8/30/2006

به کانگارو فکر نکن.به کانگارو فکر نکن.به کانگارو فکر نکن.به کانگارو فکر نکن.به کانگارو فکر نکن و ... به کانگارو فکر نمی کنم.می خوابم،چند ساعت یا حتی چند روز متوالی.اما چشم هایم را که از هم باز می کنم، یک گله کانگارو با آن پاهای پهن در سرم ورجه وورجه می کنند.این همه کانگارو؟! ... پلک هایم چه ضربانی دارند!ضربان های نامنظم و محکم تر از تپش قلبم!
ته فنجانم می گفت پانزده روز. سرعت همه چیز بیشتر از درک من از گذر زمان شده. بی صبرانه این منِ دیگر را انتظار می کشم. .... در اتاق های انتظار مطب این دکترها، عجب حس های شاعرانه ام از خط بیرون می زنند!!!
این روزها رادیولوگ ها هم دروغگو شده اند! عکس های رادیولوژی که هیچ چیز را نشان نمی دهند. می گویند همه چیز آن توها خوبِ خوب است.
اما،"یه چیزی" هست در دلم که باید استفراغ اش کنم.
"یه چیزی" هست در گلویم که باید گریه اش کنم.
"یه چیزی"هست در سرم که باید فریادش کنم.
"یه چیزی"هست.اما این عکس های سیاه و سفید نگاتیو می گویند هیچ چیز نیست و من فکر می کنم که چه بی شرمانه دروغ می گویند.

8/29/2006

چرکنویس


حکایت آدم های متزلزل است شاید هم مردد. با کمترین حرکتی سفیدِ سفید می شوند،حتی بیرنگ! کافی است کمی جریان سیال گرما بهشان برسد. یک نگاه کافی است. تنها آن موقع که می فهمند داستان این نبوده با خیال راحت شلوارشان را خیس می کنند. آن موقع که بین رفقا هستند.

8/24/2006



Dans le monde de la folie,il n’y a plus rien,ni betise,ni intelligence.C’est la fin du manicheism,de la responsabilite,de la culpabilite …

(M.Duras)


پ.ن ترجمه اش می شه همچین چیزهایی :در دنیای جنون ،هیچ چیز وجود ندارد،نه حماقت،نه تیزهوشی.این پایان مسئولیت،گناه کاری ... است.

8/22/2006


آمِلی،دختری از مونمارت

آیا آملی در دنیای ما وجود خارجی دارد؟ می شود مثل آملی زندگی کرد؟یعنی گارسون بار بود،با رنگ و وارنگ آدم سر و کله زد،همسایه های عجیب و بعضا آزاردهنده داشت،عمیقا تنها بود و با این احوال برای عشق وقت گذاشت و از کمک کردن به مردم به لذت عمیق رسید و هزار جورِ دیگر خوشحال بود.می شود؟ (نیل فکر می کند که کاملا امکان دارد.)
شاید،برای بعضی روزها. شاید برای بعضی روزها بتوانم کاملا به لذت های کوچک و عمیق ام آگاه باشم و به سمتشان حرکت کنم. اما نه همه روزها.
باز هم به همان نقطه رسیدم.برای خوشحال بودن و احساس لذت کردن ،مثل یک حیوان دست آموز تربیت و شرطی شده ام/ایم. مثل خیلی چیزهای دیگر.

دیروزها ،غمگین تر،معترض تر،شادتر،عاشق تر ...

بهانه ای پیدا شد برای مراجعه به آرشیو وبلاگ ام. در این چیزی نزدیک به سه سال بلاگیدن، این دومین باری بود که به آرشیو ام سر می زدم و اولین باری بود که کامل، همه ی نوشته ها را از فروردین هشتاد و دو تا امروز، خواندم.
عجیب بود.خیلی عجیب. هم حال و هوای آن روزهایم و هم نوع بیانی که داشتم. مقایسه موجودی که بودم با چیزی که امروز هستم حس های درهم و برهمی از شادی و دلتنگی و افسوس در من ایجاد کرد.
افسرده بودم؟ شایدوشاید هم نه. وقتی آن روزهایم را می خوانم، به نظرم می آید که انگار همه چیز برایم پررنگ تر بوده.شاید هم پررنگ تر می دیدم. ااندوه هایم اندوه بود،پر از غم و درد. درد را حس می کردم با وجودی که حتی منشا اش را به یاد نمی آورم! شادی هایم، درست مثل شادی های کودکان پر از قهقه بود.آن قهقه را از نوشته هایم شنیدم. معترض بودم؟شاید و شاید نه. هر یک کلمه از روزنوشته ها ، نشان از اهمیت آن روزانگی ها دارد. برای آن روزهای پررنگ دل تنگ شدم. برای آن طور عاشق بودن ها و آن طور فریاد زدن هایم!

