4/26/2006

پاستا با سس آلفردو

دویدی و دویدی تا
به گوشم برسانی که مایل هستی
یک وعده غذا با من بخوری.
ای وای!تهوع گرفتم از قهقهه،ای وای!
در تنگی نفس واپسین جز قهقه ام فقط
به ذهنم رسید که بریده بریده
بنالم که دیرم شده.
خیلی دیر و چقدر هم عجله دارم.

4/25/2006

یک روز که عاشق ات نبودم ...

به زل زدن فکر می کردم و به پرسیدن سوال شرم آورِ :چرا ناراحتی؟
به بی خداحافظی رفتن ها و آسودگی بعدش هم فکر می کردم.
از وارونگی دل آشوبه گرفته بودم
که سررسیدی
با یک ماشین جدید که آژیر داشت.
وبلاگ تراپی

چه حماقت چندش آوری.دقیقا چندش آور.پرسه زدن از این راهرو به آن راهرو.از این اتاق به آن اتاق.درست مثل مرغ پرکنده.
همه دنیا را تعطیل رسمی اعلام می کنم.چون امروز خسته ام و عصبانی.فقط همین ام مانده بود که تو مرا دلداری دهی،که دادی.نمی فهمی!من شادم.امروز من شادم.راستی!من تازه هویت پیدا کردم.امروز که داشتم در کوچه باغِ پشت مدرسه پرسه می زدم،کنار آشغال کاندوم ها یک هویت دور ریخته شده پیدا کردم.جالب نیست؟

4/23/2006

اندر باب تجارت هیزم


سابق بر این گفته می شد تا هیزم تری به کسی نفروشی،طرف هم پا روی دم ات نمی گذارد.البته اگر دم داشته باشی.اگر هم نداشته باشی که پس از فروش هیزم تر،مخصوصا در زمستان،خودت را دم می کند و بعد هم پای اش را می گذارد روی دم تازه تاسیس.(!)
حکایت ما هم با این هیزم و مشتری هیزم چیز غریبی شده.من از ابتدا به ساکن هیزم فروش نبودم.تا به حال هم به کسی حتی محض تفنن هیزم نفروختم،چه رسد به هیزم تر.اما این آقا بد جوری پا روی دم من می گذارد.هر از چند گاهی پاهاش یادِ دم من می کند.این روزها هم که شاه پسر قد کشیده و از هر طرف که فکر کنی لنگ هاش به دم من گیر می کند.نه.هر جور حساب می کنم دم من دراز نشده!تا ببینیم عاقبت چه شود.
پاسداشت زبان فارسی؟!

نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران در راستای تکمیل پایور خود داوطلب پسر می پذیرد.نقطه.

راستی!پایور همان کادر است.زین پس به جای واژه زشت و بی ناموسیِ کادر از واژه مانوسِ پایور استفاده کنید.نقطه.
و این در حالی است که هنوز مجاز به استفاده از واژه رزرواسیون برای رزرو کردن یک اتاق در هتل صفاییه یزد هستید.نقطه.

(مکشوفه از صفحه آخر روزنامه ایران -2 اردی بهشت )

4/19/2006

بندم خود اگر چه بر پای نیست
سوز سرود اسیران با من است،
و امیدی خود به رهائی ام ار نیست
دستی هست که اشک از چشمانم می سترد،
و نویدی خود اگر نیست
تسلایی هست.
چرا که مرا
میراث محنت روزگاران
تنها
تسلای عشقی ست
که شاهین ترازو را
به جانب کفه ی فردا
خم می کند.

4/17/2006

امروز،ابری و دوست داشتنی، با چنین زمزمه هایی!

I haven’t really find a place that I call home
I never stick around quite long enough to make it
I apologize once again that I am not in love
But it is not as if I mind that your heart aint exactly breaking
It is just a thought, only a thought…

4/15/2006

Remedy of roads...

