7/31/2006

این روزها در حال تهیه انواع و اقسام چک لیست هستم.
لیست چیزهایی که باید با خودم ببرم.
لیست خرید هایی که باید انجام بدم.
لیست دکترهایی که باید برم.
لیست کارهای نا تمامی که باید پی گیری کنم و به یه جایی برسونم.
لیست آدم هایی که باید بیشتر باهاشون باشم و برای مدتی که نمی بینمشون ذخیره شون کنم.
لیست افرادی که باید باهاشون خداحافظی کنم، خیلی رسمی و فرمالیته.
و صد البته لیست افرادی که قبل از رفتن باید یه حالِ مبسوطی ازشون بگیرم،اون هایی که باید با جفت پا برم تو صورتشون، یکی از استادای اون خراب شده هم هست که شاید عزمم رو جزم کردم که برم عینک اش رو خورد کنم تو صورتش.دانشنامه رو که بگیرم شاید رفتم دانشگاه رو آتیش زدم!آی بچسبه بهم!یه چند نفری هم هستن که کافی با لبخند بهشون اعلام کنم دارم می رم،احتمالا خوشگل می چزن!هه هه!لیست آخری داره خوب بلند بالا می شه،سنگینی و اضافه بار که نداره هیچ،به سبکی هم خواهد انجامید ...

چیه؟!چرا اینجوری نیگا می کنی؟!
بعضی وقت ها اعمال خشونت جواب می ده.حتی تصور و رویا پردازی در باب خشونت،مثل موارد فوق الذکر، دل آدم رو خنک می کنه!آره عزیز،ایجوریاست!

7/30/2006

Im a big big girl
In a big big world
Its not a big big thing
If you leave me …

But I do do feel
That I do do will
Miss you muuuuucccchhhhh

7/27/2006


شمعی برای صلح

نه مفسر سیاسی هستم و نه کارشناس مسائل خاورمیانه و نه مطالعه ای روی وضعیت سیاسی و استراتژیک لبنان و فلسطین واسرائیل دارم.هیچ تحلیلی،که هیچ،حتی اظهار نظری هم نمی توانم درباره فاجعه فعلی لبنان بکنم.
فقط یک شمع اینجا روشن می کنم،مثل خیلی های دیگر در وبلاگستان،تا یادم بماند این روزها هر بار تصاویر مربوط به جنگ را می بینم اعماق وجودم می سوزد،تا یادم بماند احساس بدی که از این جنگ دارم،تا یادم بماند چقدر ... بحث گرفتن آتش جنگ به ایران بود،آنا گفت: فک کن تو لیموژ نشستی ،از تی وی داری میبینی که رو سر ما دارن گر و گر بمب می ریزن ...فکر کردم.روزی هزار بار این صحنه جلوی چشمانم می آید و می لرزم.
من می ترسم.همین.

7/25/2006

آخ که اگر بدانی چه دردی دارد زن بودن . آن قدر که گاهی اشکم در می آید و جایی ته دلم می سوزد از نمی دانم کدام درد بی درمان . ای کاش می فهمیدی چه می گویم . ای کاش می دیدی ، می شنیدی ...
یکِ افقی-این روزها زیاد زده می شود.

ز ر م ف ت
Pour quoi tu m’apple maman alor que je suis papa

تمنای رهایی از قید دلالت های معنایی. اینگونه در قید چهار چوب تصاویر ذهنی زنده و مرده،کابوس ها،تجسم های دراماتیک،هذیان ها و ... گرفتار شدم.در این وادی شکرک زده دست و پا می زنم. قسمت رقت انگیز ماجرا جایی است که به تکان دهنده ترین وقایع با همین چشم نگاه می کنم و برای بیان اش هم از همین کلمه ها استفاده!

7/21/2006

Betray



بیست و چهار تمام.
در نقطه صفرِ تکرار شونده زندگی ام
چقدر احساس تهی بودن می کنم!