شادم. شادم که در همان دغدغه ها گرفتار نماندم و خارج شدم. آنچنان آن روزها برایم تمام شده که انگار نه سه سال،که سی سال از آن روزها فاصله دارم-سه سال که هیچ،حتی از یک سال گذشته- از آنچه دیروزها بودم.
دیوانه تر بودم.از این مطمئنم. خیلی هم دیوانه تر. یک جور شیدایی ناخودآگاه که اتفاقا چقدر هم به من قدرت می داده.با دقت کمی، سیر دچار شدن به این یبوست عاقلانه فعلی ام را در می یابم.درمانی هست برای این مرض آنالیزگری و فرمول کنندگی و دوراندیشی ای که گرفته ام؟!

8/18/2006

Amateur

آماتور یک شوخی بود با زندگی خشن و خطرناک نیویورکی –یا حتی هر زندگی شهری از این دست-.یک شوخی جذاب. خشونت های فردی و کاری یک تاجر پورنوگرافی که حالا دچار فراموشی مطلق شده با ذهنیت ها، آرزوها و زندگی انتزاعی ایزابل،راهبه سابق، آمیخته شده و در کنار همه اینها سوفی،یک پورن استار پر طرفدار ولی خسته از زندگی سابق اش .هر سه نفر شروع به ساختن مجدد زندگی شان می کنند و سعی دارند تا همه چیز را متفاوت از آنچه تا به حال بودند، ببینند و لمس و زندگی کنند.اما بسیار ناشیانه! گفتگوهای این افراد با هم جالب و شنیدنی است.
آماتور را دوست داشتم.نه صرفا به خاطر کیفیت سینمایی اش، که به خاطر حال و هوای فیلم. اینجا کسی گناهکار یا بی گناه نبود.فضای سبک و سرعت زیاد فیلم باعث شد بعد از مدت ها به وادی تخیل و انتزاع پرتاب شوم.

8/16/2006

مستِ مست ام،که تمام فکرهای دنیا هجوم می آورند و من پوزخند می زنم به این جنجال. ... ترس هایم را با یک دست،محکم پشت سرم نگاه می دارم و با دست دیگر هول هولکی خستگی هایم را زیرِ کرم پودر مخفی می کنم. ... این طور بود که دلتنگی هایم زیر نوازش آن دست ها خیالاتی شدند و تمام شعر های دنیا در ذهنم منهدم.
هر کدام از این خنده ها،این خنده های زیبا-پشت هر کدام یک زندگی-شیاری طولی روی روحم می سازند. تنها که می شوم تازه می فهمم ترک ترک شده ام. هر تکه یک رنگ.
(به یاد شب بیست و پنج مرداد کنار زنان زیبای زندگی ام)

8/15/2006

وسوسه های موندنم...

8/13/2006

برگشتم!

8/08/2006

به سفر می روم.کردستان،سرزمین پدری، که تاکنون ندیده ام.از آخرین باری که با خانواده هم سفر شدم دو سالی می گذرد!آنقدر هر بار که سفر رفتیم،زیر آسمان خدا خوابیدیم یا چادر زدیم یا سر از جاهای عجیب در آوردیم و همیشه برای غیر منتظره ها خودمان را آماده کردیم و در کنارش کوله کشیِ درست حسابی داشتیم ،فراموش کردم چطور باید برای یک سفر تر و تمیز و روی برنامه جمع و جور کنم!!!!

8/07/2006

All about my mother

دیدن-
فیلم به زبانی که نمی دانم-اسپانیولی-و بدون زیر نویس بود.من و نیل خودمان را با تصاویر پررنگ "آلمادوار"ی مشغول کردیم.تصاویر پررنگ و کنش و واکنش های اغراق شده ولی غیر آزاردهنده.به نظر می رسید تمرکز فیلم روی روابط زنانه است.موازی اصل فیلم،به داستان پردازی و حدس زدن روابط در فیلم مشغول بودیم.آنجا فیلم دیگری درحال ساخته شدن بود!

بعد از دیدن-
بلافاصله سراغ اینترنت رفتم.گوگل سرچ .آنچه لازم بود درباره فیلم جمع آوری کنم،جمع کردم و کنار هم گذاشتم و مشغول شدم.داستان فیلم بسیار جالب تر از آن بود که ما ساخته بودیم!
وقتی داستان واقعی را با آنچه خودمان خلق کرده بودیم مقایسه می کنم، تازه می فهمم که علی رغم همه ادعاهایم چقدر در کلیشه های رایج زندانی هستم. حتی موقع خیالپردازی، روابط منطقی مرسوم را رعایت می کنم و این یعنی زندانی کردن آزاد ترین بخش ذهن ام - تخیل – در محدوده های منطقی از پیش تعریف شده.خجالت آور نیست؟!

