6/30/2006

تا الان بیدار ماندم
با سکوت پیاده روهای شهرم سر گرم بودم
و حالا،آسمان است که هر لحظه پریده رنگ تر از لحظه قبل.
خسته و بی خواب
خوش خیالی هایم پا به پای آسمان رنگ می بازند.

مثل گذر پاندول ساعت از نقطه تعادل
تیک-تاک تیک-تاک تیک-تاک
از ذهنم می گذری و
دوست داشتن هایم تبدیل به سگی دم بریده می شوند
عاجزِ نوازش.

تیک-تاک تیک-تاک تیک-تاک
دنگ دنگ دنگ دنگ
ساعت چهار بامداد.
شهر در امن و امان است
آسوده بخوابید.
ما رو ببین چی فکر می کردیم،چی شد! ( دلِ دیوونه اسیرِ کی/چی شد!)

یک-
همیشه از زندگی شهری،به معنی واقعی آن ،خوشم می آمد و می آید. زندگی در یک شهر شلوغ همواره گزینه منتخبم بوده و هست. و ترجیحی که در این مورد دارم باعث شده ابعادی مثل ترافیک،هزینه های زیاد،همشهری های همواره بد اخلاق و سرخورده و هوای آلوده و سرعت زیاد این نوع زندگی را به سادگی نادیده بگیرم. ... از نوامبر سال گذشته برای مستقل شدن و کندن از خانواده شروع کردم. از طریق شبکه دانشجویان مهندسی فرانسه اقدام کردم تا کار به یک مدرسه عالی سرامیک در یکی از استان های فرانسه که به استان سرامیک فرانسه شهرت دارد،لیموزین، رسید. یکشنبه هم نامه پذیرش و فرم های ویزای طولانی مدت را زیر بغل ام زدند و فهمیدم به احتمال هشتاد درصد ،تا اواسط سپتامبر امسال،به مدت سه سال شهرِ من شهری خواهد بود به نام لیموژ. ... لیموژ کجاست؟مرکز استان لیموزین،جنوب غربی پاریس.شهری بسیار بسیار کوچک،به عبارتی دِه! از دَه توصیه ای که در مورد این شهر به من شد،هشت توصیه مربوط به این بود که مراقب باشم از زندگی یکنواخت این دِه به سطوح نیایم،به عبارت بهتر نپوکم!!! ... کار خدا رو ببین!
یک پِریم-
از سرما بیزارم.هوای سرد نه تنها جسمم که روحم را هم آزرده می کند. وقتی مشغول جستجوی لیموژ در اینترنت بودم به این عبارت دلچسب برخوردم : زمستان های سرد و طولانی! مصاحبه کننده سفارت هم قبل از خداحافظی عینا این توصیه را کرد: میری لیموژ خودتو خوب بپوشون نمیری از سرما! ... عاقبت ما رو باش!

دو-
بعد از تجربه روابط رمانتیکِ رنگ و وارنگ و صد البته به دیوار خوردن های متعدد و تخلیه انرژی شدن های فراوان و در کنار آن، شیطنت های بی رویه ،مدتی بود دلم یک رابطه ساده و با ثبات و نرمال می خواست. یک نفر که کمترین دغدغه فلسفی،فرهنگی،اجتماعی،اقتصادی،سیاسی،ورزشی و ... نداشته باشد و به یک زندگی روزمره مشغول، به دور از هر بحران هویت و جنون ادواری و افسردگی و غیره و ذلک (که تمام این سال ها رفیق شفیق و همدم جدایی ناپذیر من بوده اند).یک رابطه با توجه های مِلو و فرسخ ها دور از خطر ازدواج. یک آدم اندکی اجتماعی که قابلیت همراهی در مجامع مختلف را داشته باشد. همین! ... خانوم (آقا) که شما باشید،چند ماه پیش از لطف آبجی بزرگه، رفتیم یک مهمانی که اتفاقا میزبان خودِ جنس بود! دانشجو خارج تهران،آخرین فیلمی که دیده بود گلنار و آخرین فعالیت فرهنگی، کتاب ادبیات پیش دانشگاهی .اهل موزیک پاپ و کلا فعالیت های پاپ! چی از این به موقع تر؟! تیک و توک و تاک،نه چک زدیم و نه چونه،دکتر اومد به خونه!!! تا سفر کذایی ترکمن صحرا همه چیز خوب و دلخواه پیش رفت. بعد از سفر و مشکلاتی که برایم پیش آمد، آکبند بودن مخِ این گل پسر و دست و پا چلفتی بودنش و یخی بیش از حدش بدجوری توی ذوقم زد.دنبال وقتی بودم برای صحبت تا آخرین فرصت را به خودم و دوست عزیز بدهم که هیچوقت پیش نیامد. ... بعد از هشت روز مفقود الاثر بودن پسرک ، امشب کشفیاتی در مورد شازده به عمل آمد که تکان دهنده بود! خیلی ساده عنوان کنم، شازده به طرز مفتضحانه ای تو زرد از آب در آمد و به شکل نکبت باری دست اش رو شد! ... آخِی! چقدر خندیدم! بنده خدا نمی دانست که من مدت هاست مار خوردم و اژدها شدم.جلو قاضی و ... ای بابا!