آتش سوزی المان تکراری خواب های من است.همیشه یک ساختمان،کمپ یا فضایی که من و تمام افرادی که می شناسم با هم در جایی حضور داریم.مهمانی،گردهم آیی و یا یک جلسه مهم.من با تک تک افراد هستم و همه را می توانم ببینم.یک لحظه متوجه می شوم این محل بزودی آتش می گیرد یا منفجر می شود.به محض اینکه به این دریافت می رسم همه این افراد غیر قابل رویت می شوند درحالیکه حضور دارند و من صدایشان را می شنوم.همه حضور دارند و فقط من متوجه خطرِ انفجار یا آتش سوزی هستم.تلاش می کنم خودم و بقیه را نجات دهم اما هیچ کس را نمی بینم و کسی متوجه من نیست. با همین اضطراب از خواب می پرم. بر خلاف خیلی از خواب ها که می دانی در خواب هستی و به همین دلیل فشار کمتری را تحمل می کنی، من در این شرایط هیچ وقت نفهمیدم در خوابم. تا دیروز.
دیروز ،بین ولشت و سیسنگان ،در ماشین خوابم برد.این بار بر خلاف معمول که در ماشین سبک می خوابم،در مدت کوتاهی خوابم خیلی عمیق شد.همین خواب سراغم آمد.به مرز اضطراب و ترس از ناتوانی در نجات دادن بقیه رسیدم،صدای یکی از بچه ها را شنیدم که می گفت "صدای آناستازیا مثل شیهه اسب می مونه.اونو خاموش کن". صدای نجات دهنده ای بود!همین طور که دچار ترس بودم شروع به آنالیز صدایی کردم که شنیدم.آناستازیا؟!آتش سوزی؟!نه!من دارم خواب می بینم.واقعیت صدای آناستازیاست!و وسط این موقعیت تشویش آور آرام شدم .بی حرکت منتظر ماندم از خواب بیدار شوم.چیزی نگذشت که سحر گفت"هیوا نمی خوای بری دست شویی؟!اینجا دست شویی داره!"خوشحال شدم و یادم رفت دست شویی دارم!من بیدار شده بودم و از ترس و احساس ناتوانی برای نجات افرادی که دوست دارم خبری نبود.
جاده برایم جنبه تِراپی و درمان داشته و دارد (یکی از علت هایی که سفر های زمینی را دوست دارم ).همیشه وقتی در جاده ام فکرها می آیند و می روند (برای همین سکوت و خیره شدن به بیرون را به هر کاری ترجیح می دهم) و اثری از خودشان باقی نمی گذارند.این بار علاوه بر خیلی فکرهای اضافه و اغلب ناراحت کننده ،یکی از ترس هایم را نیز به جاده سپردم. ...

4/13/2006

(برای صدمین سالِ تولد ساموئل بکت-سیزده آوریل)
"یک جنازه دیگر"

با بکت زمان متوقف می شود.شاید هم نه.این من هستم که در گرما و رطوبت چندش آور بازدمِ حاصل از نوشته های او ساکن می مانم.کند می شوم.یک ثانیه.با صورت به زمین برخورد کردن و انتقال سرمای زمین از پوست کف دست،نگاهی خالی و بدون افسوس به خانه ای که از آن بیرون رانده شده.می فهمی که؟یک ثانیه است،کمی بیشتر یا کمتر.اما به درازا می کشد.متوقف می شوم.این وضعیت برایم بازسازی می شود وتمام حس های مشابه،بی ربط و با ربط.تداعی.
برخورد با آنچه بکت از آن حرف می زند،ناگهانی است.غافلگیرم می کند.از آدم هایی می گوید که به شکل باور ناپذیری خالی از زواید هستند.بدون واسطه.وقتی این آدم ها،آدم های زاییده شده ازبکت،غافلگیرم می کنند،وسواس می گیرم.بیمارگونه سر تا پایم را بررسی می کنم.چندین و چند بار.یک جای کار می لنگد.کجا؟نمی دانم.وارسی سر تا پا ،دوباره و سه باره و چند باره.جوش می آورم و عصبانی با این آدم ها دست به یقه می شوم.بدون استثنا ،مبهوت و تسلیم در چشمم زل می زنند:من فقط داشتم خودم را زمزمه می کردم.تو حرف های زیرِ لبی ام را دزدیدی! داد میکشم:برو گم شو! رهایشان می کنم.باز هم من می مانم و من. ... آدم های بکت.امان از آدم های بکت.آدم های بکت،نه مانند خیلی آدم های دیگر،با خودشان،دردهایشان،وسواس هایشان و عصبیت هایشان در گیر نیستند.آدم های بکت من را درگیر دردها و وسواس ها و بیماری هایم می کنند.
با بکت صحبت از روایت و داستان نیست.حادثه ای نیست که مشغولم کند.جایی میان یک دم و بازدم حبس می شوم.نه راه پیش و نه راه پس.همان توقف کذایی.اینجا یک اتفاق یا حتی قسمتی از آن وجود ندارد.خودِ اتفاقِ همه آدم های دنیا،خود زندگی است که در فاصله بستن و بازگشودن چشم وجود دارد.
فضاهای درست شده زیرِ دست و بال بکت،پاکیزه اند.از هر آلودگی دراماتیکی عاری هستند.برهنه.برهنه شاید توصیف قابل قبولی باشد.مینیمال؟شاید.حوصله ام را سر نمی برند این فضاها.زرق وبرقی ندارند که از حوصله ام خارج باشند!این فضا ها مرا یادِ یک گورِ گَل و گشادِ دسته جمعی –زندگی-می اندازند.

