10/29/2006



Can I? Could I?

در اتاقی ... نه!
در آپارتمانی که جایی نزدیکی های آخر دنیاست
مثل یک غار ... نه!
مثل یک قبر،
در سکوت و بوسه شناور می شوم
با چشمانی که نمی دانم،
نمی توانم
میزان عاشقیت اش را
تخمین بزنم.

احاطه شده در ساختمان هایی به همین بلندی که فقظ کورسویی از آفتاب نادر شهر را ببینی،من هستم و حسی از درون که مامنی است برای خلاصی از زندگی های کودکانه با هاله ای از بلوغ. منشا الهام شاید!

10/27/2006

ناراحت بودم که چرا کتاب بابا لنگ درازم را همراهم نیاوردم. حالا خودم یک پا جودی آبوت شدم بدون گیس های بافته شده! ... البته اگر این تمایل شدید و مسلط به تنهایی و سکوت امانم دهد ...
می دانی؟!
به نظرم این بار با بارهای قبلی فرق داشته باشد
من از جای دیگری می آیم
و تو از همان جا
که من
هیج وقت
بدان تعلقی نداشتم .هیچ وقت!

آخر می دانی؟!
آن زن خیلی وقت است که گریخته است
و شاید برای همیشه!

در حالی که تمامی درها بازند
چگونه می توان کنجکاو نبود
و همینطور فضول!؟

بیا نگاهی بیندازیم
و کمی زندگی خصوصی بدزدیم!
باشد؟!!!

10/23/2006


آنجا که شهر تمامی نقاط انزوا را در هم می کشد ...

10/19/2006

همه جا هست
انکارش نمی توان کرد
و اینجا که تمایلی برای فریاد وجود ندارد
بیشتر در چشمم فرو می رود

هنوز برای دیدن خیلی چیزها پر می کشم
و پلک هایی که جلوی دیدم را می گیرند.

قفس است و پلک و دریچه
تمنایی اما برای رهایی نیست
همه در توهم رها بودن فرو رفته اند!!!
و این گردنبند ونیزی ...

اینجا چراغ قرمز ها فراوانند
و تمام شانس تصاحب یک تن در پارک زیبایی خلاصه شده است

دریچه چشمان زل به جلو دارند و هیچ نگاه خیره ای نیست که زیرش مچاله شوی!
تمام واژه ها ناگهان به هیاهویی بی معنی تبدیل می شوند
و من در میانه روز
در یک رویای عمیق فرو می روم ...

10/16/2006


و حالا بعد از این همه رفتن
دیوانه وار عاشقانه هایت را جستجو می کنم...

10/08/2006

almost me ...
almost you ...
بطالت یک روز آفتابی تعطیل...

10/03/2006

شفافیت

رقصم گرفته بود

پیرانه سر،دیوانه وار

تنها،تنها رقصیدم


... آنجا کسی نبود

غیر از من و خیال و تنهایی ...

شفافیت

شفافیت!!!



اینجا ابعاد شفافیت خیلی گسترده است.مخصوصا شب ها که چراغ ها روشن می شود و مخصوصا برای من که به اتاق های بلوک بی مشرف ام و می بینم که اینجا و آنجا،در این اتاق و آن اتاق زندگی چطور جریان دارد.راست میگویی!دید میزنم و دید زده می شوم.چند وقتی است بی خیال پایین کشیدن کرکره شده ام.اینطور صدای باران را بهتر می شنوم ...

یا اینجا همه چیز شفاف است یا من از جنس سرزمینی هستم که همه چیز اش هزار لا پوشانده می شود. اینجا نیازها ساده بیان می شوند.داشتن چند تلفن وقت و بی وقت از عرب و عجم و زرد و سیاه که : "خوشگله!امشب دلم میخواد بات بخوابم،هستی بیام پیشت؟" برایم عادی شده! ... یا از این ساده تر، وقتی دست شویی هستی و در کابین بغلی-دوش-یک نفر حضورت را فراموش می کند و زیر آب مشغول یک خودارضایی پر حرارت می شود!...

همسایه عرب ام همراه دوستانش در این ماه مبارک روزه می گیرند و ساعت سه صبح،سحر گاهان،برای درست کردن سحری طویله قشنگی در راهروی آخر بلوک سی،در همسایه گی ام،بر پا می شود!!!

دراینجا،مجموعه 603 اتاقه لا بری،لیموژ، زندگی به معنای حقیقی اش در جریان است.تا به حال انقدر برهنه با زندگی روبه رو نشده بودم.

کنار درس،مشغول به کسب تجربیاتی هستم که در جعبه هیچ عطاری نظیرش یافت نمی شود!!!!