6/26/2006

Je n'ai jamais ecrit, croyant le faire, je n'ai jamais aime, croyant aimer, je n'ai jamais rein fait qu'attendre devant la porte fermee.



(L'amant-Duras)

6/24/2006

Lady Starlight

وقتی یک بَری روی مبل لم داده بودم و پیپ چاق می کردم، متوجه بیست سالگیت شدم. دودها را که حلقه شده و نشده از حلقم بیرون می دادم، به بیست سالگیت خیره بودم. امیدورام ابعاد نارسیستی ارضا نشده ات ضدِ من تحریک نشوند،اما باید اعتراف کنم هیچ چیز درخشان و جذابی در بیست سالگیت نمی بینم! حتی چیزی که مانند یا تداعی کننده بیست سالگی های خودم باشد. سه چهار سال، شاید هم سی چهل سال از بیست سالگی هایم می گذرد. من خلق می کنم و تو بازی می کنی نقشی که خلق کرده ام را.اختتام بسیار ضعیف و غیر قابل توجهی برای نهایت این دوئل متصورم. ... موهای کوتاهت ناخودآگاه ام را غلغلک می دهد،بیدار شدم با دیدن تصویرت.
J’y crois encore

گفتی: بوی تنهایی می دی ... فکر کردم، شامه ی تو زیادی تیز شده یا بوی تنهایی من درآمده؟! ... گفتی:از رفقات چه خبر؟بوی تنهایی می دی ... فکر کردم، بوی تنهایی من از سکس اپیل ترین عطرهای دنیا، برایت اروتیک تر و خواستنی تر است ... گفتی: هر بار که دوباره میبینمت احساس می کنم بیشتر از دفعه پیش دوسِت دارم ... فکر کردم، هر بار که می بینمت از دفعه گذشته تنها تر شدم ،خوشبو تر و دورتر ... ... فکر می کنم نقطه گریز پرسپکتیوِ من و تو همین بی َکس و کارییِ منتخب و محبوبمان باشد!

6/17/2006

Irreversible

بعد از سه سال جستجو این فیلم رو دیدم!
فیلمی درباره عشق،خشونت و انتقام. حرف های زیادی پشت سر این کار گاسپر نوئه بود: باید اعصاب قوی داشت،فیلم تکان دهنده است و خواب رو از چشمان خیلی ها ربوده و باید با احتیاط آن برخورد کرد. در سال دو هزار و دو بیشترین تماشاچی از اوایل تا اواسط فیلم سالن سینما را ترک کردند. هشت –نه دقیقه نمایش کامل یک صحنه تجاوز و حدود ده دقیقه فیلم برداری از کلوپ گی ها، که به علت تاریک و بیمار جلوه دادن روابط هومو سکسوالی مورد انتقاد زیادی قرار گرفته بود و لقب فیلم هوموفوبیک رو در برخی نقد ها می شد دید.
ته مانده اعصابم را جمع و جور کردم و سعی کردم با شجاعت با فیلم برخورد کنم!برخلاف تصور و مطالبی که از فیلم شنیده و خوانده بودم،فیلم را جذاب و جالب توجه یافتم.تدوین بسیار خوب فیلم،یک داستان معمولی را به یک روایت جالب تبدیل کرده بود.خشونت فیلم چیزی بیشتر از خشونت زندگی روزمره را نشان نداده بود.صحنه تجاوز به مونیکا بلوچی،مشابه تمام صحنه های فیلم های پرنو بود که هر آن اراده کنی و کانال های ماهواره را کمی بالا پایین کنی،به سادگی می توانی تماشا کنی و چه بسا که به یک لذت تمام عیار اروتیک هم برسی! مرگ ساده و بی دردسر معصومیت و بی گناهی و در نهایت اقدام به انتقام و گرفتن انتقام از شخص اشتباهی!کنار هم قرار گرفتن صحنه ها به جای ایجاد هیجان، در یک شیب ملایم تنش زدایی می کرد و این واقعا ماهرانه بود.
You know what...Time destroys all things…..take it easy! ...I guess we are all Mephisto. Can’t forget the pleasure, the joy. … There are no bad deeds. Just deeds.