4/09/2006

آن زمان زن ها را خوب نمی شناختم.هنوز هم خوب نمی شناسم.مردها را هم همینطور.حیوانات را هم همینطور.چیزی را که اندکی بهتر می شناسم دردهایم است. ... چه توازنی!آخر آنها را هم خوب نمی شناسم،دردهایم را می گویم.

نخستین عشق-بکت

4/07/2006

(سه شنبه شب)
Tack-Poom

تاک-پوم،تاک-پوم ... این صدا،صدایی است که معلم علوم راهنمایی معتقد بود صدای ضربان قلب انسان موقع خالی و پرشدن از خون است.از وقتی شروع کردم به حاضر کردن درسِ فردا،این صدا را به وضوح در گوش ام می شنوم.تاک-پوم،تاک-پوم ...فردا باید در باره شکست نور صحبت کنم.(آخرین باری که این مطلب را به دقت خواندم نه سال پیش بود!) مطابقِ توصیه ها باید جدی باشم،مسلط به کار (یا حداقل این طور وانمود کنم!)،با جذبه و باید نشان دهم که هیچ چیز بیشتر از درس برایم مهم نیست.یازده وروجک اولِ دبیرستانی،غیر قابل کنترل،پررو و پر توقع.وقتی توصیه های دوستانی که با دانش آموزان دبیرستانی سر و کار داشتند را به یاد می آورم چهار ستون بدنم می لرزد!از هر ده توصیه،هشت توصیه مربوط به جدی بودن،لبخند نزدن و رو ندادن به بچه هاست که اگر چنین کنی در کمتر از دقیقه از سر و کولت بالا خواهند کشید. ... از صدای ضربان قلبم خوابم نمی برد.تاک-پوم،تاک-پوم ... دوره دبیرستان خودم را خیلی روشن به یاد دارم.آرزو هایی که در ارتباط با یک معلم داشتم.آرزوهایی که حتی نیمه و نصفه هم در مورد یکی از دبیر ها واقعی نشد. ... خودم می توانم آن طور باشم که آن روزها دلم می خواست؟

(چهار شنبه ظهر)

