8/22/2006


دیروزها ،غمگین تر،معترض تر،شادتر،عاشق تر ...

بهانه ای پیدا شد برای مراجعه به آرشیو وبلاگ ام. در این چیزی نزدیک به سه سال بلاگیدن، این دومین باری بود که به آرشیو ام سر می زدم و اولین باری بود که کامل، همه ی نوشته ها را از فروردین هشتاد و دو تا امروز، خواندم.
عجیب بود.خیلی عجیب. هم حال و هوای آن روزهایم و هم نوع بیانی که داشتم. مقایسه موجودی که بودم با چیزی که امروز هستم حس های درهم و برهمی از شادی و دلتنگی و افسوس در من ایجاد کرد.
افسرده بودم؟ شایدوشاید هم نه. وقتی آن روزهایم را می خوانم، به نظرم می آید که انگار همه چیز برایم پررنگ تر بوده.شاید هم پررنگ تر می دیدم. ااندوه هایم اندوه بود،پر از غم و درد. درد را حس می کردم با وجودی که حتی منشا اش را به یاد نمی آورم! شادی هایم، درست مثل شادی های کودکان پر از قهقه بود.آن قهقه را از نوشته هایم شنیدم. معترض بودم؟شاید و شاید نه. هر یک کلمه از روزنوشته ها ، نشان از اهمیت آن روزانگی ها دارد. برای آن روزهای پررنگ دل تنگ شدم. برای آن طور عاشق بودن ها و آن طور فریاد زدن هایم!

شادم. شادم که در همان دغدغه ها گرفتار نماندم و خارج شدم. آنچنان آن روزها برایم تمام شده که انگار نه سه سال،که سی سال از آن روزها فاصله دارم-سه سال که هیچ،حتی از یک سال گذشته- از آنچه دیروزها بودم.
دیوانه تر بودم.از این مطمئنم. خیلی هم دیوانه تر. یک جور شیدایی ناخودآگاه که اتفاقا چقدر هم به من قدرت می داده.با دقت کمی، سیر دچار شدن به این یبوست عاقلانه فعلی ام را در می یابم.درمانی هست برای این مرض آنالیزگری و فرمول کنندگی و دوراندیشی ای که گرفته ام؟!

No comments:

Post a Comment