6/16/2006

Post-Shock!

بازتاب تجمع دوشنبه،از چند روز قبل تا همین روزها که چند روز بعد است،در دنیای بلاگرها یک سیر طبیعی طی کرده است. با تبلیغ و نوشتن بیانیه و جمع آوری امضا و اعلام حضور شروع شد و بعد خودِ اتفاق،یعنی تجمع و بعد هم روایت های متعدد ، از روایت سردار طلایی و سخنگوی قوه قضاییه گرفته تا کسانی که از نزدیک مشغول سازمان دهی تجمع بودند تا من که صرفا یک شرکت کننده با اعتقادات شخصی خودم بودم.نمی توانم انکار کنم که از پنج روز پیش تا به حال قسمت عمده وجودم،گوشه و کنار میدان هفت تیر است. مساله خودِ تجمع و خشونت حاکم بر آن و روایت ها و تحلیل اتفاق نیست، تمام اینها تلنگرهایی بود برایم که تبدیل به یک ضربه کاری شد به ریشه تمام تصاویر ذهنی ام و ارزش های نیم بند و الویت های فکریم و فعلا برایم مساله این است! این پست قرار نبود همین جا تمام شود. بعد از نوشتن این چند خط،ترجیح دادم همین جا سکوت کنم و نقطه.
A History of Violence

نه از لحاظ فرم و نه از لحاظ محتوی، در رده فیلم هایی نبود که من دوست داشته باشم. ... در داستان فیلم و نوع نگاهی که به مساله داشت، موضوعی نهفته بود که دوست دارم درباره اش بنویسم. تغییر کردن، به عبارتی تغییر رویه دادن آدمها، از یک مقطع زمانی به بعد و مدفون کردن گذشته و بعد رستاخیز همان گذشته. کاری به ارزش گذاری روی آن گذشته و یا این حال ندارم. ... فکرم پراکنده است و مغشوش. برای حرف زدن در این باره به تمرکز بیشتری احتیاج دارم.باشد برای بعد.
پ.نون. از دیدگاه فمینیستی خودم به فیلم اعتراض دارم.همان کلیشه همیشگی زن در این فیلم هم تکرار شده بود. گرچه کاملا در حاشیه بود،گرچه انقدر این موضوع تکراری است و حرف زدن و ابراز اعتراض هم در همان ابعاد کلیشه، نمی توانم این حضور را در فیلم نادیده بگیرم.یک زن وکیل،خوش تیپ ،خنگ و روزمره، که تمام دغدغه اش رتخ و فتخ امور منزل و روانه کردن بچه ها به مدرسه است و در برابر بحران خانوادگی ای که پیش می آید کاری غیر از گریه بلد نیست!... نمی دانم.شاید به نوعی زندگی رویایی آمریکایی از این زاویه مورد انتقاد قرار گرفته بود. به هر حال که نباید نادیده گرفت که یک مخاطب عامی هستم!