خانوم اجازه؟...خانوم می شه ...؟خانوم یه لحظه می آید؟

من طبق معمول دیر رسیدم! جای مهندس نون،استاد سیمان،خالی که در بدو ورود من مستاصل بگوید:تو بازم دیر کردی؟...-ببخشید استاد!...-برو بشین! و من کمی تا حدودی خجالت زده راهی ته کلاس شوم. ... امروز با استقبال مدیر بسیار نگران مدرسه مواجه شدم.به سادگی از کنار تاخیرم گذشت و علت نگرانی اش را صریح و واضح توضیح داد:نمیدونم بچه ها شما رو به عنوان معلم جدید قبول می کنند یا نه؟بچه های شیطون و غیر قابل کنترلی هستند.میدونید که اینجا هم مدرسه غیر انتفاعیه.من نمی دونم باید الان چی بهشون بگم و چطوری براشون توضیح بدم.شما توی دفتر باشید تا من برم کلاس رو آماده کنم. ... هیجان شب گذشته چند برابر شد و به خودم بد و بیراه می گفتم که چرا برای کاهش تپش قلبم دارو نخوردم.نگران بودم و با این رفتار مدیر مسن و جا افتاده مدرسه نگرانیم بیشتر شد.یاد آن روزها افتادم.هر طور که مدرسه می خواست عمل می کرد و ما موظف بودیم که گوش به فرمان باشیم.یک بار هم که سرِ کلاس اخلاق نافرمانی کردیم (ورقه امتحانی را سفید دادیم) دمار از روزگارمان درآوردند.مثل اینکه راست است "دوره زمونه عوض شده"! توسط مدیر به بچه ها معرفی شدم.به محض ورود به کلاس و دیدن صورت های سر حال و کنجکاو بچه ها نگرانیم از بین رفت.تمام شد.انگار نه انگار که تمام شب از هیجان نخوابیدم.با وروجک هایی که نه بچه اند و نه دختر خانم های بالغ خوب کنار آمدم.در وقفه های درس سوال هایی مثل :خانوم اسم کوچیکتون چیه؟خانوم ازدواج کردید؟خانوم چند سالتونه؟خانوم دانشجواید؟خانوم خونتون کجاست؟ و ... کلاس را پر می کردند. زنگ تفریح دو تا از وروجک ها آمدند سراغم و یکی از آنها با ترس و لرز نامحسوسی گفت:خانوم یه چیزی می خواستم ازتون بپرسم!تو رو خدا فکر بدی درباره ام نکنید!(دلم هری ریخت که قرار است مورد چه سوالی واقع شوم!)خانوم؟!دماغتون رو کجا عمل کردید؟!
خودم را کنترل کردم که وسطِ راهرو مدرسه با صدای بلند نخندم.جوابش را دادم.چایی نیمه دم کشیده ای با دبیر های بازنشسته خوردم و به حرف هایشان در باره قند و فشارِ خون و کلسترول بالا یا پایینشان صبورانه گوش کردم....هی دختر!من در دفتر مدرسه بودم و داشتم با معلم ها چای می خوردم!...هر چهار شنبه،به مدت سه ساعت،در نقش دبیر ظاهر خواهم شد.یاد جولیا افتادم.معلم سرخانه در فیلم اشک ها و لبخند ها.امیدوارم جلسه بعد در جیبم قورباغه پیدا نکنم!

4/03/2006

Ceci n’est pas un recits de voyage!
(این یک سفرنامه نیست!)