پس نوشت 1- یادم باشد تولد بیست و چهار سالگی ام در روستای زیبای ایگل با گیلاس های رسیده، در کنار ترانه ، آنا، نیل –سه نفر از موجودات زیبای دنیا- و صد البته کِلِمان، فرانسوی غر غرو.
در همین فضا،در همین موقعیت،بسته ای به من هدیه شد،که به خاطر داشتن اش به خودم می بالم و به خاطر هدیه گرفتن اش احساس غرور می کنم.
پس نوشت 2-همراهی این شاعر بیدار،چه صبح زود که از برنامه صخره نوردی اش گذشت و ما را در ایگل همراهی کرد و چه حضور بعد از ظهرانه اش در جمع دوست داشتنی ترین اوباش (!!!!) های دنیا، برایم بسیار مطلوب بود.
پس نوشت 3- پایان خوش آیندی برای روز تولد است وقتی خواب آلودی به واسطه می خوری شبانه در برنامه صبح روز بعد جایش خالی می شود، اما شب با یک هدیه زیبا به درِ خانه ات می آید.
پس نوشت 4- خوش حال باش که وقتی هفت و سیزده دقیقه صبح اس ام اس تبریک ات رو گرفتم، برایت ریپلای نزدم : فاک یو.

7/19/2006

با خودکار قرمز


اشیا را تسلیم می کنیم. به آرامش دورغین اش که می رسیم ، به سرکوب دست می زنیم و تخریب. به انتزاع پناه می بریم، این طور انگار سبک بار تریم.
جای فنجان قهوه یا لیوان چای روی کاغذ را دوست دارم. یاد لذت های کوچکِ بینِ کارهای تل انبار شده می افتم.
Viol

دو روز متوالی.هر دو روز،وقتی صبح از خانه بیرون زدم،پس از چاق سلامتی با نگهبانِ لابی،اولین برخوردِ رو در رو ام،با دو مردِ جوان بود. از آن مردانِ جوانی که با نمایش آلت تناسلی، احوال روحیِ بهتری پیدا می کنند. نفر اول به بهانه پرسیدن یک آدرس پرت و پلا من را متوجه خودش کرد و نفر دوم خیلی ساده از پشت سر گفت خانوم! و نمایش کوتاه اجرا شد! هر دو بار مبهوت شدم و مستاصل. میخ کوب شدم و فقط در چشم هایشان نگاه کردم.نفر اول گفت ببخشید و دو پا داشت،دو پای دیگر قرض کرد و در رفت.نفر دوم هم بدون گفتن ببخشید به سرعت دور شد و خودش را در کوچه پس کوچه ها گم و گور کرد. ... کمترین ایده ای نداشتم که باید چه می کردم. (هنوز هم ندارم!) اول احساس کردم در حال از هم پاشیدن هستم و قربانی. قربانی شمایل بدنی ای که در انتخاب اش دخالتی نداشتم.قربانی تربیت ای که از من یک موجود منفعل ساخته و درجا نمی توانم این طور افراد را گوش مالی دهم.بعد فکر کردم،اگر من در کانتکست (موقعیت؟) دیگری تربیت شده بودم، شاید اگر از لحاظ رابطه جنسی در مضیقه قرار می گرفتم دقیقا همین نمایش را اجرا می کردم. بعد هم نتیجه گیری کردم که این یعنی خشونت و اقتدار اخلاق و نتیجه مبرهن نظام های تربیتی بیش از حد اخلاق مدار. ... حالا هم دارم به این فکر می کنم که این طور افراد را هزار بار به آن مریض های فکل-کراواتی و ادکلن زده ترجیح می دهم.

7/17/2006

A l’interieur


دل ام یک "چیز" کوچک می خواهد.یک چیزِ کوچک که خوشحالی بزرگی برای ام درست کند. یک چیزِ کوچک مثلِ برخورد اتفاقی با چند خط شعردوست داشتنی، یک خبر خوب، دیدار اتفاقی با یک دوست قدیمی، یک فیلم خوب، یکی دو ساعت کافه نشینی با یک آدم جالب، برخورد با یک پست وبلاگی دلنشین،یک هدیه کوچک و مهیج یا ... این روزها خیلی به دل خوشی های کوچک احتیاج دارم، برای سرپا ماندن.

7/15/2006

کی می رسد باران ...