6/15/2006

نشست مطبوعاتی


نگرانند.هر کدام یک گوشه اتاق نشستیم و من از نگرانی شان نگران.یک خال کوبی موقت و مجانی روی بازو دارد.بالای بازویش شبیه چشم چشم،دو ابرو ،کبود شده.در تجمع بیست و دوم کسی که کتک نخورد،ملت احساس کتک خوردگی کردند و این احساس انقدر قوی بود که نمود ظاهری پیدا کرد!از هیچ گازی هم که استفاده نشد،مانتو های مشکی باز هم به خاطر توهم قوی ملت به استعمال گازهای مختلف،خیلی اتفاقی پر از لکه های قرمز و زرد شد.هیچ عکس و مدرک قابل استنادی هم که از صحنه های درگیری فیزیکی وجود ندارد.آخر این سلیطه ها برای تجمع صنفی شان مجوز نداشتند.خوب کتک بخورند،ببخشید،احساس کنند کتک خوردند، نوش جان! ... بچه ها نظریه ها دارند،همه اینها به خاطر مغشوش جلوه دادن وجهه قشنگ و بی نقص حقوق بشر در ایران است. ...


"...کفاره نادانی ما چندان سنگین است
که به جبران اش دیری باید
هر زمان منتظر فاجعه ئی دیگر باشیم."

6/13/2006

نمای نزدیک به شش و نیم شماره

یک-
دیر شد.درست لحظه ای که به تونل رسیدم در واگن بسته شد.سه دقیقه،فقط سه دقیقه! (یاد sliding doors افتادم!)درست لحظه ای که از مترو خارج شدم،با فوج جمعیت برخورد کردم.درجا فهمیدم شروع به متفرق کردن جمعیت کرده اند.دیر رسیده بودم.در عرض پنج دقیقه رفقا هم پیدا شدند و به مدت یک ساعت و نیم دورتا دورِ میدانِ هفت تیر را گز کردیم.جوِ بسیار متشنج.
دو-
سلام.سلام.سلام.سلام.سلام.اِ! توام اینجایی!به به!شما هم که اومدین!...جمعیت و آمادگی شان برای تجمع قابل مقایسه با سال گذشته نبود.آمادگی نیروی انتظامی و پلیس صد و ده و لباس شخصی ها هم .قیافه های نا امید و نگران رفقا، فصل مشترک تجمع.
سه-
همشهری های از همه جا بی خبر به چهار دسته کلی قابل قسمت بودند.آنهایی که مشتاق بودند و اصل مورد اعتراض برایشان محرز و در عین حال سازمان دهی را زیر سوال می بردند که چرا اطلاع رسانی ضعیفی داشته. آنهایی که اصل مورد اعتراض را زیر سوال می بردند.وا!مگه قوانینِ ما زن ستیزه؟! آنهایی که اساسا اطلاعی از اصل مورد اعتراض نداشتند ،اما با صحبت توجیه می شدند و مشغول به فکر کردن و به یک لرزش خفیف و گذرا یا تلنگر یا تکان ناگهانی دچار می شدند. آنهایی که اطلاعی نداشتند و نمی خواستند که اطلاعی داشته باشند،زندگی اینطوری راحت تر است،نه؟! ... آگاهی،آگاهی و آگاهی ...
چهار-
خبر افراد بازداشت شده پخش شده.تعداد و بعضی اسم ها.نحوه بازداشت کردن و شیوه های برخورد!!!! با شرکت کنندگان در تجمع. برایم دور از ذهن و عجیب نیست. بار اولی هم نیست که از شنیدن این خبرها "یه جوری می شم".دقیقا یه جوری. ای بابا! این را،همینطور آن یکی و ... با خودم فکر می کنم که این بار هم جستی ملخک!
پنج-
به دقیقه هم نمی کشد که خبر دار می شوم یک نفر مثل خودم،با دامنه فعالیت در حدود و ابعاد خودم،البته کمی بیشتر از من،یک نفر که خیلی عزیز است، مستقیما از طرف وزارت اطلاعات دعوت به ضیافت بازجویی شده! در مورد جستن و ملخک کمی زود نتیجه گیری کردم! ... در حال غر غر از کاغذ بازی های اداری هستم و اینکه چرا هنوز گذرنامه ام نیامده. پدر در کمال خونسردی جواب می دهد :تجمع میری میخوای گذرنامه ات هم بیاد؟! ... وقت قورت دادن آب دهان با صدای بلند رسیده است! به سرگرمی های موجود در این سرزمین فکر می کنم و سعی می کنم دورنمایی از خودم مابین این سرگرمی ها تجسم کنم تا در صورت ماندگارانیده (بخوانید ممنوع الخروج!) شدن خیلی هم هاج و واج و وِل معطل نمانم.
شش و نیم-
از دست دادنی هایم را لیست می کنم.لیستم را دقیقا مورد مطالعه قرار می دهم و ملیون بار فکر میکنم این از دست دادنی ها واقعا چقدر از دست دادنی هستند وقتی که در حال زندگی در یک تراژدی هولناک (بخوانید کثافت مجسم)هستیم.چه خوش گفت آلبر کاموی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد ، که :در وابستگی انسان به زندگی همواره چیزی نیرومندتر از تمامی بدبختی های جهان وجود دارد. ... ما پیش از آنکه به اندیشیدن خو کنیم به زیستن عادت می کنیم.
داخل پرانتز:اندیشیدن،بخوانید درگیرِ منطق تخمی و دیکته شده، شدن.