اگر ده شب،سوار بر قطار،از تهران، به سمت اهواز حرکت کنید،حوالیِ شش صبح فردا به دشت لرستان می رسید و هم زمان با روشن شدن هوا با مناظر بی نظیر و مدهوش کننده ای مواجه خواهید شد.پنج ساعت به همین منوال سپری خواهد شد تا به جلگه خوزستان برسید و دو ساعت در جلگه خوزستان تا شهر اهواز.دشت های جلگه ای خوزستان درست همان بویی را داشت که در تصوراتم بود.مرطوب بدون اثری از بوی شالیزار.این بو آنچنان ناگهانی به شامه ام حمله کرد که در آن لحظه هر چه در ذهن داشتم (مشغول نوشتن بودم) در کسری از ثانیه پر کشید و رفت!اهواز ازدحام تحمل ناپذیری داشت...ورود به شوشتر با بارش باران و رگبار های پریودیک همراه بود.شوشتر برای من مترادف شد با شهرِ آب و پرستو ها.(بعد از گذراندن نه روزِ ملال انگیز و پر از آفتاب در تهران هوای ابری و باران و رگبار برایم نعمت بود)...دیدن ملتی که دسته دسته از صبح تا غروب برای پیک نیک به سمت زیگورات چغازنبیل سرازیر بودند و تا نه شب، دلِ کنده شدن از این معبدِ نیمه خارج شده از دلِ تاریخ را نداشتند،خالی از تعجب نبود.زیگورات از بازدید کنندگان (پیک نیک کنندگان) خالی شد و ما ماندیم و دشت و سکوتی که با آواز قورباغه ها و جیرجیرک ها سکوت نبود.شاید روح ِ زیگورات درآن جغد سفید که بر بالاترین نقطه معبد لانه داشت تجسم یافته بود.یازدهِ شب بود که در گوشه ای از ضلع غربی معبد نشستم،نمی دانم چند دقیقه،اما دقایقی بود که جز بودن در آن وضعیت هیچ چیزِ دیگری نمی خواستم.دقیقا هیچ چیز.خالی بودم.خالیِ خالی و این درست همان چیزی بود که مدت ها در جستجویش بودم.من،فرسنگ ها و فرسنگ ها دور از همه چیز.تکرار می کنم همه چیز.من،تنها، در مکان و در زمانی که هیچ چیز جز آن نمی خواستم. ... موزه ی هفت تپه و دیدن توضیحات مربوط به پروژه ی حفاری و مرمت، یک غلغلک اساسی بود برای ادامه تحصیل در رشته مرمت آثار باستانی. ... آپادانای شوش ارزش دیدن داشت.چیز زیادی از آن باقی نمانده بود اما همان باقی مانده ها خالی از هیجان نبود و من باز هم قیلی ویلی رفتن ناشی از بودن در محوطه ای با قدمت چندین هزار ساله را تجربه کردم. ... ایذه، برای من از دو بخش داخلی و خارجی تشکیل شده.بخش داخلی یعنی مسافر خانه لوکس و اتاق دو نفره ای که پنج نفر-بدون سوال جواب شدن درباره نسبتی که آقایان و بانوان با هم دارند- در آن سکنی یافتند (چپیدند!) و در نتیجه چه دست و پاهایی که هنگام خواب در سرها و شکم ها و پهلو ها فرو نرفت!اتاقی مجلل با حمام و بدون دست شویی!(دست شویی در راهرو و قابل استفاده برای عموم بود!)و صد البته آتش سوزی با سوختِ تی شرت بنده که صبح روز دوم اقامت در هتل آنزان اتفاق افتاد. اما ایذه خارجی که شاید بهترین توصیف برایش همان بهشت گم شده باشد.این همه نگار کن و کتیبه سالم در یک جا؟!باور کردنش مشکل است اما آنجا کتیبه ها و نگار کن هایی از زمان ایلامی ها وجود داشت.ایذه خارجی فقط مکان ای باستانی نبود،طبیعت ایذه هوش از سرم برد.برایم قابل درک است که چرا و چطور دکتر مهر کیا بیست سال است که به ایذه مبتلا شده.دیدن سد کارون سه ما را به قایق سواری روی کارون و دیدن پل های واگنر (از نزدیکِ نزدیک!) رساند.این قسمت آخر به حدی به من چسبید که حتی یا آوری اش مرا به شیهه کشیدن از کیف وا می دارد! ... بازگشت چهارده ساعته،به شکل مسافرین قاچاق،در قسمت انتهایی اتوبوس (اصطلاحا بوفه!) هم خالی از لطف و هیجان نبود و صد البته مایه مکافات سایر مسافرین که ناگزیر از تحمل رایحه دل انگیز پنج جفت پای از پوتین خارج شده بودند.بر خلاف تصور به هیچ وجه چهارده ساعت اتوبوس سواری به حالت مچاله،روی یک تکه نخته سفت و سخت،اصلا خسته کننده نبود.بعد از پیاده شدن در ترمینال جنوب توانایی داشتم که در جا به یک مسافرت طولانی دیگر بروم.حالا من ماندم و یک دنیا انرژی که از همین امروز صبح مشغول به صرف کردنش در مقابله با زندگی روزمره،کارهای اداری و بی انتها،صدای تلوزیون،علم و صنعت گندیده (انگار شر اش به این سادگی از سرم کم نمی شود!) و صد البته هم خانه ها و ... شدم.