرت جِس. سه تا ودکای دوبل کارم را ساخت!هواس ام به کارین اش نبود ... خراب شد.با هم خراب کردیم. حالا من ماندم و خاطره آن شب های شراب و موزیک ،دلتنگیِ آن دوستیِ خوشگل و سلام های مودبانه و رسمی سر صبحِ مدرسه .
چند روز پیش ایمیل آبجی خانوم،مبتنی بر انداختن کوسه در مخزن زندگی ،را دریافت کردم.با مزه بود!از چالش و این داستان ها صحبت می کرد... با یک بررسی روی زندگی خودم -در دو مقیاس ماکرو و میکرو- یک چیزهایی یادم آمد! فکر کنم بیست و اندی سال پیش بود که کوسه ای در مخزن زندگی من وچندین ملیون نفر از هم وطنان افتاد.یک عده را که غورت داد،آن هم درسته!یک عده هم قایم شدند،یک تعدادی هم به تکاپو افتادند،هر تکاپویی بخواهی!(مثلا همین مخزن عوض کردن!) این از بررسی ماکرو.
اما میکروش!به خودم و زندگی شخصیم که نگاه کردم به نکته ای رسیدم!! (عجب!!!) ... سرکارِ خانوم!آبجیِ محترمه که عزیزِ دلمی!!!آن چیزی که افتاد در زندگی بنده،کوسه نبود!یک کک بود که یک راست راهِ تنبان من را پیش گرفت و تا من را به این آبادی نرساند ول ام نکرد.ضمنا چالش و این داستان ها هم یک جورهایی آوازِ دهل است!خواستی نزدیک اش شوی باید هوای گوش ات را داشته باشی .علی الخصوص که دهل اش فرانسوی باشد!!!!
مقصود از این همه پرحرفی این بود که شمه ای از عمق تفکر و نکته سنجی ام را برسانم.به کی و کجاش را هم نمی دانم!!

12/11/2006

در یک انتظارِ کافه گونه متوسط ...
دخترک با کلاه مشکی اش،با پالتوی قرمز اش می گذرد.
دخترک می ایستد
دخترک کلاه اش را تقریبا بر می دارد
حرکت گردن و جابه جایی موهای لخت
تکان دهنده!
جواب نگاه هیز و ممتد من یک نیم نگاه خالی است
ای دخترک با کلاه مشکی!
حدس های یک عصر جمعه ...

دوست پسر ماریون،تا کمر از پنجره خم شده تا در این بعد از ظهر سیگاری دود کند.
کمی خیره به روبه رو،یک نگاه به چپ،یک نگاه به راست،یک پک به سیگار
دوباره از نو چانه اش را به آرنج تکیه می دهد
هه هه!حالا،دوست پسر ماریون،دماغ اش را با آستین اش پاک کرد
من هم هوس می کنم تا کمر از پنجره خم شوم و سیگاری آتش کنم

متوجه نگاه دزدکی ام شد.ای وای!این پسرک دوست پسر ماریون نیست
این پسرک دوست پسر ماریون نبود
قاب پنجره را خالی و نیمه باز رها شده ، باز می یابم.
ای بابا! چه شهر شلوغی داشتیم ما روز پانزده آذر....عجب رنگ و لعابی داده بودند چپی ها به برنامه با آن پلاکاردهای سرخ ... دوست داشتم لحن فراخوان تجمع را گرچه به نظرم چیزهایی کم داشت ... یاد آن روزها را با خودم آورده ام اینجا،تردید ها و ترس ها و سوال های همان روزها هنوز همان است که بود ...عکس ها را که دیدم،ته دل ام یک طوری شد ... انگار تعداد آب از سر گذشته ها بیشتر شده ... چیزهایی هست.همیشه بوده،چیزهایی برای از دست دادن.ترس از دست دادن اما چرخیده.رنگ عوض کرده. ... نه آن همه ترس ناخودآگاه کودکی و جنگ را انتخاب کرده بودیم و نه این خفقان هر روزه را ... صدای آژیر قرمز و هیجان دویدن به سمت زیر زمین،بازی با مزه ای بود،نه؟ ...

12/04/2006

هوا باز شده کمی.رمق نوشتن ام هم مثل اینکه کم کم رو به برگشت گذاشته!در این بی کاری استثنایی روز پروژه و این باطری رو به اتمام پرتابل نوشتن ام گرفته!!! ...
این بار واقعا تنهاهستم...یک قهوه ماشینی و یک سیگار گزینه های مناسبی به نظر می رسند...
دو روز و نصفی هست که پشت سر هم باران است و باران.اینجا انقدر مرطوب است که از بوی خاک باران خورده اما خبری نیست.آخ اگر بدانی چقدر دلم هوای بوی خاک نم ناک دارد ...
زنده ام!
حرف زیاد است برای گفتن،مجال و حوصله اش را پیدا نکردم ...