5/29/2006

lieu de memoire


"باور کن اگر از این موضوع مریض شده ام به خاطر خودم نیست،به خاطر آلن است."*
به خاطرِ آلن،به خاطرِ ایکس،به خاطرِ ...،به خاطرِ ... و به خاطرِ! "به خاطرِ ..." بهانه بامزه ایست.طعم آب نبات چوبی های بیش از حد شیرین را دارد. وقتی از چیزی می ترسیم صورت مان دیدنی است!و وقتی این ترس به واسطه ناتوانی مان در مواجهه با خودِ برهنمه مان باشد ،وضعیت آنچنان جالب می شود که می توان از آن کتاب نوشت یا برایش شعر سرود یا آثار ماندگاری خلق کرد.به خاطرِ نگرانی برای تو، به خاطر ترس از آینده تو،به خاطر اینکه تو نمی فهمی،به خاطر اینکه کم تجربه ای،به خاطر خودِ تو،به خاطرِ تو چون دوستت دارم. به خاطر دیگری به چه تلاش هایی که دست نمی زنیم،هزار جور نوسان عصبی رنگارنگ را تحمل می کنیم که به خاطرِ خودمان نیست! بی خاصیت و ابلهانه است.بیاییم محض تفنن هم که شده، برای نداشتن جرات مواجه شدن با ترس ها،ناتوانی ها،وازدگی ها،حسادت ها و سایر بدبختی ها و ناتوانی هایمان در مواجهه با خود، بهانه جدیدی پیدا کنیم.
"به خاطرِ ..." زیادی نخ نما شده!

* عبارت،برداشته شده از افلاک نما-ناتالی ساروت

5/28/2006

آخرین خانوم اجازه!

یکی از "خانوم اجازه ها" الان تماس گرفت و نگرانِ نمره پایان ترم خودش و هم کلاسی هاش بود.خانم مدیر امروز لطف بزرگی در حق شاگردان من کرده بود و یک ربع قبل از شروع آخرین امتحان بچه ها، از نمره های درس فیزیک ( که من مدرشس بودم) برایشان مرسیه ساخته بود. ... قدر خانم پ (معلم منفور ترم اول!) رو ندونستین،باید نمره های این ترمتون رو ببینین و ... صحبت هایی از این قبیل.
امیدوارم تحت تاثیر این سخن سرایی خانم مدیر بچه ها امتحان امروزشان را نابود نکرده باشند.
امتحان را بیش از حد تصور ساده گرفته بودم.جوجه ها هم بیش از حد تصور درس نخوانده بودند!تا دو روز بعد از امتحان مدرسه حالم از نمره های بچه ها گرفته بود.اتفاقی که افتاده نتیجه ساده ای از برخوردهای خودم سر کلاس بود.فضای بسیار دوستانه و خالی از اضطرابی ایجاد کرده بودم.فکر کنم همین وضعیت تا حد قابل توجهی باعث شد بچه ها درس را جدی نگیرند و برای امتحان زیادی با خیال راحت درس بخوانند!البته از نظر من مشکلی نبود.این نمره ها،چه کم و چه بالا،کوچک ترین تاثیری دز زندگی جوجه ها ندارد.خودم هم به درسی که می دادم اعتقادی نداشتم! همواره معتقدم این سیستم آموزشی سرتاسرش افتضاح مجسم است و من یکه و تنها با روش خودم جلوی سیستم قد علم کردم.نتیجه واضح بود.تنفر معلمها و کادر مدرسه از من.علاقه زیاد بچه ها به من.نمره های کم پایانی که از نظر من کاملا کافی بود و ورقه ها نشان دهنده فهم نسبی بچه ها از کل درس. ... برای ادامه تدریس در دبیرستان باید استراتژی های مفید تری تدوین کنم!

پ.ن دلم برای جوجه ها تنگ خواهد شد.دلم برای شنیدن فریاد ناگهانی یکی از جوجه ها که معترض یا متعجب یا پر از سوال داد می کشد :خانووووم! هم تنگ خواهد شد.

5/19/2006

ماندن در وضعیت اول!

مطابق اصول اولیه نظریه رفتار متقابل،وضعیت اول یعنی:"من خوب نیستم،شما خوب هستید" و این حالتی است افتضاح که شخص باید در طول زندگیش تلاش کنه تا این وضعیت رو به وضعیت آخر یعنی :من خوب هستم،شما خوب هستید،تبدیل کنه.
از عصر دیروز تا همین الان که هفتِ صبح روز جمعه است،بنده در وضعیت اول گیر کردم.الان در درون من یک کودک درمانده و بی پناه وجود داره که یک سره داره توسط یک والد سرزنش گر ،شماتت می شه.این بالغ پدرسوخته هم معلوم نیست کجا ست!تو این هیری ویری که بسیار به وجودش احتیاج هست،یک جا قایم شده و اشک های این کودک بی پناه و داد و فریاد های والدِ بی شعور درون من رو نادیده گرفته.

