11/02/2006

شاید حق داشته باشی.بله .در یکی از آرام ترین شهرهای این کره خاکی نشسته ام و برای حال و روز مملکتی که بیست و چهار سال و اندی در آن بودم و به دنیا آمدم و بزرگ شدم دل می سوزانم و برای تو مرفه بی دردی هستم که کنار گود دستور لنگ کردن می دهم ... باشد.قبول ... اما بغض ام می ترکد وقتی از این روزهای سینا و سینا ها با خبر می شوم،بی سر و صدا پای تلفن اشک می ریزم وقتی نیل، قبل از تمام شدن کارت تافن اش تند و تند و خلاصه ،از فعالیت هاش در دانشگاه برایم می گوید ... و بسیاری دیگر از این اشک و بغض و آه ها در حالی که پرتابل به بغل، در حال استفاده از اینترنتِ وایر لس دانشگاه ، خبر تخته شدن درِ اِی دی اِس اِل را می خوانم ...

No comments:

Post a Comment