دوباره دیدن-
دوباره دیدن فیلم با دانستن قسمتی از دیالوگ ها و کل داستان لذتی دوباره داشت.مرور روابط "زنانه" با نگاهی از بیرون برایم جالب بود. کنار هم قرار گرفتن المان هایی مثل راهبه ای که اچ آی وی مثبت و باردار بود،زن ساده پرستاری که با فاحشه اشتباه گرفته شد و روابط روزمره ای که دست کمی از روابط روی صحنه تئاتر نداشت این فیلم را برایم دوست داشتنی می کرد. نگاه هتروسکسوئلی کاملا مسلط بود گرچه به نظرم آلمادوار تلاش کرده بود یک جریان سیال زنانه در فیلم برقرار کند.همین نگاه به علاوه مقداری جنسیت زدگی معمول باعث شده کل روابط مادرانه،زنانه و حتی نگاهی که به ترنس-سکسوئل هایی که جراحی کرده بودند و از لحاظ فیزیکی "زن" شده بودند،نگاهی کاملا تجاری شود. افسوس می خورم چرا فیلم زیرنویس نداشت.احتمالا دیالوگ های قوی ای را از دست دادم.

8/05/2006

.حس غریبی است.خیلی غریب.انقدر که پس پشت چشمان خودم غریبه می شوم
وقتی بی پروا می گرید
وقتی آرام و بی صدا می گرید
وقتی بغض اش در نفس های مقطع اش می شکند ...

8/04/2006

چین چینی ها ...

با آن مانتو های پایین تنه دامنیِ چین واچینی همه جا را برداشته اند و تلق تولوقِ صندل ها بیداد می کند!
ارتفاع موهای جلوی روسری هم که مورد مسابقه است. نسل ما صاف و صوف های عشق کانوِرس رو به انقراض است. ... شاید هم اینرسی من نسبت به تغییر مد لباس زیادی بالاست!
حال خوب

یک-
در جریان تجربه های روزمره قرار گرفتن را دوست دارم.نه خود تجربه به صورت خام،که هیجان ها و قلیان ها ی حاصل از آن تجربه.(برای همین وبلاگ های روزمره نویس و یا آن دسته پست های وبلاگ تراپی را بسیار دوست دارم و معمولا این ها را به پست های مقاله وار ترجیح می دهم.) به واسطه یک اتفاق یا قرار گرفتن در یک موقعیت، هزار تکانه حسی را تجربه می کنیم.شادی،تعجب،اندوه،شیدایی،سرخوشی،پشیمانی و ...توقف در لحظه های هاج و واجی، وقت گذرانی با گیج و منگی ها، برایم لذت بخش و حتی لذت آفرین است. به نظرم اینجاست جایی که آفرینش اتفاق می افتد.
دو-
برای رسیدن به همان لذت، مخصوصا از نتیجه گیری اجتناب می کنم، از درس عبرت گرفتن. شاید این مکانیزم دفاعی ام باشد در برابر تربیتِ مسلط محیط فنی دانشگاه ،همان متلک معروف آنارخوس: بچه های ریاضی. (محیطی که از تو می خواهد که نتیجه گیری کنی ، از هر وضعیت آشفته ای جمع بندی قابل قبولی ارائه کنی و در مقابل این توانایی به تو پاداش می دهد.) یک مکانیزم نیمه ناخود آگاه برای حفظ تعادل روحی. برای همین هم حالت های اغراق شده -واقعی- ناشی از تاثیر الکل را دوست می دارم.شناور شدن در موقعیتی که از هرگونه دوراندیشی فاصله دارد. ... این طور، یا در رده هنرمندان قرار می گیری یا خطرناک ها یا خارجی ها! (یارو هنریه،دیوونه است،خارجیه!) قسمتی از تنفر ام از روانشناسی و روانپزشکی و علم مشاوره و ... از همین جاست.
سه-
از این لذت و تمایل حرف زدم. از لذت منگی و هاج و واجی و شیدایی (کس خلی) و شناور شدن در سرخوشی اش. از تنفرام از نتیجه گیری و فرموله کردن و نسخه پیچی هم گفتم. حالا هم تحت یک پست وبلاگیِ نیمه گزارش وار این لذت و تنفر را برای خودم جمع بندی کردم! به نظر می رسد به "بچه ریاضی" بودن مبتلا شده ام!