6/12/2006

این یک نوستالژی واره نیست!

سه و پنجاه و دو دقیقه-پارسال این موقع سرِ کلاس فرانسه بودم.دل تو دلم نبود.در آنتراکت کلاس،بیست نفری را دور خودم جمع کرده و درباره تجمع بعد از ظهر برایشان داد سخن داده بودم و سعی می کردم به آمدن ترغیب شان کنم. از این بین یک عده هم سعی کردند مرا از رفتن منصرف کنند!یک نفر متقاعد شد.(یادش به خیر!الان یک جایی در لندن مشغول زندگی است!) چهار نفر هم مردد.
راس چهار بعد از ظهر،با کلی عجله عجله و تاکسی دربست گرفتن،دم در اصلی دانشگاه بودیم.یو هووو!جمع مان جمع بود!تمام فعالین حقوق زنان حضور داشتند.زیر آفتاب داغ،روی آسفالت داغ تر از آفتاب بالای سرمان نشسته بودیم و ...
پارسال این موقع،معترض بودم.به همه چیز.باید داد می زدم.تمام شعار ها را تا جایی که ظرفیت حنجره ام اجازه می داد، داد که نه،جیغ می زدم.برایم جنبه مبارزه یا کمپین نداشت.معترض بودم و می خواستم اعتراضم را بر سر تمام دنیا فریاد بزنم.بر من مسجل بود که قوانین مدنی ایران بر پایه تبعیض جنسیتی نوشته شده،اما اگر کسی در این باره با من بحثی شروع می کرد قادر به واضح و دقیق صحبت کردن نبودم. اما امسال،چرا.
پارسال مثل سگ از کتک خوردن و درگیر شدن با پلیس ضد شورش و گرفتار شدن می ترسیدم.ترسی که خیلی قوی بود و منصرف ساز!در رودربایستی خودم جلوی ترسم ایستادم و رفتم.فکر می کردم همین یک بار است دیگر!اما امسال ،نه.
پارسال،کنار همه این حرف ها،عاشق هم بودم،دانشجو هم بودم!اما امسال نه!امسال فارغ ام!هم از تحصیل،هم از عشق و هم از حواشی مزاحم این دو مورد!
چهار و پانزده دقیقه -تا دیر نشده برم ....

6/11/2006

Funeral

آرزو می کنیم.با تمام وجود می خواهیم.اسطوره می سازیم.افسانه پردازی می کنیم.بت.بت درست می کنیم و بعد چه خالصانه می پرستیم!
بت ها،اسطوره ها،افسانه ها،جلوی چشممان شروع به ترک خوردن می کنند.همه چیز در آستانه افول و فروپاشی قرار می گیرد.
زوال هر آنچه بود را مشعل به دست ،نظاره می کنم.
چه تقلای دوست داشتنی ای آغاز می شود!

برای مراسم تشییع جنازه،یا گل های کوهی و وحشی بیاورید یا بنفشه های لیمویی رنگ.فصل اش تمام شده؟مشکلی نیست!ساده برگزار می کنیم.

یک چیز فوق العاده هست که باید به اطلاعتان برسانم.امشب از عشق یک زیبا خواهم مرد.