جشن تولدِ یک دوست بسیار عزیزه.از یک هفته قبل شوق و ذوق اش رو داری.قول می دی سه چهار ساعت قبل از مهمون ها بری پیشش،وظیفه ساقی بودن رو عهده دار شی و با هم حاضر شید.بیست دقیقه قبل از ورود اولین مهمون می رسی.دوست عزیز حاضر شده و کاری هم برای انجام دادن نمونده.اینجاست که والد شماتت کننده ظاهر می شه.ندیده می گیریش و شروع می کنی به حاضر شدن.مهمون ها رسیدن و تو هنوز اندر خم حاضر شدنی.هول هوکی آرایش می کنی،آینه درست درمون نداری،تمام رنگ و روغن های استعمال شده به لباس مشکی ات مالیده شده و انقدر به خواهر دوست عزیز اُرد دادی که برات این رو بیاره و اون رو بیاره که حالت داره از خودت به هم می خوره.والدِ عزیز یک گوشه وایساده و داره بهت چشم غره می ره.اصلا از ریخت و غیافه امشب ات خوشت نمی آد ولی سعی می کنی به روی مبارک نیاری و با لبخند به جمع دوستان بری.
پس این مشروب چی شد؟!از ظهر تا حالا هیچی نخوردی با معده خالی عرق خوری آغاز می کنی.هوم!حالا شد!کودک تخس و با مزه سرش گرمه و در حال زبون درازی به والد بد اخلاق .یار هم که در بر و الی آخر!نوبتی هم که باشه نوبت سیگاره.آخرین پک ها رو به سیگار زدن همان،سرگیجه و ضعف هم همان،چشم ها رو یک لحظه رو هم گذاشتن هم همان.به به!انگار انداختنت تو لباس شویی با دور تند!این زولبیا بود چپیده شد تو دهنم؟آب لیمو بود اون چیزی که تو حلق ام ریخته شد؟من چرا تو بالکن ام؟اوا!محتویات سطل جلوی پام حاصل شکوفایی بنده است؟چه افتضاحی!ها ها!فکر کن که برای اولین بار در زندگیت خودت رو راضی کردی با یکی بری مهمونی.موجودی تازه وارد که یک ماه هم نیست می شناسیش.در اولین حرکت تویی و یک سطل استفراغ و سرگیجه!عجب معجونی!حالت کمی اومده سر جاش،به جمع می پیوندی.حال نافرم فیزیکی یک طرف،کودک ناراحت به انضمام والد عصبانی ات که داره کودک بدبختت رو خفه می کنه هم یک طرف،نیزه ی نگاه های منتقد مهمانان هم طرف دیگه.بالغ خودت جواب گو نیست .نیاز داری یک نفر از بیرون بهت بگه که عزیزم هیچی نیست.هر موقعی ممکنه آدم اینجوری شه.اتفاقی که نیفتاده.هزار بار بقیه به این حال و روز افتادن تو مراقب شون بودی،چهار بارم تو اینجوری شی که عیب نداره.همه می تونن درک ات کنن.بعضی وقتا این لات بازیا لازمه و ... میری کنار آبجی بزرگه و سایر دوستان به امید شنیدن دو کلمه تو این مایعا.یک کلمه که نمی شنوی هیچ،این آبجی بزرگه هم که جون به جونش کنی،وقتی شرایط بر وفق مرادش نباشه از دستت هم عصبانی شده باشه،چه حالت خوب باشه،چه بد باشه،چه رو به قبله باشی باید یه سیخی بهت فرو کنه .آخه بابا جان!من خودم دارم از ناراحتیِ گند بالا اومده دق می کنم،نشستی داری می شمری این چندمین دفعه امه که اینطوری شدم!

خلاصه که بنده در وضعیت اول گیر کردم.علی الاصول باید پس از گذروندن همچون شبی الان در خواب ناز باشم.اما انقدر با خودم درگیرم که خوابم نمی بره.جالبِ ماجرا اونجاست که بار اول ام نبود که دست به خلق چنین شاهکاری زدم اما بار اولیه که اینطوری احساس بدی دارم و خودمو یک سره سرزنش می کنم.ببین کار چقدر بالا گرفته که پدر و مادر گرام به کمک شتافته اند.تا حالا هم که از هر حربه ای استفاده کردن جواب نداده!آخی!چهار صبح با صدای شر شر آب دوش گرفتن من بیدار شدن.براشون تعریف کردم چه کردم.اول اش که کلی بهم خندیدن و خودشون شروع کردن به تعریف کردن شاهکارهای مشابه دوران جوانی.بعد دیدن ای بابا این دختره حالش گرفته است.از پنج صبح تا حالا کارشون شده یک خط در میون چای نیات بهم دادن و تکرار این جمله که زندگی تجربه است!خلاصه که شلغم شوربا ایه!

5/08/2006

فکرتان خواب می بیند
بر بستر مغز های وارفته
خوابش
نوکران پروار را ماند
بر بستر آلوده
باید برانگیزم جل خونین دلم را
باید بخندم به ریشها
باید عنق و وقیح
ریشخند کنم
باید بخندم آنقدر
تا دلم گیرد آرام


(و.مایاکوفسکی-ابر شلوارپوش)

5/05/2006

Virgin Maria

یک بغض بلاتکلیف وسط گلوم گیر کرده.این بار متفاوت از همیشه،غیر ارادی بلعیده نشد.جایی ، وسط های مری،گیراش انداختم.نه راه پیش برایش گذاشتم و نه راه پس!
چرا انقدر غریب نگاهم می کنی؟ها ها!تا به حال صدای بلندم را نشنیده بودی؟