خسته ام.عصبانی ام.کلافه ام.ناراحت ام.بلاتکلیف ام. غمگین ام.
خسته ام از این گره های بی مورد و مزخرف و الکی ای که هر روز داره تو کارم می افته.خسته ام از هر روز صبح تا ظهر رفتن به اون دانشگاه خراب شده و تسامح و تساهل (!!!!!!!!) کردن با عمله های اداره آموزش در حالی که کمتر از دو هفته به امتحانم مونده و آمادگی کافی ندارم.
عصبانی ام از موجوداتی که توی روم لبخند می زنن اما می خوان سر به تن ام نباشه و هر بار که من رو می بینن برام دست هاشون رو باز می کنن تا بغلم کنن در حالی که اگه کسی اون دور و بر نباشه چشم هام رو در می آرن.نه که من چیزِ خاصی باشم، گشادی و وازدگی خودشونه که به اینجا رسوندتشون.از حسود هایی که فقط نتیجه کارت رو می بینن و می خوان منهدم ات کنن و جون کندنی که پشت نتیجه کارات هست رو نمی بینن.
ناراحت ام از این دَیووس هایی که دور و برم جمع کردم.از این تیریپ روشنفکرایی که در هر نشست مخت رو به فاک می دن و وقت زن گرفتن اشون می رن دنبالِ یه دخترِ خونه و یه لَله برا توله هاشون. از این تیریپ عوضی هایی که سال به سال پیداشون نیست و وقتی به پایین تنشون فشار می آد عاشقانه ترین اشعار دنیا رو برات از بَر می شن. از این تیریپ عاشقای شیدا که میدونی نیم سانت بری طرف اشون یه هو ازت دل زده میشن!
بلاتکلیف ام.انقدر وضعیت لب مرزیه که نمی تونم به هیچ طرف اش امیدوار شم.نمی دونم باید یواش یواش بارو بندیل ببندم یا باید خودمو برای ریجکت شدن و ویزا نگرفتن و یه سال دیگه تو این خراب شده موندگار شدن آماده کنم.هر دوش به یه اندازه محتمله.از این ور و اون ور هم که شکر خدا انقدر داره چوب میره لا چرخ ام که کم مونده خودم راسا اقدام به انصراف کنم!
غمگین ام.یه بغض گنده دارم،یه فریاد بزرگ. دلم می خواد انقدر گریه کنم و انقدر فریاد بکشم که حنجره ام جر وا جر شه.


قاصد روزهای ابری
داروگ
کی می رسد باران؟؟؟؟؟؟؟؟؟

7/02/2006

من مثل آن بچه هایی هستم که ساعتی را به هم می ریزند تا بفهمند زمان چیست.


(تن دیگری-سخن عاشق-رولان بارت)
در بخش آگهی ها ی روزنامه،"چیز"های قابل توجهی یافت می شود:
لوله باز کنی با نرخ دولتی
!!!!
یک صفحه خالی، و من ایده ای ندارم.کلا!
The Aroma of tea


سقوط را وارونه خیره شدم من
و نمردم و فهمیدم که
اوج گرفتن،دقیقا چه معنی می دهد.

جایی میان هاج و واجیِ انحنا هایِ بی نظیر بدنم
تمام کابوس های دنیا
سیاه،بنفش،سرخ
گردِ هم آیی دارند.
از این همه لمس بی دریغ
-بدون ناله-
به ارگاسم می رسم.

7/01/2006

یک اتفاق ساده

مست تر که شدم، عمیق تر نفس کشیدم
عمیق تر
و عمیق تر تنفس عفیونی اش را
راهی سینه های سرشار از زندگی ام کردم

مست و متوهم از این عفیون
به تمنای غرق شدن رسیدم
ها ها! چه شاعرانه است خواستنِ
غرق شدن در آبی چشم ها، ها ها!

سرِ راه، آخرین باقی مانده های عفیون
به علاوه ی
خونِ لب های متورم از بوسه های کپک زده ام را
در یک توالت عمومی استفراغ کردم
انقدر استفراغ کردم تا
فهمیدم
روی ویرانه ها قدم می زدم، تا
فهمیدم
حامله هستم فرزندِ نا مشروع ام را
و چه کند، زایمان دردناکش را انتظار می کشم

جا به جای روح ام خراشیده شده از
خارش های عاشقانه سرانگشت این همه کثافت
ملالی نیست.تا یادم بماند گوشه های نا معلوم روح سلاخی شده ام