آخر میدانی؟من دیوانه ام!باید از این بابت عذر خواهی کنم؟!

6/09/2006

بادبادک

دوباره کودک شده بودم
با شلوار پیش سینه دار و چتری های لَخت
یک روز طول کشید
تا همه مداد رنگی های دنیا را دور خودم جمع کنم
و یک برگ کاغذ

دوباره کودک شده بودم
می خواستم شاد ترین نقاشی دنیا را بکشم
چشم ها آبیِ آبی،رنگ دریا
می خواستم در این آبی شنا کنم
انقدر تند تند رنگ زدم که از خط بیرون زد!
قلب را قرمز خوش رنگ
رنگ مربای توت فرنگی مامان،خوش مزه و نرم!
بین مداد هایم این قرمز را پیدا نکردم
یک پاک کن برداشتم برای پاک کردن خط های زیادی
برای پاک کردن ترسها و تردیدها
انقدر محکم پاک کردم،انقدر محکم پاک کردم
که تنها کاغذم از چهار جا پاره شد!

دوباره کودک شده بودم
از پاره شدن کاغذ نقاشی ام بغض ام گرفته بود

وای!چقدر امروز کار دارم.

6/08/2006

Welcome to my truth

با زحمت زیاد خشمم را زایمان می کنم.از خشمم بوقلمون نسبتا اهلی ای می سازم و در پرچین گوشه حیاط خانه ام تغذیه اش می کنم تا پروار شود.خوب که پروار شد،عید شکر گذاری برگزار می کنم و برای شام عید، این بوقلمون اهلی شده را درسته و کباب نشده،می بلعم.

خشمت را مثل آدامس بادکنکی،باد می کنی و از دهانت چسبناک و مرطوب بیرون می اندازی.از خشمت کفتار گرسنه ای می سازی و رهایش می کنی.انقدر گرسنه که عید شکر گزاری دیروز،قبل از ناهار،همتای بوقلمونی اش را درید!

انگیزه پیدا کردم برای شام عید شکرگزاری این بار بوقلمون آش و لاش شده را کباب کنم و بعد ببلعم.

6/07/2006

سفر به ترکمن صحرا
برداشتِ یک-آنچه گذشت تا عمق سه سانتی متر زیرِ سطح سفر

پنج و نیم صبح و شروع جاده.الان بچه ها در اتوبوس خواب هستند.شاید هم در حال کلنجار رفتن با بی خوابی دیشب.باز هم جاده و باز هم من و باز هم خیره شدن به دوردست ها.این بار به معنی حضورِ او،کنار خودم،در حال رانندگی فکر می کنم. هجوم ذهنیات ام از ناخودآگاه به خوآگاه ،فرصتی برای یافتن معنی نمی گذارند.
هفت صبح.حتما بچه ها به مقصد رسیده اند.زود باش.تند تر برو. ...
مقصد مزرعه ای است در حومه گنبد.مزرعه پنبه.به مزرعه پنبه فکر می کنم و یاد اسکارلت و دوازده بلوط و اسب سواری و ... می افتم .دو سه روزی با سرزمینی مشابه سرزمین های بربادرفته خواهم بود. ...
دوازده ظهر،به مقصد می رسیم.مزرعه با کنگرهای وحشی که به سر شانه هایم می رسند،به استقبالمان می آید.اثری از پنبه نیست.پنبه ها برداشت شده و زمین آماده برای کاشت شالی است.تصویر مزرعه پنبه و اسکارلت اوهارا در هم می شکند.بچه ها گوش تا گوش خانه کنار مزرعه،در خواب و بیداری،مشغول در کردن خستگی راه هستند.سلام.سلام.سلام.سلام ...
گمیشان؟چیزی نداره.یه مشت دهاتی.همین.مخدوم قلی؟االان گرمه.می خواید برید سر قبرش چی کار؟!تالاب؟پشه داره به این بزرگی!ده قدم جلو نرفته تکه تکه می شید!عرضم به حضور شما که اینجا مار داره،چه مارهایی.وقتی نیش زد باید غزل خداحافظی رو بخونید.راستی پریروز سر یه خانومی مثل شما،من؟آره!سر یه خانومی مثل شما رو همین دور و بر بریدند از درخت آویزون کردن.گرگ و خرس هم فراوونه!کجا پیداشون می شه؟لازم نیس شما پیدا کنید،خودشون میان سراغتون!... دایی جان به همین گرمی از ما استقبال کردند!
دو بعد از ظهر.تماشای مسابقات هفتگی اسب سواری اسب های ترکمن .پیش درآمد برنامه دو تار ترکمنی است.پشت حصار ها می رویم و مشغول تماشای نوازندگان موسیقی محلی ترکمنی می شویم.برایم لذت بخش است.در جایگاه تماشاچی ها،قسمت بانوان ،هیجان مسابقه اسب سواری یک طرف،هیجان دیدن زنان ترکمن با آن شال های رنگارنگ طرف دیگر.
زنان ترکمن.زنان زیبای ترکمن.نگاه های خیره ام معذب شان می کند.دامن ها و پیراهن های بلند و تنگ و شال هایی که لمحه ای از زیبایی شان را به نمایش می گذارد. نگاه شان روح تبت را دارد.نگاه های عمیق،ساده و غنی.می توانم ساعت ها به این زنان زیبا خیره شوم،بدون کلامی حرف. از کنارم می گذرند.راه رفتنشان مثل یک باد ملایم است.
مینو دشت.دشتی که دشت نیست.نوعی کوهپایه.ییلاق عشایر ترکمن که در این موقع از سال اثری ازشان نیست.کوهپایه سبزِ سبز.عمیقا حوس می کنم که برهنه روی این همه سبزی غلت بزنم.
میلِ گنبد،بلند ترین بنای آجری دنیا.غروب به این بنای مخروطی می رسیم.باد ملایمی می وزد و لذت غروب برایم دو چندان.در ضلع غربی بنا چند دقیقه تنها می شوم.یک لرزش خفیف. .... شب را در مزرعه، با سمفونی قورباغه ها به سحر می رسانیم. و با واق واق سگ محافظ به استقبال روز می رویم.
یک روز زیاده از حد آفتابی و بندر ترکمن.گشت و گذار در بازار کوچک بندر با اجناس عجیب و بی ربط-چاقو،فندک،لباس زیر زنانه،روسری و شال،زیور آلات،انواع کرم و خمیر دندان،اسباب بازی و ... -خالی از تماشا نیست.چند دقیقه تنهایی کنار ساحل تا رسیدن بچه ها.او،تنهایی ام را با آمدن ناگهانی اش مغشوش می کند. ... سه چهار دقیقه قایق سواری از بندر ترکمن تا آشوراده.جزیره کوچک با ساحلی پر از گوش ماهی.رستوران شیلات چیزی برای سیر کردن شانزده شکم گرسنه ندارد.ساعت سه بعد از ظهر،گزینه ای مناسب تر از اکبر جوجه برای ناهار وجود ندارد! ...
حضور دوستان،صدای قهقهه و شادی شان و دیدن چهره های هیجان زده و در عین حال خسته،ناگهان برایم به یک ازدهام سرسام آور تبدیل می شود. کمی خلوت.لطفا یک ساعت کاری به کارم نداشته باشید.چهل و پنج دقیقه توقف در ناهار خوران،مکان و زمان مناسبی است برای گم و گور شدن.تا جایی که می توانم بالا می روم و خودم را در فرو رفتگی تنه یک درخت قدیمی پناه می دهم.از دور و بر صدای خنده دوستان و خش خش پای شان شنیده می شود.قله های آسمان را هم که فتح کنی باز هم کسی هست که به استقبال بیاید! .... بهتر شد.خیلی بهتر شد.می توانم نفس بکشم.
تنگه و آبشار کبود وال.با خستگی هر چه تمام تر بالا می کشیم.وای!اینجا فوق العاده است!هیجان پایین آمدن در تاریکی به من زندگی دوباره می دهد.به مزرعه بر می گردیم.راستی!خداحافظ عمو مهدی!...دوش گرفتن با شش بطری آب معدنی تجربه جدید و منحصر به فردی است!گربه شور! و خواب با لالایی آواز قورباغه ها.
گشت و گذار در مزرعه و اختتام سفر.
همین و تمام. ...